روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/٢٩

شیخ ما و مراد و پیر ما روزی در راهی که با اصحاب و مریدان می رفتیم دستش را نشان داد

و گفت : این چیست؟ یکی از مریدان گفت: دست شما! شیخ ما در اون نظر کرد و گفت خاموش

نیک بنگر که چیست ؟!! پس از لختی  مریدان و اصحاب جملگی گفتند نمی دانیم که این

چیست؟ شیخ ما  آن یگانه روزگار و آن  پیر مکتب و خرابات گفت: این دستی است که به این

جهان اشاره می کند کوتاه نظران دست را همی بیند نه اشارت دست را!!!...

.................

یه روز که زود می اد یا دیر همه می میرن به نوبت فرقی نداره  که کی باشه بالاخره اون روز

می اد...اما تا وقتی که نیموده چرا ناراحت اون روز هستی ؟؟؟...  شاد باش...

...............

عشق تو من رو کشت و دوباره زنده کرد...

نیروی عشق بر همه چیز غلبه می کنه به جز دوری و فراق معشوق ...

غم نبودن کنار معشوق سخته اما نا امیدی از رسیدن به اون سختتر و کشنده هستش

پس نا امید نشو...

کسهایی که دوست دارن دیگران دوستشون بدارن باید اونها هم دیگران رو دوست داشته باشن

هر چند که اونها ارزش دوست داشتن رو هم نداشته باشند اما باید باز اونها رو دوست داشت...

پی نوشت ۲۵:

۱ـ من بابا چطوری بگم دوستت دارم ناراحت نباش و شاد باش ...

۲ـ تا  روز  رسیدن  زیاد نمونده فقط یه ذره مونده صبر داشته باش...

۳ـ عشق همون جاودیی که می تونه هر کاری بکنه...

۴ـ ما می خواهیم قفل قفس تنهاییمون رو بشکنیم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/٢٦

همش و همش و همش تو توی یاد من هستی...

همش و همش و همش اسم تو رو تکرار می کنم توی ذهنم  ...

چرا فقط تو باید  تو ی یاد من باشی و همش به فکر تو باشم...

خسته شدم از این جدایی از تو ...خسته شدم از این زندگی... از این وضعیتی که درش هستم

هیچکس  نیست پیشم که بتونم درد دلم رو بهش بگم ...بگم که من هم یکی رو دوست دارم

بگم که اون رو نمی تونم بدست بیارم درست شده مثل یه رویا و آرزوی محال پیش اون بودن

برام...بگم تحمل این تنهایی  زجر آور و همیشگی رو ندارم... بگم بابا من هم ادم هستم

دل دارم حق دارم که عاشق بشم و به اونی که می خواهم برسم مگه من نمی تونم

یه زندگی خوب داشته باشم مگه من نباید عاشق بشم  و به عشقم برسم ...

چرا کسی نیست بتونم بهش بگم  ... دلم تنگ شده برای همون حرفهای تکراری که برای

ارام شدن و تحمل کردن مشکلات به ادم می گن...  دلم گرفته... همش درد و درد و رنج و

غم و تنهایی... یعنی بس نیست این وضعیت ؟ مگه من چقدر زنده هستم ؟ مگه من روزهای

شاد رو نباید توی زندگی ببینیم... روزهایی که تو باشی و من... می دونی می ترسم هیچ

وقت این زندگی کابوس وارم به یه رویایی شیرین و قشنگ بدل نشه...

پی نوشت۲۴:

۱ـ شاد بودن رو همش با خودت صرف کن شاید شاد شدی...

۲ـ من شادم تو شادی ما شادیم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/٢۳

یه روز ی روزگاری توی ایران من و تو بودیم...

یه روزی روزی من تو توی ایران به دنیا امدیم...

یه روزی روزگاری من و تو هر کدوم یه جای ایران زندگی می کردیم...

یه روزی یه روزگاری من و تو توی ایران با هم آشنا شدیم...

یه روزی روزگاری من عاشق تو  توی ایران شدم...

یه روزی روزگاری من و تو توی ایران به هم می رسیم...

یه روزی روزگاری من و تو می میریم توی ایران یا هر جای دیگه مهم نیست اصلا جای می میریم

مهم اینکه توی اون روز هم من باز عاشق تو هستم...

زندگی اون روزهایی نیست که میان و میرن زندگی واقعی اون روزهایی که عاشق هستیم

و با عشق زندگی می کنیم...

پی نوشت ۲۳:

۱ـ  یادمه هر وقت توی کلاس یکی زیادی خود شیرینی می کرد و  حرف می زد پیش معلمها

ما بهش می گفتیم پیش معلمها  : تو همون اول فیلم می میری یا تو به قسمت دوم فیلم

نمی رسی...

۲ـ همیشه نقشهای منفی و کم اهمیت و فرعی زود توی فیلم ها میمیرن

۳ـ هر وقت عاشق شدی  بدون که تازه زندگیت آغاز شده ...

۴ـ عشق دردسر و دوری و رنج و هجران و انتظار کشیدن و خوشبختی و شادی و ارامش

رو به همراه  میاره که هر کدومش چه شادی و چه رنجش باعث میشه که ادم مهفوم

زندگی  واقعی رو درک کنه و مزه اش رو بچشه...

۵ـ عاشق باشی...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/۱۸

زندگی  بعضی وقتها در یک سراشیبی می افته  ادم با سرعت به ته این سراشیب

پیش میره... ته این سراشیبی پر از تیغ و نیزه هایی سمی هستش که ادم رو به

بدترین وضع ممکن از پا در میاره....

وقتی  درباره ماهیت عشق بخواهی صحبت بکنی که چی هستش و چطوری . می تونی هزاران

چیز و حالت یک  ادم عاشق رو بگی بعد از عشق درش بوجود امده سکوت و هیجان و شور و

مهربون شدن و  تپش قلب و صدا کردن معشوق و ... می تونی  بگی.

اما نمی تونی دلیل عاشق شدن  اون ادم رو بگی  چون نمیشه واقعا دلیلی مادی براش اورد...

شاید شنیده باشید که مجنون  زیبا بود و لیلی یه قیافه معمولی تا حدودی زشتی داشت

واقعا نمیشه دلیل  بوجود امدن این عشق رو توضیح داد...

تو گفتی چرا  عاشق شدی ؟ اون هم من؟!!! من گفتم به خاطر وجودت  ... تو گفتی : آخه چرا

مگه میشه ؟ من گفتم اره تو گفتی باشه. من گفتم تو رو دوست دارم تو گفتی باز هم بگو

من  تمام احساسم رو  به تو گفتم  . تو فقط گفتی بگو... من هم گفتم... گفتم از عشقم

از احساسم با تمام وجودم گفتم... اما تو گفتی فقط بگو من می خواهم بشنوم ... من گفتم

و گفتم و گفتم ... وقتی  گفتم تو بگو چه احساسی داری ؟ تو گفتی فقط بگو...

پی نوشت۲۲:

۱ـ همه چیز رو میشه تغییر داد حتا اون جاده سراشیبی رو انتهاش رو میشه به ساحل زیبا

رسوندن اگه من و تو بخواهیم...

۲ـ وقتی  کوچولو بودم یه ماشین مسابقه داشتم رنگش قرمز بود  خیلی دوستش داشتم

و باهش بازی می کردم... یه سگ  عروسکی هم داشتم درست هم قد خودم ...

۳ـ شاد باشید

۴ـ راستی من چرا پی نوشت هام رو به نظرتون شماره می ذارم ؟!!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/۱٥

یه روز بارونی توی روز سرد زمستان به یاد تو باز رفتم  توی خیابونها قدم زدم...

وقتی از عشق صحبت می کنم درباره هر نوع رابطه ای که اسمش رو عشق می ذارن

نیستش چون اون رابطه ها عشق نیست...

عشق اون اوج  کمال و زیبایی هر ادمی هستش در زندگیش... وقتی عاشق میشی

در اون لحظه اوج محبت و مهر  در وجودت رو به معشوقت تقدیم می کنی... لحظه زیبا

و پاک و قشنگ و خالص در تمام طول زندگی... عشق در وجودت شوری وصف نشدنی

و محبتی پایان ناپذیر ایجاد می کنه شور و محبتی که هر لحظه زیاد میشه و انتهایی

نمی تونی براش تصور بکنی... این دیگران این شور و محبت رو در ظاهر فکر می کنن

می ببین اما هیچ کس غیر خودت نمی تونه درک کنه چه حالی داری چقدر شور و علاقه

محبت در دورنت هستش ... مثل یه آتش در درونت هر لحظه این  عشق زبانه می کشه

و درونت رو می سوزونه... عشق در وجودت باعث میشه از این خامی در بیایی و بسوزی

و خاکستر بشی  و اون وقت هستش تو به کمال می رسی به بالاترین درجه انسانت

به همون خوشبختی  که همه دنبالش هستن و پیدا نمی کنن تو برسی... اون  وقت فقط تو

هستی و معشوق ...

پی نوشت ۲۱:

۱ـ امروز اینجا داره بارون می باره...

۲ـ هر کسی با عشق می تونی به بالا برسه...

۳ـ اگه هم نرسه مسئله ای نیست حداقل تونسته به مفهموم عشق واقعی تا حدودی برسه

و درک کنه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/۱۱

یه روز یکی به یکی دیگه گفت من فقط تو رو دوست دارم....

 

یه روز یکی به یکی دیگه گفت: من توی وجود تو عشق واقعی رو پیدا کردم...

 

یه روز یکی به یکی دیگه گفت: می خواهم با تو به نهایت دنیا  برسم...

 

یه روز یکی به یکی دیگه گفت: می خواهم  با تو و در کنار تو باشم و با تو

خوشبخت ترین ادم روی زمین بشم...

 

یه روز یکی به یکی دیگه گفت هر چی تو دلش بود و تا بحال به هیچ کسی نگفته

بود...

 

اما او یکی دیگه فقط گفت برو گمشو و دیگه حرفی نزد...

 

....

 

پی نوشت20:

 

1_ هر کسی یه روزی و یه جایی و یه مکانی بالاخره به عشقش می رسه...

 

2_ اما اینکه این رسیدن  تبدیل بشه به موندن برای همیشه کنار معشوقش بستگی به خودش داره...

 

3_ این بستگی به خودش داره و دقیقتر اگه بخواهم بگم  به شرایطی که خودش باید

بوجود بیاره بستگی داره...

 

4_ فردا شهادت امام علی بن حسین علیه السلام هستش  روزی که پیام آور

احیا کننده عاشورا شهید شد...شهادت امام سجاد علیه السلام رو به تمام دوستداران

حق و عدالت و تمام دوستان خوبم تسلیت می گم...

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/٤

یه روز برفی بود و سرد...

برف  همراه با باد شده بود ...

شده بودم مثل یه ادم برفی  از بس که برف روی من نشسته بود...

اما گرم بودم و شاد درست مثل اون ادم برفی توی کوچه که لبخند می زد...

می دونی چرا ؟...

چون عشق تو توی وجودم بودم...

...

یه روز برفی و سرد بود...

برف همراه باد شده بود...

زمینها یخ زده بود...

من گرم نبودم ...

شادی خیلی وقت بود با من همراه نبود توی زندگی...

من یخ زده بودم درست مثل یه مجسمه یخی  ساکت و خاموش...

دیگه عشق تو نبود...

نمی دونم چرا ؟...

تو می دونی ؟...

....

پی نوشت۱۹:

۱- محرم رسیده... باز عاشورا...

۲-  حسین(ع) قیام کرد برای دین... ما عزا داری می کنیم برای طرز شهادت  حسین (ع)...

۳-واقعا ما باید عزا داری به حال یه کسی که به معبود و معشوقش رسید بکنیم یا به حال

خودمون که دین  شده فقط ورد زبان مون و در باطن دین نداریم و بهش عمل نمی کنیم...

۴- یه روز می رسه تو هم به حرفم می رسی که این روزها رو هدر دادیم  ...

۵- وقتی دوست داری به طرفت بگو... اما اگه دوست نداری صریح و رک نگو دوستش نداری

چون بااین کار تو  دو بار قلب اون رو می شکنی یک بار به خاطر اینکه دوستش نداری یک بار هم

به خاطر اینه با این گفتن صریح و رک تو به اون یه شوک عاطفی شدید وارد کردی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱۱/۱

یه روز بهت گفتم بیا بریم از اینجا ...یه جای دور ...یه جای که فقط من و تو با هم باشیم و

کسی نباشه که ما رو بشناسه و مزاحم ما باشه ... اما تو فقط گفتی نه ...نمیشه...

من کم کم دارم اماده رفتن میشم بدون تو...تنها همسفر من توی این راه تنهایی و یاد تو

هستش... کاش میشد  که تو هم با من بودی ...اما حالا که نیستی باز هم من می خواهم برم

... دیگه منتظر همراه و همسفر نیستم چون دیگه مطمئن شدم که وجود نداره... فقط من

هستم و تنهایی خودم...هیچ کسی نیست که بخواهد با ادم همراه بشه... توی این راه باید تنها

رفت... یه راه بی بازگشت... دیگه وقت رفتنه... هیچ چیزی ندارم که دل کندن ازش برای من

سخت باشه... فقط تو بودی که تو هم ...ولش... این لحظه ها همش در یاد تو وبه فکر

تو گذروندم...این لحظه ها و ثانیه های کشنده و دردناک  که ساسر از تنهایی و غم

بود... اما ناراحت هدر رفتن این لحظه ها نیستم چون تمامش با یاد عشق تو و

غم و درد  دوری از تو گذشت...دیگه لحظه رفتن به این سفر نزدیکه...

...........

وقتی بچه بودم ۵-۶ سالم بود همیشه تابستانها می رفتم توی کوچه و طرفهای ظهر چند

ساعتی زیر افتاب  می نسشتم و همون جور ساکت و اروم می موندم ...نمی دونم اون وقتها

چه فکری توی سرم بود...شاید از همون وقت این قدر خیال پرداز شدم... هنوز هم دوست دارم

و بعضی وقتها می رم زیر افتاب همین جوری می شینم...

...

زندگی همیشه ادامه پیدا می کنه و می گذره اما گاهی وقتها بعضی لحظه ها توی ذهن

انسان همون جوری باقی مونه و انگار اون لحظه هی داره تکرار میشه و با مرور زمان هم از بین

نمی ره... شاید یه کم جزییاتش تغییر کنه اما اصلش همیشه باقی می مونه...