روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

نمی دونم چرا اما یه دفعه یاد گذشته افتادم یاد دوران بچگی و دوستام و یاد ۱۰  -۱۲ سال پیش

... چه زود بزرگ شدم  و چه زود شدم ۲۴ ساله...

نمی دونم از کجا بگم از وقتی بچه بودم و توی کوچه کوچیک ما فقط سه تا هم بازی داشتم

محسن و رضا و یکی دیگه حتا حالا اسمش یادم نیست...یاد از ۱۰ -۱۲ سالگی یا نه از

۱۷ -۱۸ سالگیم بگم... یه سری خاطرات زیبا و شاد و ناراحت کننده... بعضی هاش اونقدر غبار

زمان روش رو گرفته که اصلا نمی دونم همون جوری اتفاق افتاده  که الان یادم هستش یا نه؟!

اون دفعه درباره برف گفتم یاد   خاطرهای بچگی افتادم الان. ۴سالم بود یا۵ سال دقیقا یادم

نیست...

یادش بخیر اون وقت برف خیلی بیشتر از الانها می امد و ایزوگام و اینها هم نبود که مردم دیگه

زحمت برف ریختن رو نداشته باشن  همه برفها رو می ریختن جلوی در خونه  ...اون وقت

برای من اون برفهای روی هم تلنبار شده مثل یه کوه بود... من و محسن با هم می رفتیم

روی اونها سرسره درست می کردیم و من با یه قند شکن سعی می کردم یه سوراخ

مثل این خونه های اسکیمو ها درست کنم اما هیچ وقت نمیشد  ...یه دفعه هم اون قند شکن

رو داخل برفها جا گذاشتم و گم شد...

پی نوشت۱۸:

۱- نمی دونم چرا اینها رو اینجا نوشتم ...

۲- می دونم طرز نوشتن من خوب نیست ... شما ببخشید...

۳- من یه نویسنده مهار نیستم...

۴- شادی دوران بچگی و بی خیال بودن ،بدون اینکه بدونی دنیا چه خبره و زندگی واقعی

چقدر  دردناکه، واقعا زیباست...

۵- کاش فقط یه بار دیگه درست مثل بچگی شاد بودم ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/٢٤

یه روز  می اد و تو می فهمی همه چیز رو...

یه روز از همین روزهای سرد و تلخ و تکراری  تو همه حرفهام رو باور می کنی....

یه روز که فرقی نداره یه روز بهاری باشه یه روز سرد و تیره زمستان یا یه روز پاییزی برگ ریزان

باشه یا یه روز توی تابستان با گرمای مسخ کننده و سر گیجه آور و خفه کننده...

یه روز بالاخره تو هم می فهمی که چقدر فرصتها رو از دست دادیم ...

چقدر می تونستیم شاد باشیم و خوشبخت ...می تونستیم یه زندگی خوب رو شروع کنیم

با عشق ... و با مشکلات روزمره و  عادی هر زندگی رو با هم به راحتی می تونستیم بگذریم

 چون فقط اون وقت با عشق همه چیز برامون کوچیک میشد نه مثل حالا که هر مشکل

کوچیکی برامون مثل یه سد هستش که باید به سختی بگذریم ازش...

یه روز می اد که مطمئنم  می فهمی...

می دونی اون روز برای من و تو دیگه دیر شده و برای من دیگه فرصتی نمونده...

می دونی اون روز چه وقت می اد... روزی که من دیگه زنده نباشم...

...................

چقدر زود به مرگ نزدیک میشه ادم در حالی اصلا حالیش نیست گذر زمان رو...

پی نوشت۱۷:

۱- این روزها برف می باره  همه جا سفید شده ...

۲- یادش بخیر  وقتی کوچیکتر بودم همیشه سعی داشتم یه خونه برفی بسازم اما

به جز یه بار نشد  چون همیشه برف کم بود یا وقتی اجازه داشتم برم بیرون برفها داشت

اب میشد...

۳- من رفتم،  تو رفتی، او رفت ،ما رفتیم،....همه به دنبال عشق و زیبایی، شما ها هم برید

شاید پیدا کردید اگه هم نکردید حداقل سعیتون رو کردید و حسرت نرفتن رو نخواهید خورد...

۴- شاد باشید و برف بازی  کردن رو یادتون نره...

۵- راستی شما هم از برف ها سر سره تا حالا درست کردید؟ واقعا حال میده ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/۱٧

من خودم رو فراموش کردم خیلی وقته...

دیگه چیزی رو به یاد نمی ارم مثل یه خواب بود یه خواب قشنگ و زیبا که آخرش  به یه

کابوس وحشتناک تبدیل میشه...

کاش میشد لحظه ها  زیبا رو یه جای نگه داشت و هر وقت  هم می خواستیم میشد

رفت توی اون لحظه ها...

خیلی زیبا بود  و قشنگ وقتی با تو بودم وقتی به تو فکر می کردم اون اوایل...

اما حالا نه فقط یادت باعث میشه ناراحت بشم و از خودم بپرسم آخه چرا باید اینجوری میشد

چرا من نمی تونم با اون باشم ؟ چرا اصلا عاشق شدم من؟؟؟ چرا اون؟؟

...

من گفتم برای من وجود تو مهم هستش نه چیز دیگه . تو گفتی واقعا ؟ من گفتم سن و

قیافه و چیزهای مادی برای من اصلا مهم نیست   فقط تو برام مهم هستی وجود تو

وجود زیبای و قشنگ و پاک تو ...تو گفتی من این رو می دونم من گفتم حرفهام رو باور می کنی

که راسته؟ تو گفتی اره باور دارم...

اما  از ته دل و با تمام وجود باور نداشتی و فکر می کردی من دارم دروغ می گم پیش خودت...

پی نوشت۱۶:

۱- اولا از زیبا خانوم  معذرت می خواهم که یادم رفت بنویسم  من رو به بازی شب یلدا

دعوت کردن http://2khtartanha-ziba.persianblog.ir/

۲- عید غدیر خم رو هم به شما تبریک میگم

۳- شاد زیستن سخت هستش اما تو بخواهی می تونی...

۴- راز بقای هر عشقی اینکه همیشه و در هر حال پیش معشوقت بمونی...

۵- من  اگه بمیرم چیزی نمیشه اما تو بمیری مطمئن باش همه چیز از بین می ره...

۶- هیچ وقت نترسید ک یه وقت حرفهاتون رو اون باور نکنه شما حرف دلتون رو بزنید...

۷- داره بارون می باره اینجا ... چقدر دلم می خواست تو بودی در کنارم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/۱۳

آخرش من رو هم یکی دعوت به این بازی کرد خوب من هم 

 مي خوام 5 تا از دوستام رو به يه بازي كه اسمش بازي شب یلداست 

 دعوت كنم کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که

 احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند

 می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون

5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که

کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند  

هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه .

برای این نوشتم  سیزده بدر شب یلدا چون من 13 روز بعد از شب یلدا

تازه دارم بازی می کنم درست مثل اونها که تازه روسیزده بدر

میرن عید دیدنی و دید و بازدید(باور کنید اینجور افراد هستن

حداقل تا بحال چند نفر از این افراد توی روز سیزده بدر البته بعد از ظهرش

امدن خونه ما برای دید و بازدید عید!!!!!! )

1_ من یه خواننده افراطی و حرفه ای روزنامه ها و  کتابهای رمان و سیاسی و فلسفی  

و تاریخی هستم کتبها رو معمولا چند بار می خونم نه اینکه متوجه نشم

به خاطر اینکه  دوست دارم دوباره بعضی از کتابها رو بخونم

و واقعا بعضی هاش ارزش چند بار خوندن رو داره...

2_ من کتاب خواجه تاجدار رو که دو جلد هستش بیشتر از 2هزار و خورده ای

صفحه رو از کلاس چهارم  ابتدایی تا اول راهنمایی حداقل 5 بار بطور کامل خوندم

( این کتاب درباره زندگی آقا محمد خان قاجار هستش و از  شب مرگ

نادر شاه  شروع  به تعریف  تاریخ زندگی و شرایط   اون زمان تا مرگ

آقامحمد خان می کنه نویسنده اش  هم ژان گور  و ترجمه ذبیح ا... منصوری ) 

3_ من تا قبل از سال 99 که یه وی سی دی خریدیم  همیشه فیلمهای روز دنیا رو

 و فیلم قدیمی رو با اب و تاب فراوان برای دیگران تعریف می کردم و اونقدر مسلط

بودم که انگار خودم اون فیلم رو حداقل چند بار دیدم در حالی فقط من

داستان اونها رو از روی هفته نامه سینما خونده بودم( البته الان خودم 

یه کلسیون از فیلمهای قدیمی و جدید  خارجی  دارم ) 

4_ من خیلی صبور هستم   و هر نوع شوخی و حرفی رو  تحمل می کنم

اما اگه صبرم تموم بشه بهتره طرف پیش من نباشه چون ملاحضه

اینکه کجا هستیم یا پیش چه کسی هستیم و یا در چه موقعیتی قرار  

دارم رو نمی کنم...

5_ من از گربه ها خوشم می اد و از ارتفاع  بدم می اد.

من هم به نوبه خودم این دوستان رو دعوت می کنم : اـ چنگ مریم، ۲ـ پری غمگین،۳ـ دل تنگ بانو  

 

۴ـ مصطفی، ۵ـ سکوت کردم ... به اندازه تمام حرفهایم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/٧

عشق و عاشقی...

درد و زجر عشق...

دوری و جدایی در عشق...

...

زندگی  من ، تمام عمر من تا بحال ، تمام دارایی  مادی و معنوی من همه  در برابر

عشق تو هیچ هستش...

تا قبل از تو من خام و یه  انسان عادی بودم مثل همه... اما وقتی تو امدی و من عاشق تو

شدم  من به   به اوج رسیدیم شدم یه انسان خوب  بخاطر وجود تو و عشق تو... الان وقتی

تو نیستی من خاکستر شدم و باد  خاکستر وجود من رو به همه جا پخش کرده

با اینکه من وسعت پیدا کردم ولی دیگه بی وجود تو  هیچ شدم انگار که دیگه وجود ندارم

و اصلا قبلا هم وجود نداشتم....

پی نوشت۱۵:

۱- من این نوشته ها رو از روی احساسم می نویسم وقتی می نوشتن اینها تمام میشه

انگار به نوعی تخلیه روحی شدم ...

۲- یکی از من پرسید بعدا  تو از نوشتن اینها پشیمون نمیشی ؟ ...نه من پشیمون نمیشم

نه اینکه اینها خوب هستن یا از این جور حرفها نه. بخاطر اینکه اینها بخشی از احساس من

بود که توی اینجا نوشتم  شاید ۱ سال یا ۵ سال یا ۱۰ سال دیگه   من از این نوشته ها

خوشم نیاد یا دوست نداشته باشم کسی بدونه من اینها رو نوشتم اما اون وقت هم باز

به خاطر نوشتنشون پشیمون نیستم  اصلا...

۳- راستی من دلم نمی خواهد کسی  با این نوشته های من ناراحت بشه...

۴- اگه کسی رو ناراحت کردم من رو ببخشه...

۵- این عشق بین من و تو مثل یه راز مخفی و قشنگ و شیرین هستش...

۶- به یاد من باشید  و من رو از یاد نبرید هیچ وقت...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱٠/٤

روزها زودتر از اونی که فکرش رو بکنی می گذره...

روزها یکنواخت و تکراری می گذره...

روزها با غم و تنهایی و دوری از تو می گذره...

روزها....

.....

کاش هیچ وقت ، هیچ وقت  به تو نمی گفتم  دوستت دارم...

کاش با گفتن این باعث ناراحتی تو نمی شدم... من مهم نیست اصلا که ناراحت باشم

یا تنها  ،فقط تو مهم  هستی برای من ... وجود من و تنها امید  من فقط تو هستی...

.....

یادته یا یادت نیست؟  من چی بهت گفتم تو به من چی گفتی؟....

من تنها بودم تنهای تنها قبل از تو ...قبل از آشنایی با تو من  یه ادم بی هدف بودم یه ادم

افسرده و تنها  ،اما بعد از امدن تو تا یه مدتی تنها نبودم  شاد بودم دیگه هدف داشتم

یه هدف بزرگ ،رسیدن به تو  و تو رو شاد کردن ،ولی این یه خیال و یه رویای زودگذر بود

یه توهم زیبا و قشنگ که تو هم مثل من همین احساس رو داری ...

روزها الان تکراری تر و زودگذر تر از قبل شده ...

پی نوشت۱۴:

۱- سه غم امد هر سه با هم یکبار/ غریبی و اسیری و غم یار/ غریبی و اسیری چاره داره/

غم یار و غم یار غم یار...

۲- وجود تو باعث میشه تا من دیگه اینجا بین دیگران نه تنها باشم نه غریب و نه مثل یه زندانی

در بند زندگی تکراری باشم....

۳-یادمون باشه که دوست داشتن و عشق راحت بدست نمی اد ...

۴- اگه دل کسی رو شکستی مطمئن باش به بدترین وجه ممکن جوابش رو توی زندگی

می بینی...

۵- شک نکن...

۶- دوستی که دوستت داره قدر همه باکتری های دنیا...