روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/۳٠

بعضی چيزا  اصل دليل نداره مثل...  که هيچ نوع دليلی نميشه  براش اورد

اين شعر هم برای يکی از دوستانم

با من سخن از تو مرد و زن می گفتند

از عهد شکستند سخن می گفتند

باور ز کسم نبود اين گفته دريغ

ديدم تو همانی که به من می گفتند




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢۸

كاشكي مي شد كه مي تونستيم باور كنيم...

كاشكي مي شد كه بعضي چيزا رو اسون بگيريم....

دنبال دليل نباشيم شايد اصلا دليلي وجود نداشته باشه ...

من خيلي خسته هستم خيلي تنها ... هيچ وقت نميشه كه از اين تنهايي در بيام.

مي دونيد وقتي ادم به چيزي كه مي خواهد نرسه چه حالي بهش دست مي ده

خيلي بد خيلي بد يه حال وحشتناك و زجر دهنده كه در همه لحظه ها با تو هستش...

 

من در اين تاريكي

فكر يك بره روشن هستم

كه بيايد علف خستگي ام را بچرد

سهراب

...

تا به كي بايد رفت / از دياري به دياري ديگر

نتوانم نتوانم جستن / هر زمان عشقي و ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهاري ديگر

فروغ




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٧

امشب به قصه دل من گوش مي كني

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني

مي دونيد من ديگه نمي خواهم درباره عشق بنويسم اينجا

چون ديگه عشق براي من فقط يه چيزي كه توي خاطراتم وجود داره

نه توي واقعيت. اون آرزوي كه گفتم از بين رفت ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٥

اون ارزو  هم کم کم داره از بين ميره  شايد هم از بين رفته تا بحال

من ديگه فقط يه مرده هستم که ادای زندگی رو در می اورم اولين بار اين حس رو 

بعد از نوشتن  کامنت قبلی  بهم دست داد...

 

در مني و اينهمه از من جدا / با مني و ديده ات بسوي غير

 

بهر من  نمانده راه گفتگو /تو نسشته گرم گفتگوي غير

 

غرق غم دلم به سينه مي تپد / با تو بي قرار  و بي تو بي قرار

 

واي  از ان دمي  كه بي خبر  ز من / بركشي تو رخت  خويش  از اين ديار

 

سايه  توام به هر كجا روي / سر نهاده ام به زير پاي تو

 

چون تو در جهان نجسته ام  هنوز  / تا كه بر گزينمش  به جاي تو

 

شادي و غم مني  به حيرتم / خواهم از تو ... در تو  آورم  پناه

 

موج وحشيم كه بي خبر  ز خويش / گشته ام  اسير  جذبه هاي ماه

 

 گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد / رشته وفا مگر گسستني است؟

 

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم / عهد  عاشقان مگر شكستني است ؟

 

ديدمت شبي  به خواب و سر خوشم / وه ... مگر به خوابها ببينمت

 

غنچه نيستي  كه مست اشتياق / خيزم  و ز شاخه ها بچينمت

 

شعله مي كشد  به ظلمت شبم  / آتش  كبود  ديدگان  تو

 

ره مبند... بلكه  ره برم به شوق / در سراچه غم نهان تو

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٥

اون ارزو  هم کم کم داره از بين ميره  شايد هم از بين رفته تا بحال

من ديگه فقط يه مرده هستم که ادای زندگی رو در می اورم اولين بار اين حس رو 

بعد از نوشتن  کامنت قبلی  بهم دست داد...

 

در مني و اينهمه از من جدا / با مني و ديده ات بسوي غير

 

بهر من  نمانده راه گفتگو /تو نسشته گرم گفتگوي غير

 

غرق غم دلم به سينه مي تپد / با تو بي قرار  و بي تو بي قرار

 

واي  از ان دمي  كه بي خبر  ز من / بركشي تو رخت  خويش  از اين ديار

 

سايه  توام به هر كجا روي / سر نهاده ام به زير پاي تو

 

چون تو در جهان نجسته ام  هنوز  / تا كه بر گزينمش  به جاي تو

 

شادي و غم مني  به حيرتم / خواهم از تو ... در تو  آورم  پناه

 

موج وحشيم كه بي خبر  ز خويش / گشته ام  اسير  جذبه هاي ماه

 

 گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد / رشته وفا مگر گسستني است؟

 

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم / عهد  عاشقان مگر شكستني است ؟

 

ديدمت شبي  به خواب و سر خوشم / وه ... مگر به خوابها ببينمت

 

غنچه نيستي  كه مست اشتياق / خيزم  و ز شاخه ها بچينمت

 

شعله مي كشد  به ظلمت شبم  / آتش  كبود  ديدگان  تو

 

ره مبند... بلكه  ره برم به شوق / در سراچه غم نهان تو

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٤

 تو تنها رويا و ارزوی هستی که برام مونده همه رويا هام  با روبرو شدن با واقعيتهای تلخ

زندگی از بين رفته فقط   رويای با تو بودن ارزو اينکه تو پيشم باشی برام مونده می دونم

که اين  ارزو هم هيچ وقت به واقعيت نمی پيونده اما باز هم اميد دارم که  به اين ارزوم

برسم اگه اين ارزو رو هم از دست بدم ديگه من فقط يه مرده  هستم که ادای زنده

بودن رو در مياره...

دوستت دارم دوستت دارم  کاش تو  هم من رو دوست داشتی و می خواستی...

 دوری از تو بدترين رنج  و عذابه برای من اما من  رنج دوری تو رو با فکر کردن به تو يه

خورده کم می کنم . می دونی من هميشه به ياد تو هستم حتا اگه تو نباشی که

نيستی...


يه چيزی به قول يکی از دوستان پی نوشت: اين نوشته ها مربوط به کسی نيست

که  اينجا سر می زنه هيچ کس چون من تا بحال با هيچ کدومم از اين دوستان خوبم

تو ی اينجا نه ديدمشون نه حرف زدم.

۲-من دوست وفادار و با  معرفت هم نيستم  زياد . در ضمن من  دادشی کسی هم

نيستم من اگه قابل بدونيد  فقط يه دوست  هستم که که هيچ وقت به جز اينجا شما

رو نديده و نمی شناسه فقط به قولی يکی از کسای که اينجا سر می زنه يه دوست

وبلاگی هستم ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢۳

عشق...

دوستت دارم با تمام وجود هر چند که تو من رو دوست نداشته باشی ...

من تو رو بيشتر از تمام دنيا می خواهم  تو برام عزيزترين کسی هستی که تا بحال

می شناسم. کاش تو هم من رو  می خواستی اما حيف که اين دوست داشتن...

می دونی من از ليلی و مجنون از اين عاشقها خوشم نمی ياد من از فرهاد خوشم

مياد که با اينکه می دونست  شيرين عاشق اون نيست و اون رو نمی خواهد اما باز

هم  اون رو دوست داشت...

کاش می شد که تو هم  حتا يه کم يه ذره من رو دوست داشتی... اما مهم نيست

-هر چند که خيلی خيلی مهمه- من تو رو  دوست دارم   همين دوست داشتن

تو برام بسه هر چند که  اين حرف رو برای اروم کردن خودم می گم اما چه ارامشی

که با وجود  دوری تو هيچ ارامش و راحتی ندارم  هيچ وقت ...

هميشه دوستت دارم  و تو رو هيچ وقت از ياد نمی برم اخرين کسی رو هم که

قبل از مرگ از  بهش فکر می کنم تو هستی و اخرين کسی رو که صدا می زنم

اسم تو هستش اسم زيبای تو  ...

برای تو ... عريزم

براي تو ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٢

من اينجا بس دلم تنگست...

اين شعر مورد علاقه من هستش البته يکی از شعرهای مورد علاقه من...

من دوستت دارم می دونم که می دونی اما...

من  هميشه  به فکر تو هستم می دونم که می دونی اما...

من  هميشه  توی ذهنم تو رو مجسم می کنم  تو که مظهر خوبی و مهربونی هستی...

من  هيچ وقت نخواستم که بعد اشنايی با تو به چيزی غير از تو فکر کنم اگه هم

می خواستم نمی تونستم چون تمام فکر  و ذهن من  پر از ياد  و فکر تو هستش

در تمام لحظه های زندگيم بعد از اشنايی با تو  من با اينکه غمگين بودم اما

اين غم برام  از شادی هم بهتر بوده چون اين غم به خاطر عشق تو بوده...

من رو دوست نداشته باش  اما من تو رو   دوستت دارم اما جايی اين رو فرياد

نمی زنم چون تو نمی خواهی  ...و اين  عشق رو فقط توی درون خودم زنده نگه 

می دارم تا ابد...

براي تو

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٢٠

عاقبت عشق مرگ همراه با رنج و بدبختيه

اما اين مرگ هم در راه  معشوق زيباست چون بخاطر اونی هستش که دوستش داری

 

دوستت دارم تا اخرين لحظه ای که تو رو  بتونم ببينم   يعنی تا ابد ... 

برای هميشه دوستت دارم  حتا اگه تو من رو دوست نداشته باشی  باز هم دوستت

دارم  حتا اگه تو  نخواهی من رو ببينی باز هم من تو رو توی ذهنم مجسم می کنم

و در اعماق وجودم دوستت دارم...

براي تو




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/۱٦

چون نهالي سست مي لرزيد/ روحم از سرماي تنهائي

مي خزد در ظلمت قلبم/ وحشت دنياي تنهائي

ديگرم گرمي نمي بخشي/ عشق اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميدست/ خسته ام از عشق هم خسته

در اين وقت كه حتا كسي مرا دوست ندارد نبايد به اين فكر باشم كه

چه خواهد شد مي دانم كه بدتر از اين خواهد شد ...

امسال براي من واقعا سر نوشت ساز هست يا مي تونم به حداقل خواسته هام برسم

يا مي ميرم چون ديگه تحمل ندارم اميدي هم ندارم

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/۱٥

عشق بر بين دوانسانها به نظر من دونوع هست  عشقی که توش مسايل جنسی

هست عشقی که فقط دوست داشتن  بسيار زياد  و بی نهايت بين دونفر هستش

البته عشق نوع اول بايد توی زندگی ادم وجود داشته باشه و اين نوع عشق برای همه

توی زندگيشون  يه بار اتفاق می افته  اما عشق نوع دوم عشقی هست که هيچ

وقت برای رسيدن بهم از لحاظ مسايل جنسی که  يکی از چيزايی که توی يه عشق 

واقعی بين دونفر وجود داره نيست .

اين عشق حتا دونفر  پيش هم نباشن يه حالت ارامش و خوشی و شادی که

عشق نوع اول به وجود مياره رو داره . توی اين نوع عشق فقط ياد    معشوق

و فکر کردن و با اون حرف زدن يه حالت ارامش يه ارامشی که تا ابد با ادم همراه

هستش وجود داره. اين عشق رو هيچ چيز و هيچ کس حتا مرگ هم نمی تونه

از بين ببره....

تقديم به تو که خيلی خوبی اين قلب با گلهاش




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٩


امروز  روز  رحلت پيامبر برزگ ما هست

روزي  كه رحمتي براي  جهانيان بود به پيش خدا رفت

امروز روزي هستش كه يكي از بندگان خالص و  مهربان خدا از اين

دنيا رفت. امروز روزي هست كه تنهاترين ادم روي زمين   امام حسن (ع)به شهادت

رسيد .مظلومترين امام ما 


 


 

من از تو مي مردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي  كه من خيابانها را

بي هيچ هدفي مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي
...

تو گوش مي دادي

اما مرا نمي ديدي

فروغ

......
تا كه بوديم نبوديم كسي    كشت ما را غم بي همنفسي

تا كه رفتيم همه يار  شدند    خفته ايم و همه بيدار شدند




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/۱/٥

امروز  ۵ روز هستش که از عيد گذشته  اما من زياد عيد رو احساس نکردم. می دونيد

عيد برای بچه ها ست بيشتر تا ادم  که يه کم بزرگتر شدن...

راستی واقعا تنهايی سخت و وحشتناک هستش من اين چند روزه دارم توی يه

جا که قبلا گفتم تنهايی کار می کنم واقعا وحشتناک و سخته هم کارش هم  تنهايش

...