روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/۳٠

می دونم که شدنی نیست می دونم اصلا و ابدا  شدنی نیست...

می دونم با تو بودن   شدنی نیست...

می دونم  نباید به تو و به با تو بودن فکر کنم چون... هستش...

اما نمیشه ... سخته شدنی نیست... می خواهم  فکر کنم کسی که من

دوستش دارم همش صداش می کنم  و توی تنهایی هام اسمش رو

از اعماق وجودم فریاد می زنم ، وجود نداره و من  یه موجود خیالی رو

دوستت دارم، آخه می دونی نمی خواهم  تو با این فکر که من به یاد تو

هستم و در فکر تو ،ناراحت کنم ... اما می دونم  این یه نوع دروغ گفتنه

به خودم ... تو وجود داره  تو کسی هستی که من دوست دارمش...

تو یه رویا  نیستی ... اما من به خودم می گم نه نباید باعث

این بشم که تو ناراحت بشی ...

چند روزه واقعاً  حالم  بد هستش  بدجوری دلم گرفته و این تنهایی آزارم می ده...

دیگه کم کم دارم دیوونه میشم  ...  خسته شدم از این وضعیت ...

کاش تو بودی  کاش تو بودی و می تونستم برات بگم چی می کشم..........




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/٢۸

کاش میشد که فقط یه بار تو رو می دیدم...

کاش زندگی اینقدر بی رحم نبود  و می ذاشت یه بار من در کنار تو باشم...

چی میشد   واقعا چی میشد مگه من خواسته زیادی دارم...

نمی دونم شاید این خواسته که فقط یه روز فقط و فقط یه روز  با تو  و در کنار تو

زندگی کنم خواسته زیادی باشه...

تو از من می پرسی  خوبی من هم بهت می گم بد نیستم اما   جوابی که در وجودم

فریاد می زنه رو به زبان نمیارم... نمی گم که مگه ممکنه که بدون تو من خوب باشم

من هر روز بدتر  از دیروز هستم چون تو  نیستی هر روز  من  می گم شاید فردا

تو در کنار من باشی  اما فردا می اد  من می بینم تو نیستی...

هر شب به یاد تو و در حال فکر کردن به تو می خوابم فکر اینکه فردا تو پیشم میایی

میایی و زندگیم رو از این وضعیت دردناک  و وحشتناک نجات می دی اما وقتی بیدار میشم

نیومدی... هر روز  روزم رو با فکر به تو و خوبی های تو شب می کنم فکر اینکه بالاخره این

روزهای تنهایی تموم میشه اما...

هر شب  منتظرم که تو در خواب ببینم اما تو حتا توی خواب من هم نمیایی ...

حتا توی خواب و رویا هم نمی تونم ...

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

بهار




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/٢۳

 من داشتم به گذشته ها فکر می کردم  همین چند ماه پیش...

نمی دونم چرا باید این طوری میشد... اصلا نمی دونم...

من تنها بودم  و توی فکر و خیال خودم ... دیگه تنهایی برام مثل یه عادت درد ناک  که

غیر قابل تحمل بود    شده بود ... با اینکه دیگه طاقت  تجمل این تنهایی رو نداشتم

اما برام باز قابل تحمل تر از الان بود...

گاهی می گم به خودم اون چند روز که با خیال تو و رویایی تو بودم  ارزش این  وضعیت حالام

 رو داره و... واقعا نمی دونم ...

اما یه چیز رو می دونم  که هر حرفی بهت زدم از ته دلم بود و  واقعیت داشت...

 وقتی بهت گفتم دوستت دارم   بهت دروغ نگفتم...

وقتی گفتم تو زیبا ترین فرد روی زمین هستی از نظر من . اصلا باهت شوخی نمی کردم

واقعا  این  رو قبول داشتم...

وقتی بهت گفتم  من عاشق درون و باطن و افکار و روح تو شدم عشق من  به خاطر

مادیات و ظاهر تو نیست ...  راست گفتم که عشق من به تو  یه عشق واقعیه...

وقتی بهت گفتم بیا با هم بریم  از اینجا که هیچ چیز و هیچ کسی  نیست که معنای عشق

رو بفهمه و درک کنه ... بیا بریم به یه جای دیگه  فقط من و تو ... جایی که هیچ کس

 مزاحم  ما نباشه  جایی که به آرامش برسیم ... فقط حرف نبود بلکه  واقعا اگه می خواستی

 می رفتیم...

وقتی گفتم تو مهمی نه هیچ چیز دیگه دروغ نگفتم بهت...

وقتی...

...

کاش میشد  مثل این شعر در زندگی  انجام می دادیم و بالاخره می فهمیدیم که واقعا

میشه یه زندگی خوب داشت یا نه؟ فقط یه بار  کاش توی زندگی این رو تجربه می کردیم

تا حداقل حسرت انجام ندادنش رو نخوریم...

 من اینجا بس دلم تنگ ست.

و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست.

بیا رهتوشته برداریم

قدم در راه بی بازگشت بگذریم

ببینیم آیا آسمان هر کجا همین رنگ ست.

اخوان ثالث

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/۱٩

در اینکه آدم باید امید وار باشه شکی نیست اما چه جوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی که هیچ راه نجاتی در پیش پات نیست وقتی تمام درها بسته هست

وقتی تو دیگه نا   نداری تلاش کنی ...

وقتی به جز ء نا امیدی   چیزی نیست که واقعا وجود داشته باشه...

من تو رو دوست داشتم و دوست داشتم پیشم باشی و تو رو تا آخر عمرم  در کنار خودم داشته

باشم...

اما شدنی نیست ...

دیگه دارم دیوونه میشم یا شاید هم شدم و خبر خودم ندارم...

دیگه به حد انفجار رسیدم دارم منفجر میشم... دیگه دارم به آخر خط این زندگی بی خود

می رسم...

هیچ چیز کشنده تر و دردناکتر از تنهایی نیست..................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/۱٧

آن روز خواهد رسید به زودی...

روزی که  دیگر هیچ بدی و گناه و زشتی در زمین نخواهد بود...

روزی که  همه و همه بدون هیچ واهمه و هیچ ترسی و هیچ دردی زندگی خواهند کرد...

روزی که دیگر هیچ جنایتی هیچ دزدی و هیچ رذالتی وجود نخواهد داشت...

روزی که همه با هم برابر و برادر خواهند بود... روزی عدل واقعی به جای عدل دورغین

جاگیزین خواهد شد...

روزی که هیچ کس دیگر  برای یه زندگی ساده مجبور به فروختن شرف و ناموس و انسانیت

خود به افراد پست و فرو مایه نخواهند بود...

روزی که راستی جای دروغ و درستکاری به جای کژ رفتاری و پاکی به جای پلیدی

 خواهد بود...

روزی که در آن هیچ چیز ازرشش بیشتر از وجود  انسانها  در این جهان نخواهد بود...

تو خواهی آمد و این وعده الهی  است که  خوبی  به جای پلشتی و  نا پاکی خواهد  بود...

در آن روز همه کافران و  مستکبران و گمراهان از دین محمدی (ص) را به کمک

یارانت از بین خواهی برد...

من فقط به این امید زنده هستم که روزی  تو بیایی و  حق  و عدالت و دین را بدرستی برپا

کنی...

هرچند در آن روز من جزء یاران تو نباشم اما چه باک  که خواهم دید  که چگونه  عدل واقعی

فرا گیر خواهد شد و چگونه دشمنان تو که لعنت خدا  بر آنان و پیروان  و یاران  و اولاد 

آنها باد؛ از بین خواهند رفت و به جا نیکان و خوبان  کسی زنده خواهد  مانده به چشمان

خودم خواهم دید...

خسته است نام تو  که همنام  آخرین رسول و پیامبر خدا هست و خسته است  روزی که

تو بدنیا آمدی ...

فردا بزرگترین روز  سال  است روزی که در آن منجی و آخرین امام و ولی   جهانیان  متولد شد

روز تولد  مهدی موعود (عج) را به تمام  آزادگان  جهان

تبریک می گم...

برای منکران حضرت مهدی (عج)  هر چقدر دلیل بیاوری فایده ندارد چون

 گوشها و چشمها  انها  کور و کر است در برابر حق...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/۱۱

درسته اگر را با مگر تجویز کردن... درسته اگر  ما وقتی به واقعیت تبدیل میشد مگر چه

میشد؟ مگر همه چیز حل میشد...

من  نباید به تو می گفتم دوستت دارم  چون درست نبود و من اصلا نباید این حرف رو

می زدم چون از لحاظ عقلی و عرفی هیچ درست نبود که من این رو بگم...

بارها خواستم بهت بگم همه اینها فقط یه نوع حرف و شوخی بوده که بهت گفتم

هر بار که تصمیم رو می گرفتم که این رو بگم اما وقتی با تو حرف می زدم نمی دونم

چرا نمیشد بگم... بدتر شروع می کردم به ابراز علاقه بیشتر به تو...

البته من یادم رفته بود کی هستم وگرنه من هیچ وقت نمی گفتم چون من لایق دوست

داشتن نیستم که حالا توقع داشته باشم کسی من رو دوست داشته باشه...

این توقع زیادی نه تنها از تو بود بلکه از هر کس دیگه هم بجای تو نباید این توقع رو داشته باشم

یه ادمی هیچ ارزشی نداره و هیچ نوع زیبایی چه درونی چه  ظاهری نداره ...کسی که نمی تونه

شرایط اطرافش رو قبول کنه باهش کنار بیاد ... کسی که هیچ وقت احساس نکرده

که وجودش  ارزش و احترامی داره و هر چی سعی کرده نتونسته کاری بکنه...

کسی که هیچ خوبی نداره ... کسی که فقط بدرد این می خوره که سریعتر همه به نوعی

از شرش راحت بشن... کسی که نمی تونه حقش رو بگیره و از بس خجالتی و سر بزیر

هست ... کسی که طبیعی نیست حتا عاشق شدنش هم غیر طبیعی هست و

غیر مجاز ... واقعا چرا باید ناراحت باشم که ذره ذره از بین برم من که می دونم دچار یه مرگ

تدریجی شدم و شاید هم الان یه مرده متحرک هستم که ادای زنده ها رو در میاره  خودش

هم این رو نمی دونه... واقعا چرا باید بگم کاشکی ...واقعا اگر گفتنهای من چه تاثیری داره

حتا این اگرها به واقعیت تبدیل بشه...هان...

من گفتم  هنوز هم میگم که نباید کسی رو لعنت کرد به جز ء خود من که این جوری عاشق

شدم و کسی هم به جزء خودم قابل سر زنش نیست...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

فروغ

و خداوند انسان را آفرید...

من نتونستم انسان بشم هر چند که سعی کردم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/٩

کاش  میشد که با تو بود با تو رفت با تو موند  با تو معنای زندگی رو فهمید

با تو پرواز کرد با تو  آزاد بود با تو شاد بود و دیگران رو شاد کرد...

کاش هیچ مانعی وجود نداشت ... کاش همه چیز فقط یه رویا  نبود...

کاش معیار  قضاوت ادمها تغییر می کرد به جای ظاهر  طرف   باطن   طرف و عشق طرف رو

مورد قضاوت قرار می دادن...

کاش کسی به خاطر عشق کسی رو مسخره یا مورد  سرزنش  قرار نمی داد...

کاش دیگران مانعی نبودن ... کاش در مورد کار مردم کسی دخالت نمی کرد ...

کاش هیچ کسی  ....

اما حیف که نمیشه مردم رو از حرف زدن بی مورد و پشت سر افراد باز داشت...

توی این مملکت گل و بلبل نه ادم می تونه  عاشق باشه نه می تونه یه انسان آزاد باشه

نه می تونه یه  زندگی خوب و درستی کنه و نه می تونه ابراز عقیده یا ابراز عشق کنه و

نه می تونه    حقوق حداقلی انسان بودن  رو داشته و نه می تونه حتا  دیندار واقعی

و با ایمان باشه..............




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٦/٤

نمی دونم دیگه چی کار باید بکنم...

همش دارم فکر می کنم به آینده به الان به  وضعیتی که درش قرار گرفتم از لحاظ فکری

و روحی و  عاطفی و مالی...

بد جوری سر در گم شدم ... دارم منفجر میشم از زور غم و ناراحتی و فکر هایی که می کنم...

خیلی وقت بود که منتظر بودم یه مسئله ای درست بشه که الان شده حدودا. فکر می کردم

مسائل مالیم دیگه بعد از درست شدن این موضوع تا حدود زیادی رفع میشه اما الان

پیش خودم فکر می کنم که  قبلا روی این مسئله اشتباه فکر می کردم و حالا حتا اگه

هم اونجوری که قبلا می خواستم بشه باز هم  نه راضی میشم نه اینکه  می تونم این

موضوع رو قبول کنم تا مشکلاتم حل بشه...

تصمیم داشتم که به تو هم فکر نکنم دیگه و فراموشت کنم چند روزی هم تونستم تا

حدودی اما بعدش دیدم هر  روز بیشتر از روز قبل  به تو دارم فکر می کنم و اسم تو

رو  همش دارم تکرار  می کنم...  دیگه نمی خواهم  تو رو کلا فراموش کنم چون این

اصلا شدنی نیست ... آخه چیزی رو که توی تمام وجود ادم هستش و قلب ادم

رو تمامش رو تسخیر کرده و روح ادم بهش احتیاج داره رو چطوری میشه  فراموش کرد...

دیگه می خواهم  فقط صبر کنم و ببینم بعدا چی میشه و هیچ تلاش بیهوده ای برای

اینکه تو رو فراموش کنم  انجام ندم...

الان خیلی تنها هستم تنها تر از همیشه ... وضع روحیم بدجوری خرابه ... 

می خواستم درباره اردویی که رفته بودم انزلی بنویسم اما  الان اصلا روحیه اش رو ندارم

درباره اون موضوع بنویسم... الان واقعا  درست روزهای زندگی من  مثل اسم وبلاگم شده

بدون هیچ تغییری ... همش تکرار تنهایی تنهایی تنهایی...