روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۳٠

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا مي خورد

و ميتراشد.
   

 اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان

سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند -زيرا بشر

هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط

شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس

که تاثير اين گونه دارو ها موقت است و بجا ي تسکين پس از مدتي بر شدت درد

ميافزايد.
   

آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي ، اين انعکاس سايهء روح

که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي کند کسي پي

خواهد برد؟
بوف کور صادق هدايت

واقعا در زندگي دردهايي هست که قابل گفتن نيست  نميشه  گفت چون

کسي باور نمي کنه نميشه  گفت چون دردي هستش که دورنيه

يه درد جانکاه و  وحشتناک...

نمي دونم  ادم بايد اين دردها رو بريزه توي وجود خودش و  دم نزنه

چون هيچ درماني براش وجود نداره يا اگه هم داشته باشه نمي تونيم

و نمي خواهيم  درمان کنيم چون کسي نيست که اين درد رو  به کمک

اون بخواهيم درمان کنيم...

من هم همچين دردي در وجودم هستش و کسي نيست که به کمک اون

از اين درد رها بشم. البته انتظاري هم ندارم کسي باشه

توي اين کشور وقتي همه به نوعي به مرگ مي انديشن و  هيچ  اميدي ندارن

به زندگي  . وقتي هيچ کسي حاضر نميشه  تغيير کنه   و زندگيش رو بهتر بکنه

وقتي همه يه بهانه ميارن براي خودشون  بهانه هاي واهي. ترس نداشتن  پول

پدر و مادر و دوستان و  همسر و بچه و  هزاران دليل ديگه  که اصلا مهم

نيست  اما به خاطر اينکه اميدي  به زندگي نداريم ما  برامون يه دليل مهم

ميشن  چون  هر گونه تغيير به نظر ما گناه هستش و مرگ اور.

وقتي توي کشوري  عروسي و عزا  يه شکليه و زياد فرقي نداره

تازه همه هم مي گن  دوتا چيزه که هميشه پولش  درست ميشه

يکي عروسيه يکي هم  ختم و مردن هستش.

وقتي  همه در فکر مرگ هستيم و مرگ برامون عادي شده

وقتي همه به جاي ارزوي شادي ارزوي مردن مي کنن

وقتي همه به فکر يه وجب جا هستن نه چيز ديگه  . چطور ميشه

اين دردها رو درمون کرد  يا اصلا گفت  مردن مهم تره

اگه بميري مطمئن باش  اونهايي که بايد به تو  وقتي زنده بودي

توجه مي کردن  همه برات گريه مي کنن تازه سعي مي کنن

از عروسي هم بهتر برات مراسم بگيرن و تو براشون عزيز ميشي

 همه يه دفعه بيادت مي افتن از خوبي هاي داشته و نداشتت مي گن

ازت تعريف مي کنن در حالي که وقتي بودي به جزء سر کوفت و تحقير
َ
 و ناراحتي و اذيت کردنت برات کاري نکردن. مسخره هست اما واقعيه.

 شايد براتون جالب باشه  جديدا توي مجلس ختم کيک هم مي پزن

شيريني هم مي خورن  البته اين کيک و شيريني  رنگش سياه هستش

جنازه ادم رو با  امبولانسهايي دور شهر مي چرخونن که  خيلي قشنگ

و راحته.  ناراحت اطرفيان  هم نبايد باشي جديدترين مدهاي لباس و  ارايش

براي تشيع جنازه و  ختم هم وجود داره . سريع همه مي تونن خودشون رو

اماده کنن . فقط يه چيزي تو بايد يه عکس قشنگ رنگي  با يه ژشت خاص

متناسب با سنت داشته باشي  البته اون هم نداشتي  مهم نيست برات درست مي کن

. مسخره هستش اما واقعيته  يه واقعيت دردناک و بد...

مي دونيد  تا وقتي ما همه  در ذهنمون فقط درباره مرگ فکر کنيم

و زندگيمون براي مردن باشه  هيچ وقت و هيچ زماني نمي تونيم  معني خوشبختي

رو بفهميم . جهان پوچ هست و گذرا اما  بايد ادم خوش باشه

و ديگران رو هم شاد کنه. اما ما نمي تونيم چون همه ما فقط به فکر مرگ هستيم

و زندگي مي کنيم براي مردن. جالبه  بدونيد بيشتر ثروتمند هاي ژاپن بعد از 60

 سالگی تازه شروع کردن به پولدار شدن با اغاز يه کار جديد اما ما هنوز

به چهل سال نرسيده به فکر اين هستيم که کجا ما رو مي خوان دفن کنن...

کاش ميشد يه تغيير توي اين زندگي ايجاد مي کريم من و تو

اما شدني نيست چون نه من و نه تو  نمي تونيم . چون هيچ وقت اميدي به

زندگي نداشتيم  چون من و تو هم مثل همين مردم هستيم کاش اين طوری نبوديم...

کاش  مي تونستم دردهاي درونم رو بگم  اما بقول  صادق هدايت

نميشه گفت  به کسي گفت. اخه کسي هم وجود نداره اصلا

کاش به اين فکر مي کرديم ما که  ما زنده هستيم  و  بايد اونجوري که مي خواهيم

زندگي کنيم نه  اينکه به فکر مرگ  و ياس و نا اميدي باشيم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۳٠

دوستت دارم

 

 

بيشتر ازهميشه دوستت دارم

 

  کسی مثل تو نيست و  نبوده و نخواهد

 

بود  برای من

 

 

دوستت دارم عاشقانه  و با تمام وجود

 

دوستت دارم

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٩

 امروز روز  شهادت دکتر علی شريعتی بود . مردی بزرگ که  واقعا نمونه اش ديگه

کم و به ندرت بشه پيدا کرد...

.....

نمی خواستم بگم  اين حرفها  رو اما تو گفتی بگو ... نمی خواستم بگم که تو

برام چی هستی  اما گفتی که بگو... نمی خواستم بگم  که تو رو چقدر دوست دارم

اما تو گفتی بگو... نمی خواستم بگم که تو چقدر توی زندگی من مهمی و اگه

نباشی زندگی من ديگه هيچ معنايی نداره  اما تو گفتی بگو...نمی خواستم

که اين طوری بگم اما تو گفتی بگو حرف دلت رو ...اما من می دونی نتونستم

حتا با نوشتن هم درست حرف دلم رو بزنم... من فقط الان می خواهم يه چيزی

به تو بگم که تو تمام زندگيم کسی مثل تو نديدم و پيدا نکردم و مطمئن هستم

که پيدا هم نمی کنم  تنها چيزی که توی زندگيم با اطمينان تمام گفتم تا بحال

فقط همين بوده که گفتم... دوستت دارم عاشقانه دوستت دارم...

فقط جواب نه نده ....

براي تو




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢۸

واقعا هیچ چیزی وجود نداره هیچ چیز و هیچ کسی به جزء  تو...

 

نمی دونم شاید فکر کنید که این یعنی چه؟

 

این یه واقعیته  وقتی  دیگران به تو اهمیت نمی دن تو رو بحساب نمی یارن

 

وقتی تو هیچ چیزی نداری  که بتونی به اون دلخوش کنی   وقتی 

 

می دونی که نمی تونی  توی عمرت  چیزی بدست بیاری اصلا

 

اون وقت دیگه همه کس و همه چیز برات وجود نداره

 

 چون تو هم برای اونها وجود نداری   در این حالت تو دچار یه پوچی  و بی ارزشی

 

میشی....

 

اما وقتی تو یکی رو داری که  تو رو می فهمه  و دوست داره

 

اون وقت  توی این پوچی  تو یه چیزی داری که

 

وجود داره  چون تو هم برای اون وجود داری...

 

من نمی خواهم که تو  رو ناراحت کنم  اما بذار بگم

 

که دوستت دارم  خیلی زیاد...

 

ما دو دریچه روبروی هم

 

آگاه ز هر  بگومگوی هم.

 

هر روز سلام و پرسش و خنده

 

هر روز قرار  روز آینده.

 

اخوان ثالث

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٧

من شادم تو شادی  ما شاديم.

چند روز واقعا  شاد هستم   برای  چند ساعت حداقل يه ارامش خاصی دارم.

البته ذوق زده هم هستم يه جور اضطراب هم گاهی اوقات دارم که اصلا مهم نيست

...

 وقتی ادم کنار کسی باشه که دوستش داره از ته قلب واقعا  يه آرامشی  با پيش

اون بودن احساس می کنه که با هيچ چيز قابل مقايسه نيست.

وقتی با اون حرف می زنه يه حس شادی و آرامش می کنه.

با اينکه  دل توی دلش نيست و می خواهد پر در بياره بره توی اوج اسمونها

اما با اين وجود ارام و خوشبخته...

چه حس خوبی ...

کاش  می تونستم  بگم با يه جمله که چفدر تو رو دوستت دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٦

در اینکه ادم می تونه تنها زندگی بکنه شکی درش نیست.

در اینکه ادم می تونه به تنهایی بر مشکلات پیروز بشه شکی درش نیست.

از اینکه ادم بتونه به تنهایی در یه جای دور افتاده و بدون اینکه ادم دیگه ای

اونجا باشه زندگی بکنه شکی درش نیست.

بعضی وقتا درستتره بگم بیشتر وقتا یا همیشه ادم اگه تنها باشه بهتره درسته

وقتی ادم توی وضعیتی گیر می کنه که تمام افراد دورش رو گرفتن

همه جمع شدن که با کارهاشون باعث بشن که ادم غمگین و ناراحت بشه

وقتی که همه بنوعی سعی در آزار ادم دارن حالا به عمد یا غیر عمد

با رفتار و گفتارشون ادم اگه تنها باشه بهتره.

زمانی که هیچ کس قدر کمک ها و رفتار خوب ادم رو ندونه و هر کاری که

برای دیگران انجام بدی از سر محبت و انسانیت به تو یه جور دیگه نگاه کن

بهت اهمیت ندن .وقتی که دیگران با رفتار و حرف زدنشون باعث بشن

که وقتی تو شادی شادیت رو خراب بکن و بدتر از قبل غمگین بشی

اونوقت تنها باشی بهتره.

وقتی هیچ کسی تو رو درک نمی کنه و باعث میشه وهمه باعث میشن

که احساس تنهایی بکنی اگه تنها باشی خیلی بهتره...

اما وقتی تنها باشی نمی تونی احساس شادی کنی و خوشبخت باشی

عشق رو بفهمه چی؟

تو نمی تونی تصور کنی وقتی تنها هستی که چطور میشه یکی رو

دوست داشت عاشقش باشی بدون اینکه سن و قیافه طرف برات مهم باشه

بدون اینکه ثروت و دارایی طرفی دوستش داری برات مهم باشه

برات هیچ چیز مادی معشوقت حتا یه ذره مهم باشه بلکه فقط برای تو

وجود اون و فکر و روح اون فقط برات مهمه

در کنار اون بودن و با اون شاد بودن خوشبخت بودن تنها چیزیه که مهمه برای تو

درست مثل اون که تو رو فقط برای وجود خودت می خواهد

و برای اینکه با تو شاد باشه در کنار تو دیگه تنها نباشه و با تو خوشبخت

باشه و در کنار تو به ارامش و شادی برسه حتا اگه خیلی از چیزها رو

نداشته باشید فقط این مهم باشه که در کنار هم هستید فقط همین مهمه براتون

در کنار هم بودن...

کاش تو پیش من بودی کاش تو می امدی تا من دیگه تنها نباشم ...

وقتي رفتي باز هوا بد شد / روزگار از بدي بدبتر شد

وقتي رفتي اسمون تر شد / گريه ابرها بدتر شد

وقتي رفتي باز هوا شد / روزگار از بد بدتر شد

وقتي رفتي اسمون تر شد / گريه ابرها بدترشد

واي گلها مردن/ گلها پژمردن

ابرها باريدن/ شاخه هاشون زير پا خم شد

 ققس قناري تنگ تر شد / دلها پوسيدن

 دستم و خونده/ اين دلم مرده

بيخبر مونده از همه رونده / صبح تا شب بهون اورده

 وقتي رفتي باز هوا تر شد / قاصدك خبر نياورد

 ديگه برگرد يار / ديگه بس كن ناز روزگار از بدي بدتر شد

 بي تو من خسته ام / درهارو بستم / همه جا برام زندون شد/ دلم من مرده

 

راستی من طرفدار تيم ملی المان هستم و مطمئن هستم که  المان قهرمان

جهان ميشه




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٤

 ديگه خسته شدم از اين وضعيت همش تنهايی تنهايی تنهايی. همش غم و غصه

همش ناراحتی همش دوری از تو....

اخه تا به کی بايد دوری تو رو تحمل کنم  می خواهم بيام پيشت اگه تو عشق من رو

قبول نکنی همون جا خودم رو بکشم چون  من به تو گفتم  قبلا   حالا هم می گم  که

من که می گم به خاطر تو زنده هستم راست می گم نه اونهايی که می گن

به خاطر تو می ميرن. اما تو واقعا اين رو باور نداری  اصلا . حالا هم می دونم

اگه به تو بگم که من عاشقت هستم تو هم باش مطمئنا می گی نميشه

هيچ وقت نمی تونم عاشق تو باشم... کاش اين قدر مطمئن نبودم که تو

به عشق من جواب رد می دی حتما... کاش تو هم عاشق من بودی ...

کاش ميومدی با هم از اينجا بريم از شهری که هيچ اميدی  درش نيست

همه ارزوها و روياها هميشه اخرش به تاريکی و ياس و  نا اميدی و پوچی ختم ميشه

کاش می امدی می رفتيم يه جای دور جايی که نه کسی من رو بشناسه نه تو رو

تا بخواهد  مانع ما بشه همش درباره من حرف بزنه نذاره ارزوهامون به واقعيت

بپيونده... کاش ميومدی می رفتيم به جای که توی اون هيچی نداشتيم

اما همديگه رو داشتيم  ديگه اونجا احساس تنهايی نمی کرديم حتا يه لحظه...

 فقط من بودم تو. تو که تمام زندگی من هستی تويی که بدون تو زندگی معنی نداره

برای من ...  تو خوبی می دونم تو مهربونی می دونم. تو زيباترين ادم روی زمينی

  می دونم تو از همه  افراد روی زمين برتر و بهتری. اين رو می دونم که تنها کسی

که می تونی توی قلب من باشه برای هميشه تو هستی...

اما  چرا نميايی تا با وجود تو من هم خوب بشم مثل تو  من هم زنده بشم

 من هم با حضور تو شاد باشم  و بتونم تو رو شاد بکنم اين رو نمی دونم

اصلا نمی دونم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢۳

 وقتی که قلبم رو به تو دادم نمی دونستم که  چی کار کردم

اما حالا می دونم که تنها کار درست من همين  کار بوده توی زندگيم کردم فقط همين

کار...

  که وقتی  توی عشق ادم شکست می خوره قلبش مثل ظرف چينی ميشکنه

اون وقت بايد ادم دنبال يه چينی بند زن بگرده تا قلبش رو بند بزنه اما بيشتر وقتها

 چينی بند زن پيدا نميشه يا اگه هم بشه  هيچ وقت قلب ادم به شکل سابقش

درست نميشه اصلا...

تو قلب من رو نشکن  چون می دونم من جز کسايی نيستم که بتونم دوام بيارم

 تا يه چينی بند زن پيدا بشه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٢

می دونی   هميشه و  در هر حال ادم تنها فقط ادم تنها رو به خودش

جذب می کنن اما چون  هر  دوشون  تنها و افسرده هستن هيچ وقت نمی تونن

که به هم کمک کنن يا انقدر مشکلات پيش پاشون هست که  حتا فکر اينکه

بتونن  به اين فکر کنن که بتونن با هم خوشبخت بشن ... هر دوشون گرفتار

ناراحتيها و غمهای مختلف هستن اما بدی اين که   يه ادم تنها فقط يه ادم

تنها رو  جذب خودش می کنه اينکه خيلی سريع به هم وابسته ميشن

و نمی تونن اون  يکی رو از ياد ببرن هيچ وقت اما بعد از يه مدتی که

حسابی وابسته شدن  بهم   می فهمن که نمی تونن به دليل مختلف بهم برسن

به خاطر همين از قبل تنها تر ميشن و افسرده تر و گوشه گيرتر ...

راستی من يکی چيزی رو بايد اعتراف کنم من تو  رو دوست ندارم

 من عاشقانه و  با تمام وجودم تو رو دوستت دارم تا ابد...

اگه بگی نگو که دوستت دارم مگيم باشه  نمی گم ديگه.

اگه بگی ننويس ديگه تو رو دوست دارم می گم باشه نمی نويسيم .

اما بايد بدونی که من می تونم که  زبان و دستتم رو از گفتن باز دارم

اما نمی تونم که در دورن  وجودم   فرياد نزنم که دوستت دارم

نمی تونم  روی قلبم   دوستت دارم... رو حک نکنم و توی ذهنم درباره تو

 عشقت و اسم قشنگت فکر نکنم اصلا...

براي تو

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٢

امروز حسابی از دست تيم ملی   عصبانی شدم. چند سالی بود که ديگه به فوتبال

اهميت نمی دم . اما امروز نشستم و بازی رو ديدم حسابی  ناراحت شدم

اون از علی دايی اشغال که هيچ کاری بلد نيست بکنه تنها هنرش اينکه به تيمهای

درجه چهار اسيا گل بزنه اون از رحمان رضايی  اون هم از اون  نکونام که با اون کار

مسخره و احماقانه يه کارت زرد گرفت اون هم از اون کعبی... تنها فقط  تيموريان تا

حدودی خوب بود...

راستی رفتن يا نرفتن اختياری نيست  بلکه  بر اساس سر نوشته که از قبل

برای ادم معلوم شده . حالا نگيد که جبری  هستی و اختيار رو قبول نداری

 مگه ما نمی گيم که شب قدر  سرنوشت ادم معلوم ميشه

راستی من بايد از خودم معذرت بخواهم که نتونستم  بفهم که کسی ارزش

اينکه من براش ناراحت بشم رو نداره شايد هم داره اما من ديگه خودم

نمی خواهم برای  کسی ناراحت بشم  چون ديگه به پوچی رسيدم

وقتی به پوچی محض برسی ديگه  کسی يا چيزی اهميت برات نداره  چون

ديگه خودت هم  مهم نيستی... راستی تو اخرين نفر هستی که برام مهم

بودی شايد هم حالا هم يه ذره خيلی خيلی کم برام مهم مونده باشی

شايد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٠

برای تو که دوست داشتم و دارم اما تو نه دوستتم داشتی و نه دوست داری

اميدی هم ندارم که دوست  هم داشته باشی

 

برای تو و عشقم به تو ای که بدون تو هيچ چيز رو نمی خواهم با تو هم فقط

اونی رو می خواهم که تو می خواهی فقط ...

کاش تو  تو با من بودی روی يه نيمکت با هم بوديم و من غرق تماشای

زيبايی تو می شدم   اونوقت کسی به جزء تو نمی تونست من رو از اون حالت

دربياره بيرون چون من اون وقت فقط تو رو می ديدم و فقط صدای قشنگ تو رو

می شنيدم... کاش  اين نيمکت با وجود تو  و من پر می شد... کاش...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٢٠

 اين شعر رو برای يه دوست اينجا می ذارم که خيلی دوستش داشتم

  و فکر می کردم که با هم  دوست هستيم...

الا اي غايب حاضر كجائي/  به پيش من نه اي آخر كجائي

بيا و چشم و دل را ميهمان كن /وگرنه تيغ گير و قصد جان كن

دلم بردي و گر بودي هزارم/ نبودي جز فشاندن بر تو كارم

زتو يك لحظه دل زان برنگيرم  / كه من هرگز دل از جان برنگيرم

اگر آئي به دستم باز رستم /  و گرنه مي ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگيرم چراغي  / ترا مي ‌جويم از هر دشت و باغي

اگر پيشم چو شمع آئي پديدار  /  و گرنه چون چراغم مرده انگار

 اين گل رو هم برای تو می ذارم هيچ وقت  تو رو فراموش نمی کنم

هرچند که تو من رو فراموش کنی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۱٩

سلام. يه چند  روز پيش يکی دوتا تصميم گرفتم اولش اينکه يه کم به خودم برسم

 تا از اين وضعيت افسردگی و ناراحتی دربيام بيرون  با کارهايی که فکر می کنم

بتونه شادم کنه و از اين پوچی که دچارش شدم   خارج بشم تا حدودی

دومين تصميم هم اينکه شروع کنم به پاک کردن نوشته های گذشتم  کم کم .

ارشيو اين وبلاگ هم که کار نمی کنه به خاطر همين می خواهم شروع کنم به پاک

کردن نوشته های گذشته تا نوشته های قبليم  رو بتونم دوباره ببينم تا به کسايی

که  برام نظرشون رو نوشتن سر بزنم اگه وبلاگ دارن يا  براشون ايميل بزنم.

اين کارم تا حدودی بيشتر شبيه يه نوع خداحافظی با اينجا هستش

البته توی اين مدتی که دارم اين کار رو می کنم   به نوشتن ادامه می دم

تا وقتی که   تمام نوشته های وبلاگ رو پاک نکردم  اين وبلاگ رو نمی بندم

 فکر کنم اين کار تا اخر تابستان تمام بشه شايد هم زودتر.

اخه می دونيد که  شما . ساختن چقدر سخته  ولی ويرونی اسونه...

در ضمن از تمام شما هايی که به من سر می زنيد ممنون  هستم

در ضمن من می خواهم هر کسی که مايل بود  رو توی اين وبلاگ لينک بدم

 هر چی باشه  چند ماه لينک دادن به کسی توی وبلاگ  در حال بسته شدن هم

برای خودش جالبه مگه نه

راستی از تو هم ممنون هستم که ديروز با من چت کردی  لحظه های جالبی با

چت کردن با تو داشتم  اين گل رو هم برای تو می ذارم. شاد باشی و پيروز

اين گل هم برای تو




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۱۸

کاشکی ميشد که من رو تو دوست داشتی ...

کاشکی ميشد که يه بار می گفتی به من که تو رو من فقط دوست دارم...

کاشکی ميشد که فقط و فقط يه بار از ته  دلت به من می گفتی  دوستت دارم...

کاشکی ميشد که فقط  يه بار به حرفم توجه می کردی و من رو هم حساب می کردی  مثل يه ادم بزرگ...

کاشکی  همش  يه بار   حداقل درک می کرد که من تو رو دوستت دارم ...

کاشکی می فهميدی که  تو تنها اميد زندگی من هستی...

کاشکی واقعا می خواستی که  با من تنهايت رو  فقط پر کنی ...

کاشکی باورم می کردی فقط يه بار  همش فقط يه بار  من رو باور می کردی احساسم و حرفم رو...

کاشکی ميشد که تو رو فقط برای يه روز پيش خودم داشته باشم فقط و فقط برای خودم اون هم فقط يه روز

  اگه اين اتفاق می افتاد ديگه ارزويی نداشتم تا آخر عمرم...

کاشکی ميشد که تو يه  نگاهی هم به زير پات می کردی  من رو که جلوت زانو زدم رو می ديدی...

کاشکی  ميشد که کاشکی توی زندگيم درباره تو نبود هيچ وقت...

 کسی که ديگه ارزويی نداشته باشه حتما می ميره

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۱٧

تنهايی و بی کسی تنها چيزيه که توی دنيا با من همراه هستش هميشه...

يكی می گفت كه بايد شاد باشی بايد هر چقدر كه می تونی ناراحتيت رو پنهان كنی

اما مگه ميشه ...مگه ميشه با اين وضعيت اين كار رو كرد با اين همه تنهايی

و درد و ناراحتی ....

تنهايی بده اما اينكه هميشه تنها باشی و تنها بمونی  بدترين چيز دنياست...

 وقتی كه  يه حس بهت ميگه بزن بيرون برو  اون وقت تو هم می ری بيرون

اما به جای اينكه  حالت بهتر بشه بدتر از قبل ميشه وقتی ديگران رو می بينی

وقتی  كه داری راه ميری  دوباره يه حس تنهايی فجيع بهت دست می ده

كه چرا الان تو بايد تنها بشي....

 من يه اعترافی می خواهم بكنم پيش شما ... من ديگه  به هيچ چيز و هيچ كس

اعتقاد ندارم كم كم دارم تمام ايمان و اعتقادم رو به همه چيز از دست می دم

حتا به تو... ديگه عشق معنيش رو داره كم كم برام از دست می ده يا شايد

هم داده كه من دارم خودم رو گول می زنم... ديگه محبت و دوستی  برام

هيچ مفهومی نداره چون خسته شدم از اينكه من سعی كنم  خوب اشم تا حدودی

با مهر و  دوستی با ديگران برخورد كنم اما ديگران... ديگه  انسانيت برام

كم كم  داره از يادم ميره هر چند كه سعی می كنم  اين طوری نشه اما

ديگران  نمی ذارن ...

اين رو برای كسی می ذارم اينجا كه فكر می كردم بدون اون زندگی سخته اما

اون اونجوری فكر نمی كرد....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۱٥

می دونيد ادم  تنها  وقتی که باشه  واقعا خيلی براش سخته که اين تنهايی رو

تحمل کنه و باهش کنار بياد. وقتی که کسی نيست که با اون بتونی حرف بزنی

وقتی که توی جمع احساس تنهايی می کنی و سعی می کنی که از همه به نوعی

کناره بگيری چون می دونی که اونها بدتر باعث ميشن که تو تنها تر بشی   و احساس

بد تنهايی رو با تمام وجود  حس کنی. وقتی که می بينی تمام اطرافيانت فقط به فکر

 خودشون هستن   و کسی اصلا تو رو به حساب نمياری بدتر احساس تنهايی

می کنی..

وقتی که برای ديگران هر کاری رو که از دستت بر مياد می کنی اما اونها هيچ وقت

قدر کارهايی که  براشون با کمال ميل و از سر محبت کردی رو نمی دونن و به جای

تشکر  باهت يه رفتاری می کنن که انکار طلبکار هستن و تو کم کاری کردی

در حالی که هيچ وظيفه ای نداشتی به اونها کمک کنی  و با  حرفهاشون

باعث ميشن که تو حس بدی به خودت و زندگی پيدا کنی اونوقته که تو می فهمی

تنها هستی...

وقتی کسی پيدا نميشه که تو رو دوست داشته باشه و  تو با اون راحت باشی

و قلبت رو به دستش بسپری... وقتی که تنهايی اونقدر به تو فشار مياره که

 هی در حال گريه کردن و خنديدن  عصبی ميشی . همش  توی رويا ميری

و زندگی برات سخت ميشه  همش به فکر  يه راه نجات هستی اما هيچ راه

نجاتی  برات نيست   اون وقته که می فهمی تنهايی  يعنی چی؟

يعنی جهنم... اون وقت تو نبايد به فکر يه فرشته نجات باشی چون اون  فرشته

هم اگه بياد اون هم از شانسی  که داری  مطمئن باش که خودش  هم  يه مشکلی

داره...

راستی من از يه بابت خوشحال بايد باشم توی اين  روزهای تنهايی و جهنميم

 يه دوست دارم که تا بحال نديدمش اما از همه کسايی که تا بحال ديدمشون

بيشتر دوستش دارم  و خوشحالم که اون حداقل به ياد من هست با اينکه  تا بحال

فرصت نشده اون رو ببينمش  اما می دونم که اون بهترين فرد روی زمينه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۱۱

 عشق و عاشقی تنها راه زندگی نيست

اما  تنها راهيی که می تونی به ارامش برسی

البته اگه عشقت واقعی باشه و از ته قلبت

اگه يه روز رسيد که ديدی از عشق متنفر شدی بدون که اون روز تو از درون مردی

و فقط داری ادای زندگی رو در مياری...

کجايی که خيلی منتظرت هستم پس چرا نميايی من ديگه تحمل صبر کردن رو

ندارم.  بيا که می خواهم يه بار ديگه بهت بگم دوستت دارم

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٩

خدايا اخه چرا بايد اين طوري بشه

من کارم رو ول کردم سر يه  مسايلي الان هم همش فکر مي کنم

که کار درستي کردم يا نه عجله کردم يا نه

اصلا موندم که چي کار بايد بکنم همش ناراحتي  پشت ناراحتي

ديگه از خونه موندن خسته شدم اما جاي هم نيست برم اونجا

در واقعيت کسي هم نيست  با اون برم بيرون . اگه بخواهم

تنها برم بيرون مي دونم که حالم بدتر ميشه اين رو امتحان کردم

خيلي  ... هميشه وقتي تنها ميرم بيرون حالم بدتر گرفته ميشه

نه دوستي نه  اميدي نه چيز ديگه

واقعا به پوچي  به تمام معنا رسيدم ديگه نمي  دونم چي کار بايد بکنم

من بي تو از خود نشاني نبينم

تنهاتر از هر چه تنها

همداستاني نبينم

اخوان ثالث




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٩

 خيلي  حالم گرفته هست احتياج دارم که از اينجا برم

ديگه هيچ چيزي برام مهم نيست زياد. ديگه مهم نيست

که جوري باشم فقط اين مهمه که اين جوري نباشم

 ديگه طاقت ندارم  همش ناراحتي پس چه وقت  اين وضع تموم ميشه

 دارم کم کم ديوونه ميشم شايد هم شدم و خودم نمي دونم

 همش احساس  گناه مي کنم همش خودم رو سر زنش مي کنم

 ديگه طاقت تنهايي رو ندارم اما مي دونم که هميشه تنها مي  مونم

اخه  تا کي بايد اين طوري باشم  ديگه دارم از فکر  کردن زياد

  منفجر ميشم همش دارم خودم رو به خاطر کارها  و رفتارم سرزنش مي کنم

همش در حال فکر کردن هستم همش نگران ديگران و خودم هستم

ديگه خسته شدم جايي هم نيست که بتونم برم کسي هم نيست که با اون

حرف بزنم... خسته شدم

براي يکي که خودش مي دوني يا شايد هم همين طوري

من مي خواهم که تو رو همين  روزها ببينم

با تو قرار ملاقات   توي يه جاي شلوغ بذارم

بعد وقتي همديگه رو  ديديم  با هم بريم يه جاي خلوت

جايي که  ادم ديگه به جز من و تو نباشه

من مي خواهم که خودت رو براي  يه گناه بزرگ اماده کني

 من مي خواهم  وقتي که اونجا تنها هستيم   بدون اونکه  ادمي باشه

مانع من بشه  از تو هم مي خواهم که مانع من نشي

من توي اونجا  با يه چاقو که از قبل  اماده کردم  سينه ام رو بشکافم

و  رگهاي قلبم رو بزنم  از تو هم  مي خواهم که قلبم رو  توي دستات  بگيري

و  وقتي که من دارم  اخرين نفسهام رو مي کشم   به قلبم

که توي دستهاي تو قرار داره نگاه کني و ببيني که روي قلب من

 اسم قشنگ تو ... حک شده و وقتي که تو داري اسمت رو

روي قلبم  مي بيني من   با شادي بميرم چون  ديگه

مي دونم که مي دوني توي قلبم من چي مي گذره

و به جز نام تو  چيز ديگه اي توي قلب من وجود نداره




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۸

ديگه  من خسته شدم از اين وضعيت تا به كي بايد  اين طوري باشم

 

 تا كي بايد همش من ناراحت ديگران باشم  تا به كي بايد

 

به ديگران اعتماد كنم و صادقانه با اونها رفتار بكنم

 

تا به كي بايد  همش نگران  ديگران باشم

 

تا به كي بايد همش احساس كنم كه من بايد به ديگران خوبي بكنم

 

تا كي بايد ساده باشم تا كي بايداز ديگران حرف بشنوم اما باز هم

 

نگران اونها باشم سعي كنم كه كمكشون كنم. اخه نميشه

 

كه وضع همش اين طوري باشه همش   اين جوري باشم

 

هر روز كسل تر و ناراحتتر  از ديروز باشم

 

همش افسرده باشم  همش توي خودم باشم نتونم كه برم بيرون

 

از خونه. حال هيچ كاري رو نداشته باشم همش در حا ل ناراحتي

 

و احساس گناه و  بدبختي باشم. ديگه خسته شدم

 

از اين تنهايي از اين بي خودي از اينكه نمي تونم  كاري بكنم كه تنها نباشم

 

از اينكه همش بايد  فقط توي رويا  باشم  ... حتا   توي خواب هايي

 

كه مي بينم همش بدبخت و  نگران باشم.

 

 ديگه خسته شدم از اينكه  اين نوشته هاي   عاشقانه رو مي نويسم در حالي

 

توي واقعيت كسي نيست  كه واقعا حتا يه بار   هم به من توجه كرده باشه

 

چه برسه اينكه دوست داشته باشه. نمي دونم چرا اين نوشته رو مي نويسم

 

من به عشق به ازادي  به دين و به چيزهاي  خوب  اعتقاد داشتم

 

اما الان ديگه يا ندارم يا خيلي كم دارم.

 

عشق كه ديگه فهميدم براي من وجود نداره نهايت زندگي من اينكه

 

با يه  دختر ازدواج كنم  در حالي كه نه اون نه من هيچ كدومم هم رو

 

دوست نداريم و دوست نخواهيم داشت فقط براي اين ازدواج مي كنيم

 

 چون بايد هر كسي ازدواج كنه   اون هم از سر اجبار

 

براي ادامه نسل اون هم يه نسل مسخره كه اونها هم مثل ما ميشن .

 

به ازادي هم ديگه اعتقادي ندارم چون كم كم متوجه شدم كه وجود نداره

 

چقدر عمرم رو  تلف كردم  چقدر كتاب خوندم  چقدر روزنامه خوندم

 

چه قدر بحث كردم  چند سال رفتم  اون جبهه مشاركت

 

كه خيلي بي خود بود همش بي خود بود  فهميدم الان ديگه هيچ جا آزادي نيست

 

آزادي فقط  براي پولدارها هست و بس بقيه افراد فرقي نمي كنه

 

چه توي ايران باشن  چه فرانسه  چه امريكا  چه ساحل عاج

 

همشون آزادي ندارن هيچ نوع ازادي سياسي و فكري و رفتاري و اجتماعي

 

تو هر كجاي دنيا كه باشي فقط اين افراد ثروتمند هستند كه آزادي دارن...

 

اعتقادم كم كم داره نسبت به دين هم از بين ميره  ديگه نمي تونم

 

اين وضعيت جامعه رو  تحمل كنم حجاب و اين چيزها رو نمي گم

 

حجاب يه چيز فرعيه . خيلي چيزهاي ديگه كه بايد ديني باشه نيست...

 

من ديگه به قول فرهاد به   خوب اميد و از بد گله ندارم ...

 

مي دونيد دارم  به پوچي تمام مي رسم.

 

ديگه چيزي برام  وجود نداره هيچ كس

 

يادش بخير وقتي  اين  وبلاگ رو   يه ساعت قبل از لحظه سال تحول 84 درست كردم

 

  اولين  نوشته ام اين بود كه كسي نيست كه  بياد با من تنهايش رو قسمت كنه

 

تا تنها ديگه نباشيم... اما هنوز كه هنوزه كسي پيدا نشده

 

من هم  انتظارش رو نداشتم كه پيدا بشه  چون كسي نيست هست؟

 

نه




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٦

بی تو تنها هستم بيا پيشم ديگه طاقت دوری تو رو ندارم

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/٥

خودكشي مطمئنا چاره كار نيست اما بعضي وقتا

 

ادم ديگه نمي تونه تحمل كنه....

 

بعضيا از وقتي كه  بدنيا ميان توي بدبختي و بيچارگي هستن

 

و سرنوشت  براشون به جز بدبختي و درد و رنج چيز ديگه نداره

 

و  تا وقتي كه زنده هستن هر كاري هم كه بكنن باز هم  نمي تونن سرنوشتشون

 

رو عوض كنن و تنها مرگ هست كه به  اونها آرامش و راحتي مي ده

 

اين افراد اونقدر كه بدبخت  و بيچاره هستن كه  وقتي يك  لحظه

 

توي زندگي سراسر بدبختي  و  وحشتناكشون  شادي رو حتا براي يه لحظه

 

حس كنن نمي تونن كه تحمل اين شادي رو بكنن و  سريع  

 

از هيجان اين شادي مي ميرنن و تاب تحمل شادي رو ندارن هر چند كه 

 

احتمالا اينكه يه لحظه هم شاد باشن وجود نداره...

 

از اين بالا نگاه كردم/ زمين منو صدا مي زد

 

يكي مي گفت  بپر پايين / يكي تو قلبم جا ميزد

 

وقت تموم كردن كار  / شهامت دل بريدن

 

خط كشيدن دور همه   / به حس پرواز رسيدن

 

حالا بايد چيكار كنم    /  خاطره ها رو خط بزنم

 

كاري كه اينجا ندارم   / گذاشتن رو خوب بلدم

 

براي گريه كردن هات

 

يكي دو روزي كافيه

 

سياه بپوش براي من

 

اين هم براي قافيه

 

فقط من از اينجا مي رم  /  فكر نكنم  چيزي بشه

 

نه اسمون زمين مياد  /  نه ابري باروني ميشه

 

براي گريه كردن هات

 

يكي دو روزي كافيه

 

سياه بپوش براي من

 

اين هم براي قافيه

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۳/۳

-(( هي فلاني! زندگي شايد همين باشد؟

 

يك فريب ساده و كوچك.

 

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

 

جز براي او و جز با او نمي خواهي.

 

من گمانم زندگي بايد همين باشد.

 

اخوان ثالث

 

  وقتي  بهت اوني كه دوست داري به دورغ حرفي رو بزنه بگه

 

كه  دوستت داره در حالي كه نداره  و بدوني كه دروغ  ميگه

 

دردناك ترين لحظه  توي زندگيت چون احساس مي كني كه تو

 

قابل دوست داشتن نيستي و هيچ كسي  تو رو نمي خواهد واقعا.

 

و اين دوستت دارم گفتن از سر ترحم يا براي اينكه تو رو سر كار بذاره

 

از سر سرگرمي و تفريح و از رنج بردن تو  لذت ببره...

 

و چه دردناكه كه تو   با ابن واقعيت توي زندگيت  بايد كنار بيايي

 

و از دورن احساس ناراحتي و  بي ارزش بودن بكني

 

اونوقته كه كم كم از همه چيز زده ميشي  هر كاري كه مي كني

 

بي هدفه و فقط براي اينكه  از اين فكر دربيايي بيرون

 

 اما هيچ فايده اي نداره .مي ري بيرون بي هدف تا   اخرين  پولي كه

 

داري چيزي مي خري كه نياز نداري  مثلا من   خودم هر روز

 

مي رفتم  فيلم كرايه مي كردم و چندتا سي دي خام مي خريدم

 

اون فيلم رو توي خونه رايت مي كردم  بدون اينكه بيشتر  اون  فيلمها

 

رو حتا براي يه بار   ببينم...

 

يا ميشيني توي خونه  از خونه در نميايي براي چند ماه وقتي هم

 

كه از خونه در ميايي بعد از چند ماه وقتي ميري يه جاي شلوغ و

 

 بعضي ها رو كه مي بيني يه حس  ناراحت كننده و  دردناك بهت

 

دست مي ده  بدتر از زندگي نا اميد ميشي دوست داري كه جاي بعضي

 

اونها كه مي بيني باشي يا يه كاري بكني اما نمي توني و اين رو خوب

 

مي دوني كه نمي توني  اون وقت از خودت و شرايط زندگيت بدت مياد

 

و احساس مي كني كه داره گريه ات مياد براي همين   سريع

 

از اونجا مياي بيرون  و سوار ماشين ميشي و مي ري خونه

 

شروع به گريه مي كني  بعد  بدتر توي خودت فرو مي ري

 

و توي اين حال كسي نيست  كمكت كنه و تو تنهايي و با هيچ كسي

 

نمي توني حرف بزني. و تا وقتي كه براي رفتن به دانشگاه يا مدرسه

 

مجبور نشي بري بيرون از خونه در نميايي و تازه اونوقت هم كه

 

كه مجبور ميشي بري مدرسه يا دانشگاه بعد از تمام شدن كلاسها

 

 سريع ميري خونه  و اين كار هر روزته بدون هيچ تغييري

 

و اين برات كشنده هستش.

 

...

 

براي يه دوست كه مي دونه  خودش

 

(( آشنايي!آشنايي! آه

 

چه خوشم  مي آيد از اين من يقين دارم

 

آشنايي هاي ما كار خدايي بود )).

 

اخوان ثالث