روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۳٠

 کسی که کسی رو دوست داره  بايد  هر رنجی رو توی اين دوست داشتن

تحمل کنه  و  دم نزنه...

  من امروز به يکی گفتم که قراضه هستم  اما قراره  با يه سمند توی طرح

تعويض خوردهای فرسوده  عوض بشم اما پولش رو ندارم بنابراين از شما

دوستان بی  وفا بی مرام   می خواهم که به من پول بديد تا پيش اين دوستم

بيشتر از اين شرمنده نشم . برای کمک به اين طرح  مسخره  ايران خودرو

پسندانه به حساب   ليختن اشتاينم که می دونيد   مقداری   چند هزار دلار يورو

بريزيد قبلا از اينکه  اين کار رو نمی کنيد  از دست شما ناراحت هستم.

اين هم شاد  ...

پی نوشت :من هم دم نمی زنم می دونی که




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٢۸

عشق و فقط  عشق است که ادم را نجات می دهد

با عشق تا بی نهايت می توان رفت و جاودانه شد

عشق فنا ناپذير ست

زيباترين چيز دنيا عشق است

و زيباترين جمله دنيا من دوستت دارم

و زيباترين لحظه  دنيا نگاه کردن و محو شدن در مشعوق است

تنها    تو می تونی من رو نجات بدی از اين وضعيت با يه  جمله

دوستت دارم و  فقط  فقط  تو رو دوست دارم

 اميدم رو از بين نبر  نذار که  فقط يه مرده  که ادای زندگی کردن رو  در مياره

باشم ...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٢٦

  وقتی که يه دروغ رو ادم به حودش بگه  بعد از مدتی اين دورغ يه واقعيت براش

ميشه. من هم به خودم دروغ می گم از بس که دروغ به خودم گفتم ديگه کم کم

داره باورم ميشه که من  خوشبخت می شم به اونی کسی که می خواهم

می رسم زندگيم بهتر  ميشه از اين افسردگی و ناراحتی و تنهايی در ميام

به زودی و شاد و خوشحال ميشم.  اينکهمن اون کسی رو دوست دارم 

اون هم من رو دوست داره  ... همش  می دونم که اينها دروغ  زندگی بهتر

مورد  عاشق شدن و رسيدن به اون و هزار چيز ديگه . با اينکه می دونم اينها

همش دروغ اما از بس که به خودم دروغ گفتم ديگه کم کم داره باورم ميشه

که اينها  راسته و اتفاق می افته در حالی که اين طور نيست...

الان نگيد که بايد با واقعيت  روبرو بشی  و کنار بيای و باهش مبارزه کنی

که من همه اين کارها رو کردم  واقعيت زندگی من واقعا تلخ و ناراحت کننده

هستش و من هر روز درگير اين واقعيت تلخ و دردناک زندگی بی خود  و سراسر

درد و رنج خودم هستم و می دونم که هيچ طوری درست نميشه ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٢۳

ای مونس  و همدم تنهايی های من... وقتی که  خودم رو تنهای تنها  می بينم

( که بيشتر وقت ها اين  احساس  تنهايی رو دارم)  ياد تو تنها چيزی که من

رو تا حدودی آروم می کنه . وقتی به تو فکر می کنم در اون لحظه ها و ساعتهای

بی انتها و  دردناک که سراسر از غم و اندوه و ناراحتی و حس تنهاييه 

 يه حس خاصی به من دست می ده يه ارامش   يه رويا  دوست داشتنی که

من رو از اين حالت  تنهايی در مياره ...

وقتی  که توی خيالم با تو حرف می زنم وقتی تو رو نزديک خودم حس می کنم

 وای که اون لحظه چه زيباست و نمی خواهم که تموم بشه  اما خيلی سريع

و تند  اون لحظه تموم ميشه و من با اين واقعيت روبرو می شم که اين همش

فقط يه خيال و يه فکر بوده و در وقعيت تو از من  کيلومتر ها دوری

و شايد قلبت هم هزاران هزار  کيلومتر از من دور هستش و  اون قلب نه برای

من که ...

شايد فکر کنيد که دارم ديوونه ميشم اما نه  اين طور نيست اگه هم واقعا 

من دارم  ديوونه ميشم  اين ديوونگی رو دوست دارم  چون تو اون لحظه با

من هستی نه ...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٢۱

اون کسی که گفت برات می ميريم  دروغ ميگه

 

من که می گم برای تو زنده هستم راست می گم

 

اين رو برای تو نوشتم  اين  حرفم يه لاف  نيست بلکه يه واقعيته...

تو تمام وجود و  تنها اميد زندگی من  هستی که به خاطر تو من الان زنده هستم

و دارم اين  حرفها رو می نويسم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱٩

امروز می خواستم که يه کم شاد بنويسم اما نميشه با اين همه غم غصه شاد هم

نوشت با اين تنهايی و بدون حتا يه همراه  يه همدل...

امروز مثلا می خواستم که برم بيرون  توی طبيعت و باغ . اخه می دونيد توی شهر ما

رسمه که مردم  روز  ۱۹ ارديبهشت رو برن بيرون از خونه . به اين روز هم می گن

۵۰ بدر. من امسال ۱۳ بدر نرفتم  بيرون به خاطر همين می خواستم  که امروز حتما

برم که نشد رفتم سر  کار يه کار بی خود که نه مزدی توش هست نه جالبه

يه نوع بردگيه . می دونيد چرا سر اين کار می رم چون حسابی از زندگی

خسته شدم ديگه چيزی زياد برام مهم نيست  اين کار يه نوع از بينم بردن تدريجی

خودمه...

تا که بوديم نبوديم کسی                       کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتيم همه يار شدن                      مرديم همه بيدار شدن

اگه تو هم نبودی واقعا ديگه مرده بودم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱٧

 

برای دوست که خیلی اون رو دوست دارم

 

و شاید بهترین دوست من باشه که واقعا هم هستش

 

 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

 

اگه باختیم امروز فردا که برجاست

 

توی این شب سیاه مه گرفته

 

نگاه کن خورشیدی از اون دورا  پیداست

 

عزیزم  دنیا همین جور نمی مونه

 

یه روز آخر می شکنه خواب زمونه

 

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

 

صبح میشه  آفتاب میاد رو بوم خونه

 

عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز

 

هر چی مشکل باشه آسون میشه یک روز

 

مهربونی جای کینه رو میگیره

 

هر جا دردی باشه  درمون میشه یک روز

 

یه روز از  روزا که هیچ کس نمی دونه

 

بدی از دنیا میره خوبی می مونه

 

من و دل منتظر اون روز خوبیم

 

حتی از ما نبینی اگر نشونه

 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

 

اگه باختیم امروز فردا که برجاست

 

 

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱۳

سلام .همه تنهاييم واين اصالت زندگی امروز است باور کن .من هم هميشه تنهام در اوج ازدحام يک زندگی کاملا خالی فقط با خودم دارم تنهايی بهم قدرت ميده .شارژم ميکنه وبرای بودن در بين آدم ها بهم نيرو و قدرت وتوانايی ميده .نمی دونم چرا ؟ولی حس کاملا خوبیه.گرچه بعضی اوقات به سرم ميزنه ...برای اين برات نوشتم که غصه نخور .ما نسل تنهايی ها وهمدم اجسام هستيم .شايد نوع خاصی ابر انسان .

اين رو يه دوست که  نوشته قبل رو خونده بود نوشته بود.

تنهايی اما به من قدرت نمی ده به جزء نا اميدی چيز ديگه برام نداره...

من از تنهايی بيزار هستم . من  دوست دارم که تنها نباشم ...

می دونيد الان من دارم  فيلم  باشگاه مشت زنی يا باشگاه مبارز هر چی که اسمش

هست رو می می بينم  قبلا هم ديدم  اما باز هم می بينم. می دونيد اين فيلم

يه  درباره تنهاييه ادمها هست ...

من به ابر انسان که تنها  باشه هيچ اعتقادی ندارم هيچ وقت... يه ابر انسان که

تنهاست هيچ کاری نمی تونه بکنه حتا روی زندگی خودش هم نمی تونه

تمرکز بکنه چه برسه به ابر انسان بودن. 

می دونيد نسل ما نسل شکست و تنهايی هست نسل سوخته...

نسل روياهای از دست رفته ... می دونيد من کسی رو دوست دارم که تا بحال

نديدم از نزديک خودم هم نمی دونم چرا ؟ شايد از تنهايی   نمی دونم

شايد به خاطر اينکه  با کسی تا بحال اين همه راحت نبودم نمی دونم اصلا...

 روياهام رو از من وقتی گرفتی  بدون که ديگه زنده نيستم چون اميدی ندارم

با تو هستم آره با تو...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱۳

 من زيادی تنها موندم زيادی خودم رو    از ديگران دور کردم

همش دارم ميرم سر کار  . همش کار  کار کار...

دارم کم کم ديوونه ميشم  هيچ کسی پيشم نيست که بتونم اون رو دوست داشته

باشم  هيچ کسی نيست دارم از تنهايی دق می کنم هيچ کسی نيست که

رو در رو باهش بشينم و حرف بزنم  حرفی رو که به هر کس نميشه زد...

همه کسايی که من با اونها هر روز  از نزديک در ارتباط هستم   همه شون به نوعی

من رو  دارن عذاب می دن با حرفا و کارهاشون...

مثلا شما در نظر بگيريد  من جشن تولدم  رو. خودم جشن گرفتم  رفتم روز تولدم

يه کيک خريدم و وسايل  پيتزا  تا   توی خونه روز تولدم رو جشن بگيريم.

بعد از ظهر شروع کردم به درست کردن  پيتزا چون فر ما بيشتر از دوتا  خمير پيتزا

رو جا نمی گيره  يه کمی طول کشيد تا   اون  ۶ -۷ تا پيتزا اماده بشه از  اولش

همش شروع کردن به غر زدن که چرا اماده نميشه ما بخوريم همش روی اعصاب

من می رفتن همش   به فکر  شکمشون بودن اصلا تولد من براشون حتا توی

ظاهر هم  مهم نبود . يه نفر به من کادو نداده حتا   يه کم  با من مهربون نبود

می دونيد حتا خواهرم که بابچه هاش امده بوده  می گفت که من چرا قبلا به اون

نگفته بودم  در حالی که توی اون يه ماه مونده به تولدم  حداقل بيست بار به اون

گفته بودم حتا روز قبلش هم گفته بودم. می دونيد اخرش  يکی از خواهرام گفت

حميد رضا هر سال روز تولدش ما رو سورپريز  می کنه يه کيک می خره تا

ما بخوريم....

من دارم الان می خندم  به زندگيم به خودم

خنده من از گريه بسی تلخترست / کار من از گريه گذشتس بدان می خندم

من واقعا بايد برم هيچ کسی اينجا برای من وجود نداره اصلا

هيچ کسی نيست که من رو دوست داشته باشه  واقعا...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱۱

 خوب من ديگه دانشجو نيستم ديگه روز شنبه رفتم دانشگاه تسويه حساب کردم

و رسما فارغ التحصيل شدم....

من ديگه از  اينکه تو من رو دوست داشته باشی نا اميد شدم . ديگه  هر چی از اين

به بعد بنويسم درباره تو نيست  درباره دوست داشتن تو نيست چون می دونم

که هيچ تاثيری نداره ... من ديگه کسی رو به اندازه تو دوست نخواهم داشت

ديگه کسی برای من يه شخص خاصی که ديوانه وار اون رو دوست داشته  باشم

وجود  نداره توی اين دنيا...  بعد از تو ديگه عشق برای من اون معنا و مفهوم رو نداره

چون عشق توی وجود من مرده و تنها يه خاطره شده يه خاطره  از عشق تو

توی اعماق وجود و ذهن من...

من دارم خودم رو  رو اماده می کنم تا برم ... من ديگه اين روزا فقط برای اينکه

بتونم وسايل اين سفر بی سرانجام رو اماده کنم تحمل می کنم وگرنه...

ديگه زندگی بی وجود تو معنايی نداره  بدون تو بودن  مثل اينکه زنده نباشم...

اين  براي تو داخلش قلب من هستش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٦

بايد برم  اما نمی دونم به کجا ... بايد برم اما تو با من نميايی ... بايد  تنها  برم با درد

از تو دور بودن ... بايد اينجا رو رها کنم ديگه جای موندن نيست  ديگه تحمل ندارم

اين تنهايی و اين ناراحتی رو تحمل کنم ديگه صبرم تموم شده ... من نمی تونم ديگه

توی اين وضعيت  بمونم و  تحمل کنم. اخه تحمل کردن هم حدی داره چه قدر غم

چقدر درد  دور بودن از تو تا کی بايد اين  جوری باشم... من می رم تا ديگه  جايی

نداشته باشم تا اينکه   کسی  دور برم ن باشه هيچ کس چون  وقتی تو

پيشم نيستی نمی خواهم کس ديگه ای  رو ببينم... من  بايد برم حتما...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/٢

من از تو فقط عشق خواستم نه چيز ديگه اما تو  اين رو  نتونستی به من بدی

چون نخواستی هيچ وقت ...

من نمی خواهم کنار من باشی وقتی که من رو دوست نداری  نمی خواهم که تو

به خاطر ترحم من رو دوست داشته باشی من عشق تو رو می خواهم نه  دلسوری تو رو

من تو رو تا وقتی که عشق باقی می مونه دوست دارم يعنی تا ابد چون عشق تا  ابد

باقی می مونه...

به ياد تو هستم   هميشه  تا وقتی که شقايق  هست...

براي تو

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٢/۱

می دونم که می دونی  که من می دونم  تو من رو دوست نداره ...

هر چی هم  می گی به من  همش...

 تو بد جوری دلم رو شکستی  بد جوری اما باز من تحمل می کنم چون تو رو

دوست دارم بيشتر از هر  کسی توی دنيا...

می دونم که تو با من هيچ وقت نمی خواهی باشی  اما عيبی نداره...

می دونی من مثل فرهاد عاشق بودن رو دوست دارم   اگه سر نوشتم مثل اون  بشه

برام مسئله ای نيست ...

اما کاش تو هم همون احساسی که من به تو  دارم رو به من داشتی...

بهار من تو هستي بيا ..