روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۳۱

دوست داشتن و عشق شاید به نظر شبیه هم باشند. اما با یکدیگر فرق

 

دارند. درست است که  هر  دو نشان دهنده علاقه زیاد به کسی هست

 

اما در دوست داشتن  برای ما در بودن یا نبودن فرد فرقی زیادی ندارد

 

همین که او شاد باشد و به یاد او باشیم و همیشه آماده برای کمک کردن

 

به او باشیم کافی است. اما در عشق   به این گونه نیست  و ما  فقط

 

می خواهیم به معشوق برسیم و در کنار او باشیم.

 

در عشق صورت نرسیدن به معشوق رنج و  ناراحتی وجود دارد

 

اما در دوست داشتن  نه....

 

زندگی

 

برای من  بیشتر اوقات  زندگی مثل همین شعر  اخوان ثالث هست

 

و اوقات کوتاهی هم مثل این شعر  سهراب سپهری...

 

 

من نه خوش بینم، نه بد بینم./ من شد و هست و شود بینم.

 

عشق را عاشق شناسد، زندگی را من.

 

من که عمری دیده ام پایین و بالایش.

 

که تفو بر صورتش ،لعنت به معنایش!

 

دیده ای بسیار و می بینی

 

می وزد بادی، پری را می برد با خویش ،/ از کجا ؟ از کیست؟

 

هرگز این پرسیده ای از باد؟ / به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

 

خواه غمگین باش ،خواهی شاد

 

باد بسیار است و پر بسیار ،یعنی این عبث جاری ست.

 

اخوان ثالث

....

 

زندگی رسم خوشایندی است.

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،/  پرشی دارد اندازه عشق.

 

...

زندگی شستن یک بشقاب  است.

 

سهراب سپهری




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۳٠

وقتی عاشق به معشوقش نگاه می کنه  در چشمهای اون  زندگی و

 

امید رو می بینه ... امید به  زندگی ،زیبایی، خوبی  و خوشبختی

 

در  بعد از اون لحظه  اصلا مهم نیست   که چیزی داره یا نه ...

 

فقط مهم هستش که کنار  اون باش و بس...

 

......

 

من  هم  تمام ابرهای عالم  شب و روز   در دلم گریه می کنن

 

چون  امیدی  رو نمی تونم ببینم ...همش   ناراحتی و غم و تجربه های سراسر

 

غمناک و بد فرجامه در وجود من...

 

 

 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

 

از کجا، وز که خبر آوردی ؟

 

خوش خبر باشی، اما ، اما

 

گرد بام و در من / بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نیست مرا

 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری_ باری،

 

برو آنجا که ترا منتظرند.

 

قاصدک! / در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار  ازین در وطن خویش  غریب.

 

قاصد، تجربه های  همه تلخ ،/ با دلم می گوید

 

که دروغی تو ، دروغ ، / که فریبی تو ، فریب.

 

قاصدک ! هان، ولی...آخر ... ایوای !

 

راستی آیا رفتی با باد؟ /با توام، آی!کجا رفتی ؟ آی..!

 

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟/ مانده خاکستر گرمی ، جائی؟

 

در اجاقی_ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک! / ابرهای همه عالم شب و روز / در دلم می گریند.

 

اخوان ثالث

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٩

ياد از آن روز که دل را به نگاهي بربودي

 

ياد از آن دم که به چشمم به جز از يار نبودي

 

با دلت دل سخني داشت

 

راز عشق کهني داشت

 

همه شب ديده براهت سر ره بود مکانم

 

صيد

 

اندوه دل و جانم

 

راز دل باتو

 

چو گفتم زمني زار رميدي

 

همچو مرغی که پرد از قفس چشم پريدي

 

من نه بیداد نمودم

 

من نه فریاد نمودم

 

ساختم با دل بیمار و تن زار و تو رفتی

 

يار من غم شد و يار تو شد اغيار

 

و تو رفتي

 

حذر از عشق ندارم

 

سفر از پيش تو

 

هرگز......

 

از دوست خوبم  احمد طارق




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢۸

هیچ کس رو نمیشه دوست داشت و هیچ چیز رو مگه اینکه  واقعا دوست داشتنی باشه

و کمتر چیزی هست توی دنیا که دوست داشتنی باشه وگرنه هرگز من  تنها نبودم هیچ وقت

... در این دنیا تنهایی  یه نوع عادت  شده چون کسی نیست که این تنهایی  با وجودش

پایان بگیره... کاش کسی بود...

اما  در واقعیت نبوده و نخواهد بود هیچ کسی....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٧

وقتی به تو نگه می کنم   در نظرم زیباترین و قشنگترین و مهربون ترین فرد روی زمین رو می بینم

وقتی دیگه تو رو نبینم اون روز مطمئنا اخرین روزیه که واقعا بینا  هستم...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری

می ترسم اخرش برای من هم همین بشه فقط یه خاطره




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٦

درباره مرگ  و تنهایی

 

مرگ  هر لحظه با ما هست هر دقیقه و هر ثانیه انتظار امدنش هست

 

اما الان من زنده هستم می خواهم زندگی بکنم ولی شاید در فکرم فقط زنده

 

هستم نه در واقعیت....  من تنها هستم و تنها خواهم بود و تنها خواهم مرد

 

این سر نوشت من هست و راه  گریزی ازش نیست   اصلا...

 

 

 

 

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

 

در قفس ماندم ولی صیاد  آزادم نکرد

 

آتش عشقت چنان  از زندگی سیرم کرد

 

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

.......

 

تا که بودیم نبودیم کسی

 

کشت ما را غم بی  همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

خفته ایم و همه بیدار شدند

.....

 

مرگ آمد

 

حیرت ما را برد

 

ترس شما آورد

 

....

 

من / زندگی را دوست  می دارم / مر گ را دشمن،

 

وای ! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

 

که به دشمن  خواهم از او التجا بردن؟!

 

.....

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

 

در بهاری روشن از امواج نور

 

در زمستانی غبار آلود و دور

 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

.....

و همه  می دانیم

 

ریه های لذت، پر اکسیژن مر گ است.

 

.....

 

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب،

 

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

 

مرد گاری چی در حسرت مر گ.

 

....

عاقل چو به کار این جهان در نگرد/ عشرت کند و طریق شادی سپرد

 

دانی که درین زمانه از روی خرد/ از عمر بر او خورد که او غم نخورد

 

....

 برای تو

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

 

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

 

بگم فقط  مال منی، به تو جسارت بکنم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٥

روز  زن رو به تمام زنان خوب و مهربون و دوست

داشتنی تبریک می گم

بخصوص به تمام زنانی  که به وبلاگ  لطف می کنن و

سر می زنن




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٤

من درباره آزادی نمی نویسم چون در هیچ کجای دنیا  وجود نداره هر جای دنیا به نوعی آزادی

رو از بین بردن و نگذاشتن که  واقعا آزادی وجود داشته باشه...

من درباره سیاست و مسائل سیاسی نمی نویسم  با اینکه خودم تا یکی دوسال پیش همش  در پی

 این  بودم که به نوعی سیاسی باشم و تفکر و عقیده ام رو رواج بدم و وارد کارهای سیاسی بشم

که البته شدم. اما الان درباره اش نمی نویسم  نه برای اینکه پدر  ومادر نداره  نه بخاطر اینکه

این همه پدر و مادری که داره همشون یه مشت ادم بی خود و خودپرست و  احمق هستن

که به جزء ادای خوب بودن و مهربون بودن  رو در بیارن  کاری بلد نیستن البته چرا یه کار دیگه

هم بلد هستن اینکه وعده های نشدنی و تهدیدهای مسخره و توخالی  و حرف های مزخرف بزن

رو هم بلد هستن...

من درباره اجتماع حرف نمی زنم چون هیچ چیزی جزء فساد و گناه و جنایت درش پیدا نمیشه

  هر کجا کم و بیش همین طوری هست .  هیچ خوبی ای در این اجتماع نیست همش  پستی

و  ریا کاری و گناه هست...

من درباره دوست داشتن هم دیگه می خواهم سعی کنم حرف نزنم  چون وجود نداره فقط ادم خودش

هست که کسی رو دوست داره اما اون نه دوست نداره چون وقت نداره وقتش رو تلف تو بکنه

آخه مثل تو زیاد هستن...

عشق واقعی وجود نداره  عشق واقعی توی این دنیا یه عشق یه طرفه هست که  تو فقط دوست داری

و عاشق هستی تو فقط در دنیا اون رو می خواهی و  حاضری براش هر کاری بکنی تا

شاد باشی و خوشبخت ...تو هستی که فقط ارزش  برای اون قائل هستی نه اون ...

تویی که دوستش داری بیشتر از هر کسی در این دنیا و نمی تونی  جدا بودن از اون رو تحمل کنی

نه اون... تویی که می خواهی بگی عاشق اون هستی اون همچنین حرفی رو بهت نمی گه...

عشق واقعی یه عشق یک طرفه هست که سرانجام خوبی نداره و در اخرش این تویی که درش

از بین می ری و شکسته میشی وگرنه برای اون اصلا مهم نیست که تو چی می خواهی یا چی میگی...

اون زنگیش بدون تو هم می گذره این تویی که باید همیشه تنها باشی و تنها بمونی نه اون...

عشق واقعی یه عشق یه طرفه و دردناک و بد فرجام هستش البته فقط برای تو...

کاش میشد که بنوعی این عشق رو فراموش کرد اما چیزی که در تمام وجودت  جاری هست و از تو

 جدا شدنی نیست رو نمیشه فراموش کرد...

....

روز مادر هم مبارک باشه




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٢

حالم واقعا خرابه ... دلم بدجوری گرفته هستش مثل اينکه نميشه هيچ

 کاری ادم بکنه  هر کاری می خواهی بکنی يه جوری اخرش بد تموم ميشه

نمی دونم شايد از شانسه يا اينکه من ادم واقعا بدی هستم اما هيچ کار من

درست نميشه توی هيچ چيز نمی تونم موفق بشم توی هيچی هيچی...

 اخه چقدر ادم بايد اميد بی خود بخودش بده تا کی بايد  ادم توی اين وضعيت

 وحشتناک و جهنمی بمونه تا چه وقت اخه...

می دونم  بعد از مرگ هم باز توی جهنم هستم   مثل الان که توی زندگی

دارم توی يه جهنم واقعی زندگی می کنم...

بدبختی رو می بينيد حتا  نمی تونم   يه بار  فقط يه بار يه کارم درست بشه

يه موردی توی زندگيم پيدا بشه  که اخرش خوب تموم بشه  حتا يه مورد هم

نميشه اصلا...

توی هيچ چيزی نمی تونم به اون چيزی که می خواهم برسم   حتا

نمی تونم   يه بار هم  شده تو رو ببينم...

بدجوری دلم می خواهد گريه کنم اما  نمی تونم  اخه  گريه  من رو اروم نمی کنه

ديگه از اين همه بدبياری  ديگه خسته شدم ...

کاش  فقط يه بار می شد که   اخرش خوب ميشد...

اگه قرار بود يه روز ديگه    نخواهی با من حرف بزنی ... لطفا به من نگو

چون ديگه نمی خواهم اين هم خراب  اخرش . می خواهم که حداقل يه

اميد داشته باشم هر چند واهی و يه سراب باشه اما نمی خواهم يه روز

بفهمم که  اين هم مثل   چيزی های ديگه زندگيم شده  درست مثل

سرنوشت بدی که دارم...

کاش می تونستم يه چند روز برم يه جای ديگه ...

واقعا ديگه طاقت تحمل اين زندگی و اين وضعيت رو ندارم...

دارم  يواش يواش   می ميرم شايد هم  مردم تا بحال...

خدايا...

خدا حافظ




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢۱

هرگز ادمی رو که عشق رو با پول عوض می کنه حرف نزدنيد که لايق  حتا  توهين

کردن هم نيست...

عشق هيچ وقت با هيچ چيز قابل تعويض نيست ...

اگه يه روز ديديد که  عشق رو  کسی با چيز ديگه عوض کرد بدونيد که اون بويی

از عشق نبرده و هيچ وقت نه عاشق بوده و نه عاشق خواهد شد و در حسرت

يه زندگی خوب خواهد مرد...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢٠

و ان روز که تو را ببينم  خواهم پرسيد که  در درونت چی داشتی که اين قدر مرا

مجذوب و شيدای خودت کرده ای؟...

جواب اين پرسش   با نگاه کردن به تو   داده خواهد شد  چون تو سرتاسر از

زيبايی و مهربونی و خوبی هستی  در تمام رفتار و گفتار تو اين خوبی و زيبايی

نمايان  است...

کاش که زودتر  در کنار تو  بودم  تا معنايی زيبايی و خوبی را در کنار تو درک کنم

و بفهمم که زيبايی و خوبی  چگونه است و غرق در اين زيبايی بشم...

درک زيبايی درکی زيباست

حسين پناهی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٩

واقعا   خيلی سخته خيلی سخت که ادم هيچ نوع اميدی نداشته باشه

هيچ  کسی رو نداشته باشه که  بتونه در کنار اون آروم بشه...

هيچ عشقی در کار نباشه به هيچ کس ...

واقعا سخت و بيخوده ادم  هروز صبح پا بشه بره سرکار اون هم برای يه دوره

ازمايشی  در حالی که هم خودش و هم طرف مقابل از قبل می دونن  ظرف يه

هفته امکانش کمه که ادم بتونه اون کار رو  ياد بگيره و درست انجام بده

خيلی بد و وحشتناک ادم هر روز بايد ۱۵۰ کيلومتر راه بره تا بره سرکار اون هم

در حالی که از سرعت زياد  ماشينها به خاطر تصادفی که کرده اون هم

دوبار پشت سرهم بترسه...

وخيلی بده ادم بخواهد به کس فکر نکنه اما  باز هم به اون فکر کنه هر چند

که   اون بهش گفته فکر نکن  ...

 زندگی مثل  مردابه که ادم هر لحظه فروتر می ره داخلش و از بين ميره

اون هم  با سختی و رنج و درد  بدون پايان...

من توی يه مرداب گير کردم  الان داره سرم هم بکل می ره زير اين مرداب

فرصت زيادی ندارم و حال و جونی هم ندارم که کاری بکنم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱۸

عشق هرگز نمی ميرد اما  عشق يک طرفه محکوم به مرگ هست.

 فکر نمی کردم يه روز بياد به کسی بگم دوستت دارم  اما اون روز امد...

فکر نمی کردم که يه روز عشق نابود بشه و  از بين بره اون هم در لحظه ای

اما شد...

حتا فکر اينکه روزی بياد که بفهمم که من اشتباه می کردم اون هم خيلی زياد

درباره عشق  برام سخته و غير ممکن بود اما اين  هم ممکن شد...

من درباره عشق  زود گذر که  سريع از بين می ره حرف نزدم و فکر نکردم.

من درباره عشقی که توی اون ذهن و روح ادم بهم وابسته ميشه  حتا با فکر

هم ميشه توی اين عشق  شاد بود و خوشبخت  گفتم نه چيز ديگه...

من تنها چيزی که من بهش فکر نکرده بودم قيافه و  اين جسم خاکی بود درباره

تو  چون برام اصلا مهم نبود تو  چه شکلی هستی  . من  به روح بلند تو

به زيبايی های دورنی که داشته  فکر می کردم و می خواستم که اينها

برای من باشه همون طور که   می خواستم تو هم  روح و فکر و درون من

 مال تو باشی و به تو وابسته باشه...

اما حيف که تو  واقعا باور نکردی حرف من رو ...

می دونی بعضی وقتا ادم يادش می ره که   کی هست و در چه وضعيتی

قرار داره يادش می ره چون واقعا دوست داره يادش بره تا يه لحظه يه ساعت

يه روز  واقعا احساس کنه که هست و خوشبخته... اما   اين زندگی نمی ذاره

که احساس خوشبختی و شادی کنه حتا برای يه لحظه سريع يه جور  به ياد

ادم مياد که اون توی  چه وضعيتی قرار داره و نبايد شاد باشه و خوشبخت حتا

برای چند دقيقه...

ديگه نمی گم دوستت دارم  . چون  خيلی خوب  زندگی به ياد من اورد که

نبايد حتا در فکر هم  در ارامش باشم و کسی رو دوست داشته باشم.

ديگه نمی گم چون اين فقط يه رويای کوتاه و قشنگ بود نه چيز ديگه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٧

يساعشق و علاقه در زندگی  هیچ مفهومی  نداره اصلا

 

وقتی تو گرفتار هزاران مشکل و دردسر هستی که  هیچ وقت تمومی نداره

 

اونوقت حرف از عشق زدن بیخوده چون یه چیز بدست نیاوردنی توی زندگیت

 

هستش تو نمی تونی عاشق بشی یا اگه هم  شدی هیچ وقت نمی تونی  به

 

معشوقت برسی چون  همه  و همه جمع شدن که یه مانع برای رسیدن به اون

 

باشن و بدتر از همه  اینکه تو هم بنوعی باعث میشی که  یه مانع سر راه خودت

 

باشی چون جسارت  اینکه نوع دیگه جای دیگه  زندگی دیگه رو  تجربه کنی

 

نداری اصلا و نخواهی هم داشت. تو  حتا جرات اینکه در خیال و رویا هم

 

عاشق باشی رو نداری چون  با اینکه مسخره هست هم توی خیالت هم

 

باز یه سری مشکلات ردیف می کنی  و باز  می ترسی حتا توی رویا هات

 

تو می ترسی و این ترست رو با هزاران دلیل  بیخود و بی ارزش و پوچ

 

توجیه می کنی تا سر پوشی بروی ترست بذاری.  تو تنها هستی همیشه

 

اما  هیچ وقت  حاضر نیستی که این تنهایی رو از بین ببری  چون تو

 

از اینکه یه روز واقعا شاد باشی می ترسی بخاطر حرف دیگران

 

به خاطر  باید و نباید های اجتماعی و از این جور مزخرفات دیگه

 

تو  توی مغز ت یه سری  چیزها رو گنجوندی  که حالا هر کی  می کنی

 

نمی تونی  ازش راحت بشی حتا به قیمت اینکه   خوشبختیت رو از دست بدی

 

تو  تنها هستی تنها خواهی بود و تنها خواهی مرد هر چند که به ظاهر

 

زندگی کنی و ازدواج بکنی و کار بکنی و همه چیز داشته باشی اما در واقعا

 

در درونت تو یه  ادم تنها هستی که  هیچ کس رو واقعا نداره هیچ کس

 

تو رو به خاطر وجودت    هرگز  نمی خواهد هر کس برای  یه دلیل تو رو

 

می خواهد  همه افراد فقط برای منفعت خودشون پیش تو هستن و

 

همسر و بچه و فامیل و دوستان  تو فقط تو رو  برای سودی که از تو

 

می تونن ببرن   در کنار تو خواهند  بود نه برای اینکه تو رو دوست دارن

 

چون تو اصلا قابل دوست داشتن نیستی  چون نتونستی کس دیگه رو

 

دوست داشته باشی و  واقعا عاشق باشی حتا در خیالت هم نتونستی...

 

این تو کسی جز من نیست  ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٧

-(( به کجا چنین شتابان؟))  / گون از نسیم پرسید.

 

-((دل من گرفته زینجا)) / هوس سفر نداری،

 

-زغبار این بیابان؟)) / - همه آرزویم ،اما

 

چه کنم که ،بسته پایم؟)) / - ((به کجا چنین شتابان؟))

 

-((به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.))

 

-((سفرت به خیر ! اما / تو و دوستی ،خدا را

 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

 

به شکوفه ها، به باران/ برسان سلام ما را.))

 

شفیعی کدکنی

 

من هم الان مثل همون گون هستم که هیچ جا نمی تونه بره

 

و مجبوره همه چیز   توی جایی که هستش قبول کنه و با ناراحتی

 

و تنهایی و غم همه مشکلات این زندگی   و اینجا که درست مثل

 

جهنم هستش رو قبول کنه چون چاره دیگه ای نداره  چون نمی تونه

 

از اینجا جایی بره  چون هیچ کسی وجود نداره بخواهد  من رو از اینجا تکون

 

بده  تا به کمک هم  از اینجا بریم ،بریم یه جایی که در اون مثل  اینجا زندگیمون

 

همراه با درد و رنج و تنهایی نباشه حداقل اونجا  دیگه تنها نباشیم اگر

 

باز باید  رنج و درد و مشکلات زندگی اونجا با ما باشه  دیگه اونجا  با وجود

 

هم معنای تنهایی از یادمون بره  و دیگه هیچ وقت حس تنهایی نکنیم...

 

من تو رو دوست دارم این رو جدی می گم  هیچ وقت مثل گفتن

 

دوستت دارم به تو من این همه جدی نبودم چون این جمله از اعماق وجود من

 

هستش...

 

دیگه نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم ...

 

اسم قشنگ تو در  قلب من حک شده هستش

 

قیافه زیبا و مهربون  تو  رو بر روی قلبم کشیدم تا همیشه

 

 پیشم باشه  و تا بتونم با یاد تو زنده باشم ...

 

دوستت دارم  دوستت دارم دوستت دارم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٥

در این زندگی  هر چیزی امکان داره اتفاق بیفته و ما نباید   زیاد تعجب کنیم....

 

می دونید هر کسی برای خودش یه شخصیتی داره یه شخصیت منحصر بفرد

 

که  هیچ وقت هیچ کسی نمی تونه  واقعا شخصیت یه ادم رو به طور کامل

 

بفهمه که چی هستش و چطور  ادمی می تونه باشه واقعا. همیشه یه زوایا

 

پنهان در هر ادمی حتا برای نزدیکترین آشنا ها وجود دارد...

 

می دونید من  از ترحم و دلسوزی و  حرفهایی کلی که روانشناسانه  واقعا

 

بدم میاد چون ترحم و دلسوزی  فقط نشون دهنده اینکه  ادم هیچ ارزشی نداره

 

و تنها  برای طرف مقابل یه نوع  ادم  بدبخت و ناتوان هستش  که قابل ترحم

 

هستش  و تازه بدیش اینکه بیشتر این حرفها رو  ادم می دونه از قبل چیه

 

 البته درستش اینکه ادم همه این حرفها رو از  حفظ هستش و می دونی

 

که چی می خواهن به ادم بگن... من خودم سعی می کنم  کمتر از این

 

حرفها بزنم و  چون می دونم با این حرفها مشکل کسی نه حل میشه نه

 

طرف مقابل  رو  اروم  می کننه ... درباره  حرفها  روانشناسانه هم

 

واقعا چرته  چون  یه عده دستورات کلی هستش که  هیچ وقت نمیشه

 

ادم اونها رو انجام بده  مثلا  به شما می گن  باید  توی زندگیت یه مقدار

 

تنوع بدی  اما واقعا ادم چطوری می تونه این کار رو بکنه؟ هان؟

 

...

برای یه دوست خوب

 

با گچ  رنگارنگ بر تخته سیاه بدبختی  صورت خوشبختی را بکشید

...

دوستت دارم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٤

خيلی دردناک  و ناراحت کننده هستش که بخواهی واقعا  به خودت کمک کنی

و به کسی که دوستش داری اما نتونی چون هر قدر هم که بخواهی تلاش کنی

هيچ وقت نمی تونی واقعا کمک بکنی تا خودت و اون  از اين وضعيتی  بدی که درش

هستيد  نجات پيدا کنيد...  هيچ راهی برای کمک کردن  اصلا وجود نداشته باشه

و هر روز از روز قبل مشتاقتر باشی که کمک کنی  و از اين زندگی بی خود و

بيهوده  و ناراحت کننده  خودتون رو نجات بدی اما نشه که هيچ کاری بکنی...

و دردنا که که حس کنی در وجود  تو ادم  بی ارزشی هستی و  با وجودت بجای

اينکه کمکی باشی برای اون  يه  جور ناراحتی  و غم مضاعف هستی

و وجودت  هيچ تاثيری نداشته باشه  حتا اگه بهت هم بگه که نه اين جور نيست

اما تو در وجودت  حس می کنی همين طوريه تو يه ادم بی خود و بی ارزش

هستی که نمی تونی نه به خودت نه به کسی که دوستش داری کمک کنی




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٢

ممنون از اون دوستانی که به من سر زدن دوباره من هنوز دارم 

 

نوشته های گذشته ام رو مرور می کنم.راستی خوشحال شدم که  دوباره

 

بعضی از دوستانم دوباره به من سر زدن. ازهمه دوستانم اینجا ممنون هستم.

 

 

....................................

 

 

زندگی شاید همین باشد  زندگی شاید همین باشد

 

زندگی شاید همین باشد پست و بی مقدار

 

خوار و بی ارزش...

 

شاید  باید رفت  شاید هم نه...

 

شاید با رفتن   انسان بهتر بشود... شاید هم  با رفتن  هیچ فرقی نکند

 

شاید ، شاید، شاید...

 

می دونید  من فکر نمی کنم  واقعا عشق وجود  نداشته باشه اما مطمئن هستم

 

که عشق برای من وجود نداره و نخواهد داشت یه عشق تکمیل کننده و

 

آرامش بخش ... مطمئنا برای من وجود نخواهد داشت ...اما من دیگه

 

ناراحت این مسئله زیاد نیستم چون در برابر نارحتهای و غمهای دیگه

 

من هیچه... راستی داره کم کم برای من  همه چیز کم اهمیت میشه

 

همه بدی هایی در زندگیم می بینم. تو هین های خواهر هام و ایراد گرفتن

 

و ناراحت کردن ها ی خانواده ام . از همه حرفهایی که به من می زنن

 

به شخصیت من  توهین می کنن و از همه چیز من ایراد می گرفتها شون و

 

مسخره کردن من و خیلی چیزهای دیگه... من دیگه با این فامیل هم که

 

به جزء ناراحت کردن و اذیت کردن و مسخره کردن کاری بلد  نیستن

 

کاری ندارم ... با  اصطلاح دوستانم هم کاری ندارم  دوستی که هیچ  وقت

 

به یاد ادم نیستن و دوست واقعی نیستن هم کاری ندارم دیگه... دیگه اصلا

 

ناراحت این همه تنهایی و محرومیت و توهین و تمسخر و  تحقیر نیستم

 

چون دیگه از ناراحت شدن و عصبانی شدن و جواب دادن کار من گذشته

 

دیگه این زندگی برام مهم نیست که چه جوری بگذره  چطور زندگی کردن

 

دیگه برام اهمیت سابقش رو نداره... یه سری عادت بد دارم که به مرور زمان

 

سعی می کنم  درستش کنم عادت های بی خود و بی فایده مثل اینکه سعی کنم

 

خوب باشم سعی کنم با دیگران مهربون باشم و  مثل یه انسان  واقعی رفتار کنم

 

رو می خواهم ترک کنم دیگه نمی خواهم یه بچه ساکت و  سر بزیر باشم

 

دیگه کسی نمی خواهم برام مهم باشه... نمی خواهم هم مثل اونها باشم

 

و با اونها مثل خودشون رفتار کنم  چون دیگه حتا تحمل مقابله به مثل رو

 

هم از دست دادم و  حوصله جواب دادن به اونها رو ندارم...

 

من  ناراحت نيستم اصلا  آخه ديگه چيزي نيست كه  من رو ناراحت بكنه

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۱٠

امروز می خواستم  وقتی امدم به وبلاگم  ديدم دو  نظر روئ خوندم از دوستان که قبلا اينجا سر می زدن

 

واقعا خيلی خوشحال شدم ......   وقتی داشتم مروری بر خاطرات و اين وبلاگ می کردم  خيلی خوشحال

 

شدم و از اون خوشحالتر که دوتا از اون دوستان دوباره  امدن به وبلاگم.....

 

 

 

نمی دونم شما تابحال این احساس رو داشتید یا نه؟...

 

یه حس خاصی که توی عمر ادم فقط یه بار     فقط فقط یه بار

 

از نوع واقعیش توی زندگی ادم  اتفاق می افته...

 

می دونید من دارم درباره عشق  واقعی می گم. نه هر نوع رابطه ای

 

که  به اشتباه اسم عشق رو   روش می ذارن در حالی که این

 

رابطه ها  بیشترا یه چیز زود گذر و  سطحی هستش که اسم عشق رو

 

نمیشه روشون  بذاری...

 

عشق  واقعی چیزی نیست که  از بین بره یا  بشه اون رو فراموش کرد

 

این عشق هم فقط  تو زندگی ادم یه بار اتفاق می افته همش. اگه  روزی

 

حس کردی که عاشق شدی  و بعد از مدتی   دوباره با دیدن یه نفر دیگه

 

باز این احساس به تو دست داد بدون که نه قبلا  و نه حالا تو  واقعا عاشق

 

نشدی  و فقط این  یه نوع دوستی و رابطه   معمولی یا شاید هم یه مقدار  عمیق

 

بوده نه عشق . چون هیچ وقت ادم معشوقش رو عوض نمی کنه  در  یک

 

عشق واقعی. شاید به معشوقش نرسه اما   هیچ وقت دیگه چنین احساسی رو

 

به  دیگری نمی تونه داشته باشه. هیچ وقت   عشق واقعی نمی میره و

 

از بین نمی ره...

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٩

الان دارم مروری بر  نوشته های گذشته ام می کنم . من می خواهم به همه

اونهايی که تا بحال بهم سر زدن   دوباره سر بزنم  و  ازشون تشکر کنم که

به روزهای تنهايی من  امدن و  برام نظرشون رو نوشتن...

دارم به نوعی مروری بر خاطرات اين  وبلاگ  می کنم....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۸

برای دوست داشتن کسی نميشه دليل  که بتونه واقعا   علت اين دوست داشتن

رو توضيح بده آورد . چون دوست داشتن کسی دليل نمی خواهد  اصل اينکه تو

 بخواهی و دوست داشته باشی




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٦

 ممنون از کسايی که به اينجا سر زدن تا بحال يا دارن سر می زنن...

من از پايان می ترسيدم ولی آغاز کردم...

من می دونم که کسی نيست برای رفتن و قدم گذاشتن توی اين راه بی برگشت

  و هيچ اميدی هم ندارم که کسی پيدا بشه تا همراه من بشه توی اين تنهايی

. هيچ وقت من خودم رو  زياد به اين اميد های واهی دلبسته نکردم اصلا

دلبسته اين اميدها  واهی نبودم...

راستی بايد رفت  اما تنها ... هر کجا اگه واقعا  رنگ اسمانش مثل اينجا  باشه

حتا اگه راست هم باشه اين حرف بايد رفت . من اين حرف رو نمی تونم قبول کنم

تا حدودی اگه قبول کنم  ديگه هيچ اميدی برام نيست  اخه اسمان اينجا سياه

هستش و من نمی تونم قبول کنم که اسمان همه جا سياه هستش...

سياهی  سياهی سياهی من متنفر هستم  از اين رنگی که توی اسمان

اينجا هست من دنبال يه جايی هستم که فقط سفيد باشه  رنگ ديگه ای

توی اسمانش نباشه . کاش يه همراه بود اما حالا که نيست تنها می رم

تنهای تنهايی  با يه چمدان  پر از لباسهای تنهايی...

بايد برم ...

تموم شد.

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٥

تو خواستی  اما من نخواستم  این رو تو به من گفتی...

 

وقتی تنها راه نجات ادم رفتن باشه و اون نتونه که بره  چون نه نای

 

برای رفتن داره نه کسی که بتونه  با اون این راه رو قسمت کنه

 

تا به  کمک اون و با کمک کردن به اون  این راه رو بره تا اخرش

 

خستگی   در وجود ما هست همه ما  شدیم  مثل یه مرداب که  داره کم کم

 

خشک میشه و از بین میره  نه راهی داریم که  بریم نه ابری  میاد که

 

با باران  محبتش ما رو از این وضع مرگ تدریجی نجات بده...

 

نه هیچ راهی نیست  البته نه اینکه راهی برای رفتن از این کویر وحشتی

 

توش گرفتار شدیم نباشه  اما ما دیگه  زور خستگی و افسرده  بودن

 

نمی تونیم قدم در این راه بذاریم...   کسی هم پیدا  نمیشه  چون همه مثل هم

 

هستیم ...

 

کاش میشد که رفت به یه جای دور  ... یه جایی که دیگه  اینجوری زندگیمون

 

نبود...  هر کجا که می خواست باشه  فرقی نداشت فقط اینجا نبود...نه اینجا که

 

فقط  ناراحتی و دردسر  وجود داره نه چیز دیگه... باید رفت وگرنه دیگه

 

هیچ امیدی نیست ... باید دور  شد ...  تحمل کردن این شرایط  سخته

 

در حالی که می بینی و می دونی هیچ امیدی نیست هیچ امیدی به تغییر این شرایط

 

که توش هستی...  باید رفت.

 

-(( کسی اینجاست؟ / هلا! من با شمایم، های !... میپرسم کسی اینجاست؟

 

کسی اینجا پیام آورد؟ / نگاهی یا که لبخندی؟

 

فشار  گرم دست  دوست مانندی؟))

 

و می بیند صدائی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای

 

 هم رد پائی نیست. ]

 

....

 

بیا ره توشه برداریم. / قدم در راه  بگذاریم.

 

کجا؟ هر جا که پیش آید.

اخوان ثالث


تموم ... بای




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٥

چرا اخه نبايد  دو نفر که يه عشق واقعی بهم دارن هيچ وقت بهم نرسن؟؟؟

می دونيد هميشه توی يه عشق  واقعی هيچ وقت هيچ عاشقی به معشوقش

نميرسه و اين موضوع خيلی دردناک هست ...

هميشه  در بين دوتا عاشق که يه عشق واقعی بهم دارن چيزی يا کسی

هست  مانع از اين بشه که اونها بهم برسن هميشه هم يا اين مانع  از سر

راهشون برداشته نميشه هرگز يا خيلی دير اين مانع از بين ميره.

درست مثل نوشدارويی بعد از مرگ سهراب...

راستی تا بحال هيچ وقت فکر کرديد حتا افسانه های ما هم اخرش   خوب تموم

نميشه  و هميشه مثل داستان رستم و سهراب ميشه هيچ وقت بموقع

کسی راه نجاتی براش پيدا نميشه اصلا؟....

می دونيد من نمی خواهم که برای من هم اينجوری باشه  و توی زندگيم

  به اونی که می خواهم هيچ وقت نرسم . می دونم که  با سرنوشت

نميشه جنگيد و هيچ کسی نمی تونه سرنوشتش رو تغيير بده

اونهايی هم که با سرنوشتشون جنگيدن شايد برای لحظات کوتاهی شاد

بودن اما اين شادی رو به قيمت گزافی بدست اوردن و به سرعت باد از دست

دادن در يک لحظه و در اين راه همه چيز رو از دست دادن... اما ميشه که

ادم دعا کنه تا سرنوشتش  طوری بشه که اون می خواهد و در اين راه

تلاش بکنه نه اينکه با جنگ و تصميم انی همه چيز رو از بين ببره...

کاش ميشد که من فقط يه بار فقط  فقط يه بار سرنوشتم اونجوری  ميشد

که من می خواستم ... البته اگه تو هم می خواستی وگرنه من  چيزی رو

که تو نخواهی نمی خوام هيچ وقت و هيچ زمانی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٤

گاهی وقتا ادم احتياج داره از محيطی که درونش  هست دور بشه تا بتونه  يه کمی  به ارامش برسه.

تا در اونجا دور از اين اتفاقات  فقط به خودش برسه بدون نگرانی  اينکه توی زندگيش  چه چيزهايی

هست و چه اتفاقهايی افتاده و خواهد افتاد. بدون فکر به هيچ چيز فقط در پی ارامش  و خوشی

و شادی باشه. حالا اونجايی که می خواهد بره فرقی نداره يه شهر دور   خونه يه دوست يا فاميل

اصلا فرقی نداره فقط بايد  از اون اتفاقات روزمره و اون چيزهايی که اون رو به ياد  اون اتفاقات

می اندازه دور باشه و اثری از اونها نباشه اصلا.

اونجا  با فکر باز و راحت در پی چيزهايی باشه که  ادم رو شاد می کنه.

برای من که خيلی اين کار تاثير داشته . حتا يه بار اگه چند روز به خونه يکی از فاميلهامون نمی رفتم

مطمئنا اون  وقت  ديوونه می شدم از شرايطی برام پيش امده بود...

درباره مرگ نوشتم  اما يادم رفت که بگم ما همه به نوعی از مرگ می ترسيم.

مرگ برای ما يه پايانه که بعدش  احتمال جهنم رفتن و ترس از بين رفتن  ياد و خاطر و مال و ثروت

ما هستش. ما می ترسيم . اما نبايد ترسيد از مرگ . بايد از بيهوده مردن ترسيد فقط نه چيز ديگه

ترس من از بيهوده مردنه و از اون بدتر بيهوده زندگی کردنه...

خيلی  از افراد شانس اينکه  بتونن در لحظات اخر  برگردن از بدی و گناه و بيهودگی توی

زندگی رو ندارن بهتر بگم که ۹۹ درصد افراد اين شانس رو ندارن. ما بايد اول بتونيم

درست زندگی کنيم  بتونيم توی زندگی  پيش  وجدان خودمون  راحت باشيم از طرز زندگی کردن مون

 بايد  خوب و شاد و بدون اينکه به کسی ازار برسونيم با رفتار و گفتارمون زندگی کنيم. بايد يه زندگی

داشته باشيم که  خيلی کم حسرت گذشته رو بخوريم...

خوب زندگی کردن سخته اما خوب مردن اندازه اون سخت نيست....

راستی يه روزی ميرسه که می فهمی من چند تو رو دوست داشتم و تو هنوز نمی دونستی

اين قدر من تو رو دوست داشتم... کاش با هم بوديم و با هم خوب زندگی می کرديم کاش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/۳

دوستت دارم چون تو تنها کسی هستی که توی دنيا  باعث ميشه که من اميد

به زندگی داشته باشم.

تو زيباترين و خوبترين و قشنگ ترين کسی هستی که روی زمين وجود داره اين رو

با تمام وجودم اين رو می گم و هيچ اغراقی هم نمی کنم اصلا.

ياد تو باعث ميشه که من تمام غم و ناراحتی هام رو از ياد ببرم و اروم بشم...

هر چند که از تو دور هستم اما همين که حس می کنم تو وجود داری   باعث ميشه

 ارومم بشم وشاد...

دوستت دارم  خيلی زياد..

تا ابد و برای هميشه  تو رو دوست دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٤/٢

 افسردگی ،تنهایی ،غم و ناراحتی ،  بدبختی و ...

 

می دونید  ادم باید به چیزی امید داشته باشه اگه نداشته باشه زنده بودن

 

ممکن نیست ...

 

وقتی توی بدبختی دست و پا می زنی  نباید هیچ امیدی واقعی داشته باشی

 

چون  هیچ احتمالی نیست که تو بتونی  از این وضعیت خلاص بشی .

 

هر کاری بخواهی بکنی باز همین جور  هستی که بودی و فقط تلاش بیهوده کردی

 

 همش بد بختی پشت بدبختی همش بدبیاری  پشت بدبیاری.

 

هر کار بکنی نمیشه  بخواهی شروع به کار جدید بکنی همون اولش بد میاری

 

هر چی تلاش بکنی باز نتیجه ای نداره. بخواهی با کسی آشنا بشی

 

باز هم شانس نداری  یا نمی تونی کسی رو پیدا کنی یا اگه  هم باشه  اون هم

 

مثل تو هستش ...  بعد از یه مدت  به خودت می گی  ولش من  دیگه زندگیم همینه که

 

هست درست بشو نیست اما  همین لحظه یه امید و یه راه  براتون پیدا میشه

 

شما ذوق زده میشد  و خوشحال و امیدوار  اما خیلی سریع  این امید از

 

دست میره و باز شما بدبخت تر از قبل میشید   و پیش خودتون میگید که

 

دیگه من  به این امیدهای واهی دل نمی بندم اما زندگی زیبای شما

 

دست از سرتون بر نمی داره و باز هم یه راه نجات و یه امید  براتون  ایجاد می کنه

 

باز شما هم  اول با دو دلی و بعد با امید به  راه  امیدوار میشید اما باز هم

 

خیلی سریع می فهمید که واقعیت نداره و این فقط یه  سر کار گذاشتن و

 

نمک به زخم شما پاشیدنه. اما جالبش اینکه  باز هم این اتفاقات   برای شما

 

می افته که هر کدومش برای اینکه شما رو افسرده تر و تنهاتر بکنه

 

و طوری بشید که دیگه از زندگی  سیر بشید و بگید بخودتون من به چه امیدی

 

زنده هستم...

 

می دونید  اوایل هفته پیش من خیلی شاد بودم زیاد  به فکر زندگی بیخودی

 

و سرتاسر از ناراحتیم نبودم اما نمیشه   می دونستم هم نمیشه  و نشد

 

که حتا برای یه هفته این شادی ادامه داشته باشه. نه زندگی  و سرنوشت من

 

نمی ذاره  من یادم رفته بود  حقیقت زندگی من چیه اما  خیلی سریع

 

این زندگی دارم بیادم اورد  که به جزء تنها بودن و افسرده و ناراحت بودن

 

نباید از این زندگی انتظاری داشته باشم حتا برای یه هفته. ..

 

می دونید در جایی که همه به نوعی  مرگ اندیش هستن نباید انتظار اینکه

 

بتونی شاد باشی رو داشته باشی  چون نه کسی می ذاره   شاد باشی نه اینکه

 

شرایط اجازه می ده  شاد باشی و شاد بمونی. همیشه یه دلیل برای ناراحتی وغم

 

وجود داره   برای شادی هم هزار دلیل و هزاران نفر  که نذارن

 

که شاد باشی هستش...

 

متنفرم از همه چیز و همه کس ... از خودم متنفرم ...اما از تو نه...