روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٢٤

من باز هم چهار شنبه تصادف کردم.

 صبح رفتم دانشگاه با سرويس دانشگاه تا ساعت  ۱۰ و ربع توی دانشگاه بودم

 بعد   رفتم  داخل بوئين زهرا تا برم هلال احمر تا  زمان رفتن به  تهران برای بازديد از

از سالمندان کهريزک رو تعيين کنم اما   کسی رو که می خواستم ببينم  نبود.

بعد رفتم  ساندويجی چون گرسنه بودم و يه ساندويج خوردم. امدم برم سوار  مينی بوس

بشم که ديدم مينی بوس رفته و فقط  ماشينهای  خطی هستن اول نمی خواستم

سوار بشم چند دقيقه  ايستادم اما گفتم ديگه مينی بوسی نمياد برای همين رفتم

سوار بشم  می خواستم صندلی جلو اما همين خواستم سوار بشم يکی ديگه

سوار شد.من نشستم پشت کنار شيشه. وقتی حرکت کرد هنوز از داخل شهر

درست خارج نشده بود که يه نيسان امد جلوی ماشين و  راننده هم  زد به

نيسان.  وقتی خورد من از ماشين در امدم بيرون رفتم وسط جاده  که درخت کاری

کرده بودند و خوابيدم روی زمين از دماغم  و  دهانم خون می امد  و  زانوی پام

و کتفم خيلی در می امد و زانوی پام زخمی شده بود  وقتی  داشتم درد می کشيدم

گريه می کردم از شانس بدم  و داشتم می گفتم  که چرا باسرعت حرکت کردی

 و حاليم نبود يکی برای اينکه ببينه پام چی شده زانوی شلوارم رو پاره کرد

 من رو بعد از چند دقيقه بردن دکتر دکتر گفت که جايت نشکسته و بعد  دوتا امپول داد

که همون وقت زدم ... نمی دونيد چه حالی داشتم چه جوری شده بودم. واقعا

خيلی حالم بعد بود  وقتی امدم خونه  صورتم   طرف راستش ورم کرده بود

و نمی تونستم زياد دهانم رو  باز کنم واقعا خيلی  سخت بود هنوز هم  همه جای

بدنم درد می کنه و نمی تونم به جز مايعات چيزی ديگه ای رو بخورم. ديروز يه لحظه

امدم  وصل شدم به اينترنت و رفتم وبلاگم  تا يه چيزی رو ببينم اما اون چيز نبود 

و سريع در امدم بيرون و بعد  ديگه رفتم  داراز کشيدم البته نمی تونستم داراز

بکشم چون که همه جای بدنم درد می امد هنوز هم دردمياد.




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٢٢

امروز وقتي داشتم ميرفتم به دانشگاهم ساعت يک بعداز ظهر گذشته توي راه رفتن تصادف کردم.

امروز صبح وقتي از خونه در امدم رفتم به کافي نت تا ساعت 12 و نيم حدودا توي کافي نت بودم بعد رفتم يه

يه ساندويجي يه ساندويج سوسيس بندري با يه سمبوسه خوردم بعد در امدم سوار ماشين شدم رفتم جاي که

ماشين ها بويين زهرا مي ايستند چون دانشگاه من توي بويين زهرا هستش وقتي رسيدم اونجا اول رفتم يه

روزنامه شرق رو خريدم بعد امدم سوار ماشين بشم يه ماشين پرايد بود جز ماشينهاي خطي بويين زهرا نبود

يه نفر جلوش ايستاده بود وقتي مي خواستم سوار بشم نذاشت نمي دونم چرا به نظرم به خاطر اينکه

ماشينهاي خطي امده بودن من هم با عصبانت رفتم اونور تر و گفتم کدوم ماشين ميره که راننده يه ماشين خطي

گفت سوار شيد توي اين ماشين يه سمند بود از اون سمندهاي زرد که مخصوص مسافر کشهاي بين خطي هست

من جلو سوار شدم سريع ماشين پر شد و راه افتاديم من همين که مي خواست حرکت کنه کمربند رو بستم

و شروع کردم به روزنامه خوندن همش چند کيلومتر توي جاده رفته که يه دفعه نمي دونم چطوري يه موتور

امد جلوي ماشين . راننده هم زد روي ترمز و چون سرعتش زياد بود نتونست کنترلش کنه زد به

اين بتونهاي کنار جاده و ماشين جلوش جمع شد و موتور و شيشه جلوش خراب شد صندلي جلو چسبيد به

داشبورد ماشين. همش توي يه لحظه اتفاق افتاد من يه لحظه موتور رو ديدم ديدم که ماشين داره منحرف ميشه

وقتي ماشين خورد به اون جدولهاي بتوني وسط جاده من به داشبورد خوردم و صندليم به جلو خم شد سريع

بعد از برخورد دنبال دستگيره ماشين گشتم و اون رو پيدا کردم و امدم بيرون از ماشين.

کمربند از شدت بر خورد باز شده بود. من حسابي ترسيده بودم تنها شانسي که اوردم اين بود که کمربند رو

بسته بودم من وگرنه نمي دونم چه وضعيتي برام پيش مي امد. وقتي امدم بيرون از ماشين يکي از

مسافرها فکر کنم از من پرسيد چيزيت نشده گفتم نه گفت ترسيدي بنشين زمين اما من نمي تونستم

واقعا بدجوري ترسيده بودم بعد از چند دقيقه رفتم وسايلم که پرت شده بود روي موتور ماشين

رو برداشتم خدا رو شکر به کسي صدمه اي جدي وارد نشده بود من با يکي از ماشينهاي که نگه داشته بود

ببينه چي شده برگشتم خونه ديگه اصلا نمي تونستم برم دانشگاه. مي دونيد ممکن بود که اين اخرين لحظه

زندگي من باشه و من هيچ کاري نکرده باشم و هيچ از زندگيم استفاده نکرده از اين دنيا مي رفتم

حتا وقت نداشتم که اشهد هم بگم هزاران گناه که به خاطرشون واقعا توبه نکردم با خيلي کارهايي

که بايد توي زندگيم انجام بدم برام مي موند. امکان داشت بميرم وقتي ماشين رو نگه مي کردم که چه

جوري شده اصلا نمي دونيد چطور مي ترسيدم. واقعا شانس اوردم.

مي دونيد من دوست ندارم اين طوري بميرم با اين وضعيت بدون اينکه ادم درستي شده باشم

من نمي خوام توي مرگ من بگن جوان ناکام و بدبختي که نتونست ادم درستي بشه

فقط حرف از خوبي ميزد و گرنه خودش بد بود. من نمي خوام ...

من چند وقيته فکر مي کردم اگه بميرم چه جوري توي اين وبلاگ دوستانم مي فهمن

پيش خودم مي گفتم که يه نوشته مي نويسم که اگه من دو ماه بدون اينکه بگم اين وبلاگ رو

به روز نکردم بدونيد که من مردم. اما اگه امروز مرده بودم چي؟

اما الان همين حرف رو به شما مي گم اگه من دو ماه اينجا چيزي ننوشتم بدونيد که مردم

اگه قبلا نگفته بودم مطمئن باشيد که من مردم.

نمي دونم چند دقيقه قبل از تصادف داشتم صفحه اول شرق رو مي خوندم حرفاهاي اقاي کديور

واقعا درست گفته بود. جان ادم اصلا اينجا ارزشي نداره و هر لحظه ممکنه با يه حادثه ادم بميره.




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٢۱

 من ديگه درباره عشق نمی نويسم ...

من شاد  تو شادی ما شاد يم....

من تو رو دوست ندارم تو من رو دوست نداری ما هم رو دوست نداريم...

می دونيد من می خوام که يه کمی به خودم برسم از اين حالت ناراحتی و افسردگی

و بی حوصلگی در بيام بيرون.

من  می خوام ديگه به کسی حرفی نزنم که اون رو ناراحت کنم. من ديگه حرفی

نمی زنم که تو رو ناراحت کنم دوست خوبم. می دونم تو مشکلات زياد داری

من نمی خوام تو رو ناراحت  کنم با حرفام.

من ديگه از اون حرفا به تو  نمی زنم دوست که تازه پيدا کردمت تا تو هم درباره

من يه جوری فکر کنی و اين حرفا شايد هر چند که  همش واقعی وجدی

بود تو رو ناراحت نکنه و  باعث بشه تو  من رو ادم درست و عاقلی  ندونی

 

من درباره تنهايی نمی نويسم تا تو  دوست خوبم فکر نکنی  که من افسرده هستم

و ناراحت.

من درباره عشق نمی گم چون تا تو دوست خوبم  فکر نکنی  اون عشقی که من

ميگم يه نوع تملکه.

من درباره مردم  درباره اونها هم نمی گم تا تو دوست خوبم  فکر نکنی من فقط

ناراحتی مردم رو می بينم.

من ديگه صبور ميشم تا تو  و ديگران  ناراحت اينم نباشيد که چرا من مشکلات

ديگران رو نمی بينم.

من ديگه  از فردا ميرم همش بيرون به دنبال عشق و عاشقی تا عاشق بشم

و توی اينجا بنويسم من ديگه تنها نيستم.

من  به شما می گم که من می خوام حرفای شما رو عمل کنم.

حتا شايد حرف تو رو هم قبول کنم راه ششم برای يه ادم تنها خودکشی.

البته اين رو گوش نمی کنم چون ممکنه بعضيا ناراحت بشن که چرا خودکشی

کردم البته نه به خاطر خودم به خاطر اينکه خودکشی بده.

خاموش شديم و چيزي نگفتيم مردم سكوت ما را عيب دانستند سخن گفتيم ليك

گفتند: بسيار سخن مي گوييد باز خاموش شديم و چيزي نگفتيم گفتند: با سكوت

مي فريبند سخن گفتيم و پنداشتند ما نيرنگ داريم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٢۱

عشق ايا روز تو به سراغ من هم خواهی امد...

دوستی و محبت هميشه زيباست و عشق از اينها زيباتر.

نمی دونم چرا ما گاهی وقتی با يکی برخود می کنيم. يه حالت خاصی به ما دست

می ده. وقتی با يکی حرف ميزنم چقدر زود به اون عادت می کنيم و وابسته اون

می شيم. دلمون می خواد هر  ساعت   و هر لحظه با اون باشيم. با اون حرف بزنم.

 حتا   اگه يه شبانه روز هم حرف بزنيم. باز هم   خسته نميشيم از حرف زدن

چون زمان برای ما ديگه مفهمومی نداره  فقط با اون بودن برامون اهميت داره.

اما می دونيد  چه سخته وقتی به يکی بگی به اون داری وابسته ميشی

و کم کم داره از اون خوشت مياد و اون  يا جوابی به تو نده يا فکر کنه تو چه

جور ادمی هستی  تو رو درک نکنه و به تو جواب  بده که انتظارش رو نداری بشنوی

اونوقته که می فهمی نبايد هر حرفی رو به ديگران بزنی و يا به کسی وابسته

بشی.البته اون وقت تلخ ترين  لحظه توی زندگی تو ميشه اما عيبی نداره

چون می فهمی که به هر کسی نبايد اين حرف رو بزنی هر چند که تو  فقط به

 يه نفر  فقط اين حرف زدی و  به کس ديگيه نگفتی. و ديگه هرگز به کسی اين حرف

نمی زنی.

براي تويي كه مي دوني چقدر گفتن اينكه  من تو رو دوستت دارم براي من سخته اما براي تو  اين گفته مسخره هست




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٢٠

 يه ادم تنها   می تونه چند تا کار کنه.اوليش به دنبال يه نفر بگرده که  تا از تنهايی در بياد

و  عاشق اون بشه و با اون باشه که در مورد ادم تنها و غمگين خيلی  کم اين اتفاق

می افته چون کسی رو پيدا نمی کنه . دومين کاری که می تونه بکنه اينکه همش

ناراحت باشه و اروم اروم و بتدريج بميره در تنهايی و ناراحتی. کار سومی که می تونه

بکنه اينکه   شروع کنه به  عبادت کردن و نماز خوندن و روزه گرفتن و دعا کردن

تا اينکه اين تنهايش فراموش کنه البته در اين حالت تنها هستش اما ديگه کمتر

احساس ناراحتی می کنه و صبرش هم زيادتر ميشه.

چهارمين کار اينکه خودش رو غرق کار کنه که البته اين شدنی نيست چون سريع

خسته ميشه از اين وضعيت.

پنجمين کاری که می تونه بکنه اينکه کتاب بخونه  بره کلاسهای مختلف در بياد

بيرون از خونه اما مشکلی که  اينکه  يه ادم تنها  در اين حالت احساس تنهايی

 و ناراحتی بيشتری می کنه.


 

راستی من ديروز  بعد از ظهر خيلی خوشحال بودم چون داشتم با يه  دوست خوب

صبحت می کردم.و اين حرف زدن با اون برام خيلی جالب بود.

اين هم برای دوستی که جديدا  با اون اشنا شد

 این دسته گل رو هم به تو تقدیم می کنم دوست مهربونم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٩

من ديگه می خوام  زندگيم رو درست کنم و يه ادم معمولی باشم و فکر نکنم که

می تونم  يه زندگی درست و عالی داشته باشم.

من می خوام ديگه دست از اين فکر ها و رويا ها و ارزو های که توی زندگی من انجام

شدنی نيستن  بردام. می خوام ديگه با اين حرفا که شايد من هم وضعم درست بشه

 من هم عاشق بشم من هم قابل دوست داشتن هستم من هم می تونم خوشبخت

بشم فکر نکنم و حتا رويا و ارزويی ذرباره خوشبختی و عشق نداشته باشم.

من بايد با خودم رو راست باشم. من رو واقعا کسی دوست نداره.

من  دوستی ندارم چه برسه به دوست خوب که اون رو خيلی دوست داشته باشم

من هيچ وقت به معنای واقعی عاشق کسی نبودم چون تا بحال کسی به من

اين اجازه رو نداده که اون رو دوست داشته باشم من هم هيچ وقت به کسی

 نگفتم که دوستش دارم و احتمالا هم به کسی نمی گم چون واقعيت رو

می خوام قبول کنم.

من نمی خوام ديگه توی رويا باشم من تنها هستم درسته و تنها هم خواهم بود

 من  نمی خوام خودم رو گول بزنم بيشتر از اين وضعيت من از اول معلومه

که چی هستش و چی خواهد بود.

من نمی خوام دلم رو به اميدهای  و وعده های پوچ  که هيچ وقت بر اورده نميشن

خوش کنم. من  يه ادم معمولی هستم که خيلی معمولی بدنيا امده و خيلی

معمولی زندگی می کنه و خيلی معمولی ميميره. در اين بين برای کسی

بود و نبودش مهم نيست.  اما من ديگه می خوام به خاطر اين چيزا ناراحت نباشم

و فکرم رو زياد مشغول اين چيزا نکنم.  من ديگه می خوام به همين زندگی

يکنواخت و کسل کننده با هزاران مشکلی که توی اين زندگی دارم کنار بيام

و ناراخت نباشم که چرا کسی نيست که من رو نجات بده از اين زندگی

و يا چرانمی تونم خودم کاری بکنم که نجات پيدا کنم چون  ديگه  فهميدم  نه کسی

هستش و نه من می تونم چون زندگی من همين طوری بايد باشه.

راستی از تمام  کسايی که ميان اينجا سر ميزن هميشه خيلی ممنونم.

يه چيز ديگه من يه وبلاگ جديد درست کردم درباره اموزش اتوکد  که درباره رشته

تحصيلی من  مکانيک نقشه کشی صنعتی هست اگه دلتون می خواد  و دوست

داريد اتوکد ياد بگيريد يه سر اونجا بزنيد بد نيست

http://iranian-3000.persianblog.ir/




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٧

من امروز خوشحال هستم چون تا بحال روز بدی برام امروز نبوده. می دونيد شادی

 چيزيه که همه دنبال اون هستن البته همراه با ارامش.من هم دنبال اين چيزا هستم

اما پيدا نمی کنم  زياد.می دونيد  ادم تنها فقط ادم تنها رو جذب  می کنه و دوتا ادم

تنها فقط می تونن به هم دلداری بدن وگرنه کار ديگه ای برای هم نمی تونن بکن

نه اينکه  دلشون نمياد کاری برای اون يکی انجام بدن بلکه اصلا نمی تونن  نه خودشون

نه کس ديگه مثل خودشون رو از تنهايی در بيارن. مثل اون...

برای دوست خوبم که اون رو خيلی دوست دارم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٦

 روز دانشجو  رو به تمام دانشجو های مثل خودم تبريک می گم

 يه اتفاقی می افته يه کسی يا کسايی می ميرن  به دليل مختلف ما هم اون روز رو

برای اينکه  هميشه اين افراد و هدفشون به يادمون باشه به عنوان يه روز خاص

 برنامه و از اين چيزا برگزار می کنيم البته معمولا توی اين روزا ما جشن می گيرم

و بعد از مدتی فراموش می کنيم که اصلا چرا اين روز به وجود امده و  چه دليلی

 داشته فقط ما جشن  توی اون روز برگزار می کنيم.


ديروز باز هم يه هواپيما  توی ايران اين دفعه داخل شهر سقوط کرد بازم تسليت

گفتن های بی خود شروع شد باز   با گفتن اينکه اينها شهيد شدن يه جوری روی

ضعف مديريت و اهميت ندادن به جان مردم سر پوش گذاشتن.

واقعا توی دنيا در سال چند تا هواپيما سقوط می کنه ايا ما بايد تا کی اين وضعيت

تحمل کنيم که توی هيچ وسيله ای توی ايران امنيت نيست برای اينکه جای بری

نه با ماشين ميشه رفت با اين جاده ها و اين ماشينها نه ميشه با هواپيما های

ما قبل تاريخ  روسيه رفت که به جز ما کسی رو پيدا نکرده که اينها رو بهش

غالب کنه نه با قطار ميشه رفت.

راستی برای اين خلبان هواپيما خوشحالم که نظامی بود وگرنه حتما نقص هواپيما

بی خود و  از رده خارج شده رو به پای اشتباه اون ميذاشتن مثل  قبليها مثل

تصادفات جا ده ای که هميشه مقصر راننده هست نه چيز ديگه.

من از مرگ اين افراد ناراحت هستم اما از اينکه چرا بايد اين طوری بايد بميرن

بيشتر ناراحت هستم.

به يکی از دوستان خوبم که  يکی از نزديکانش رو از دست داده توی حادثه

تسليت می گم.

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٥

من ديگه خسته شدم  از اين وضعيتی که توش هستم همش ناراحتی و بد بياری و غم

و ناميدی و دردسر . وقتی يه لحظه فکر می کنم  داره وضعم بهتر ميشه  يه دفعه بدتر

از سابق وضعيتم ميشه. می دونيد من همش از عشق می نويسم اما در حالی که

 نمی تونم عاشق باشم و يا عاشق بشم چون  نمی تونم خودم رو از اين وضعيت در

بی خود در بيارم. چون کسی  رو که فکر می کنم  دوست دارم نمی تونم بدست بيارم

تازه اصلا نمی دونم واقعا اون رو دوست دارم يا نه. می دونيد من  همش توی رويا

هستم

اما هيچ وقت توی رويا هم نمی تونم تصور کنم که عاشق هستم  و به اون رسيدم.

می دونيد من فقط منتظرم که کسی بياد من رو   از اين وضعيت در بياره بگه بيا

با هم از اينجا بريم اما می دونم که کسی نيست که بياد و اين رو به من بگه حتا

توی رويا  هم کسی نيست. می دونيد من می خوام  ديگه سعی کنم با واقعيت

دردناک زندگيم کنار بيام  بدونم که کسی من رو دوست نداره و کسی من رو

نمی خواد و هيچ وقت وضعيت روحی و مالی و معنويم درست نميشه.

من بايد با اين وضعيت کنار بيام که تنها هستم و تنها خواهم بود و  در تنهايی

خواهم مرد.من  ديگه از بد گله و  به خوب اميد ندارم...

برای من  ناراحت نباشيد چون که من يه ادم افسرده و تنها هستم که  برای کسی

بود و نبود من  مهم نيست چون واقعا بودن يا نبودن من فرقی نداره باهم.

 

شب سردي است و من افسرده/ راه دوري است و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي کنم تنها از جاده عبور:/دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت/ غمي افزود مرا بر غم ها.

فکر تاريکي و اين ويراني /بي خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني/ نيست رنگي که بگويد با من

اندکي صبر سحر نزديک است./هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي اين شب چقدر تاريک است!

خنده اي کو که به دل انگيزم؟/ قطره اي کو که به دريا ريزم؟

صخره اي کو که بدان آويزم؟

مثل اين است که شب نمناک است./ ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليک غمي غمناک است.(سهراب)

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٢

امروز روز جهاني معلولان هستش.

اميد وارم ما بتونيم بفهميم که معلوليت باعث نميشه ادم

رفتارش با اونها فرق کنه و به چشم ترحم به اونها نگه کنه

چون موجب ناراحتي اون افراد ميشه. ما بايد با در نظر گرفتن

معلوليت انها به طور مساوي با ديگر افراد رفتار کنيم.

و مثل اون فرد نباشيم که مي گفت اگه يه معلول توي دوي ماراتن

اول نشه تقصير خودشه!!!چون اين فرد شرايط رو در نظر نگرفته بود

درسته که ادم بايد تلاش کنه و کسي که نقصي داره بيشتر حالا

هر نقصي که مي خواد باشه. اما ادم بايد شرايط فرد هم در نظر بگيره

مثل اينکه به يه بچه يک ماه بگيم که يه کتاب رو برامون بخونه

در حالي که نمي تونه حرف بزنه!!!

اميدوارم روزي ما شرايط افراد رو بفهميم چيه و شرايط

رو براي اونها طوري فراهم کنيم که احساس تبعيض نکنن

روزي / خواهم امد و پيامي خواهم اورد.

در رگ ها نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد : اي سبدهاتان پر خواب! سيب

آوردم سيب سرخ خورشيد.

خواهم امد گل ياسي به گدا خواهم داد.

زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد.

کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار

خواهم زد: آي شبنم شبنم شبنم.

رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريکي است

کهکشاني خواهم دادش.

روي پل دخترکي بي پاست دب اکبر را بر گردن او

خواهم اويخت.

هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چيد.

هر چه ديوار از جا خواهم بر کند.(سهراب)

برای دوست خوبم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٠

براي او که مي داند دوستش دارم

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم...

اگر بازهم او...

قلبم خسته است... خسته تازه التيام يافته!!!

آخر مگر تا کي کجا...

مي توان اين قلب خسته را وصله کرد

روزي مي رسد که ديگر وصله اي بر آن نتوان کرد...

آن وقت چه کنم خدايا...!

مي داني که با توام...

با تويي که تو غربت دلت گرفته

حرفهايت دلم را لرزاند چون قديما...

اشک مريز گريه مکن

با تو هستم و مي مانم در کنارت

اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱٠

امروز روز جهاني ايدز هستش

ما امروز توي دانشگاه يه برنامه در باره همين موضوع بر گزار کرديم

يه سري بروشور هم بين کسايي که توي برنامه ما شرکت کردن پخش کرديم

به نام: من مواظبم تو چطور؟

يه دکتر هم امده بود برامون درباره ايدز حرف مي زد.

واقعا حرفاي که مي زد خيلي مفيد بود و مثل اين برنامه هاي تلويزيون

که همش کلي گويي نبود. خيلي قشنگ راه هاي انتقال رو برامون توضيح داد

واطاعات مهمي که بدرد همه مي خوره رو به ما گفت.

واقعا وحشتناک نيست که هر 14 ثانيه يه نفر به ويروس اچ. اي .وي

مبتلا ميشن. بقول اين اقاي دکتر همه ايدزي هستن مگه خلافش ثابت بشهHIV

يه حرف ديگه هم ميزد که اگه کسي ايدز گرفت نبايد با اون

يه طوري رفتار کنيم که ناراحت بشه و از اين که بگه ايدز دارم

بترسه به خاطر بد نامي چون اين طوري خيلي خطرناکتر هستش و

ممکنه اون فرد تعداد بيشتري رو براي نگفتن اين بيماري که بعضي وقتا

اصلا مقصر خودش نيست آلوده کنه.به خاطر همين شعار سال پيش

براي اين روز مبارزه با بد نامي بود که اين بيماري

براي فرد توي جامعه به بار مياره بود.

اين طور که اقاي دکتر مي گفت توي دنيا حدود 600 هزار دکتر و پرستار

اين بيماري رو گرفتن بدون اينکه رفتار پر خطري داشته باشن.

راستي يه چيز ديگه هم درباره پيشگري از ايدز مي گفت

اين کاندوم هايي که توي ايران هستن

همشون تقلبي هستن و اعتمادي به اونها نيست چون استاندارد نيستن

و اين هايي که توي بازار ايران هست بيشتر پاکستاني و هندي و چيني و

از اين جور کشور ها هستن که تکنولوژي اين رو ندارن.

فقط اين تکنولوژي ساخت کاندوم در امريکا و انگيس و اسرائيل

دارن.و اونها هم در ايران پيدا نميشه و اگه هم باشه اصل نيست.

تازه چند وقتيه توي ايران هم دارن

کاندوم ميسازن اون هم که معلومه چه جوري ميشه بدون تکنولوژي

و فقط براي پول در اوردن از مردم.

راستي يه توصيه ديگه هم داشت که اگه دستتون بريد سريع با اب و صابون

بشوريد چون چربي در خارج از خون باعث ميشه ويروس از بين بره

. البته اگه با سرنگ زخمي شد سريع بعد از اين کار به پزشک مراجعه

بايد بکنيم.

من مواظب هستم

تو چطور؟




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٩

 دوست داشتن يا نداشتن. عاشق بودن يا نبودن ؟!!

چند وقتيه که من نمی دونم که واقعا  اين احساس وجود داره يا نه ؟

اصلا دوست داشتن معنايی داره؟  دوست نداشتن چی ؟

 به نظر من همچيز نسبی هستش بجز خدا که کامل و صد در صد هست. اما بقيه چيزا

حتا وجود ما معلوم نيست شايد همه اين چيزايی که احساس می کنيم فقط يه رويا

باشه نمی دونم شايد زيادی تنها بودم شايد زيادی ناراحت و غمگين شدم که اين

طوری فکر می کنم نمی دونم. می دونيد  من نمی تونم احساسم رو درست درک

کنم که چيه . نمی دونم من بين احساس دوست داشتن يا نداشتن گير کردم

نميدونم اصلا چرا اينها رو می نويسم.

عشق زيباترين چيز دنياست  من به اين حرف اعتقاد دارم. البته به اينکه من هيچ وقت

اين زيباترين چيز دنيا رو بدست نميارم چون نه  کسی رو که من می خوام نمی تونم

بهش برسم ( البته اگه اين فرد هم يه رويا فقط نباشه) ...

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٧

شهادت امام ششم شيعيان جهان حضرت امام جعفر صادق (ع) را تسليت ميگم

اميدوارم روزي حداقل يک درصد مثل امام جعفر صادق (ع) باشيم

دومين فراز از دعاي بيست وششم( دعا براي همسايگان و دوستان) صحيفه سجاديه

(( بار خداوندا مرا انچنان قرار ده که بد کردارشان را به نيکي و احسان پاداش دهم))

((از ستم کارانشان به عفو و اغماض در گذرم))

((اصل حسن ظن را درباره همه آنها به کار بندم))

(( تمام آنان را به خوبي و نيکي سر پرستي نمايم))

((چشم خويشتن را به ائين عفت(از ناموسشان) فرو پوشم))

(( از سر تواضع و فروتني با آنان به نرمش رفتار کنم))

((بر مبتلايانشان از سر مهر و رحمت رفتار و دلسوزي به خرج دهم))

((مودت ودوستي خود را در غيابشان آشکار سازم))

((از سر اخلاص و خير خواهي بقاء نعمتشان را دوست داشته باشم))

(( هر چه را براي بستگان و خويشان خود لازم مي دانم براي آنان نيز لازم شمرم))

(( وانچه را که براي خواص و افراد ويژهء

خود منظور مي دارم نسبت به انان نيز منظور دارم))

((بار خداوندا بر محمد و الش درود فرست))

((رفتاري از همين گونه که من خواستم از ناحيه انان نيز نسبت به من روزي فرما))

((براي من کاملترين بهره از انچه نزد انها است قرار ده))

(( و بصيرت آنان را در حق من و معرفتشان را نسبت به فضل و برتري من بيفزا))

(( تا آنان بوسيله من سعادت يابند و من بوسيله آنان سعادتمند شوم))

((امين رب العالمين)).

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٦

زندگي من سراسر از تنهايي و ناراحتي .

مي دونيد وقتي ادم هر روز از خواب پا بشه و هر روز يه کار رو

مثل روز قبل انجام بده و هيچ تنوعي به معناي واقعي کلمه نداشته باشه

و هر روز يه سري کار رو بر اساس عادت و اجبار با کمي تغيير

که اين تغيير هم واقعا تغيير ماهيت يا کيفيت کار نيست و به مرور

زمان اين هم مثل يه عادت ميشه واسمش رو نميشه تغيير گذاشت

مثل اينکه شما صبحانه هر روز چاي و پنير بخورد و هر چند وقت خامه

هم بخوريد اين اصلا تغيير توي کار صبحانه خوردن شما نيست.

مي دونيد من اميد وارم با اينکه زندگيم اين طوريه يا شايد هم

فکر مي کنم که اميدوارم و در توهم اميد داشتن هستم نمي دونم

اما اين اميد واري من اونقدر زياد نيست که فکر کنم زندگيم

يه روز خوب ميشه يه روز من کسي رو دوست خواهم داشت و اون هم من رو

دوست خواهد داشت و به هم هم برسيم . من اينقدر اميدوار نيستم

چون حتا توي خواب و روياي من هم اين طور نشده تا چه برسه به واقعيت

مي دونيد من از زندگي نا اميد نيستم چون ديگه زندگي برام مهم نيست با اتفاقات

تلخش

اما با اين وجود من خودکشي هم نمي کنم چون اين عذابي که ميکشم حالا برام

بسه.

آه اي زندگي منم که هنوز

با همه پوچي از تو لبريزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر انم که از تو بگريزم( فروغ)

اين شعر رو براي بهترين دوستم مي نويسم بهش هم قول مي دم که سعي کنم

که خوب باشم و صبور هر چند که سخته

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سر گردان

عاشق روزهاي باراني

عاشق هر چه نام تست بر آن


من از طرز زندگی و سر گذشت winona ryderخيلی خوشم مياد يه نوع جذابيت به

نظر من توی زندگی اون وجود داره يه جذابيت خاص كه من رو جذب ميكنه بطرف

خودش. من از قيافه اون زياد خوشم نمياد اما می دونيد از زندگی و كارهايی كه كرده

خيلی خوشم مياد...

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/٤

روزهاي تعطيل واقعا براي يه ادم تنها ناراحت کننده هست بگذريم که

همه روزها براي ادم تنها ناراحت کننده هستش اما اين روزهاي تعطيل بيشتر

ناراحت کننده و ازار دهنده هستش چون ادم تنهايي رو با تمام وجود بيشتر احساس ميکنه

مخصوصا بعد از ظهر جمعه ها طرفاي غروب

واقعا ادم احساس بي کسي و ناراحتي مي کنه

من که خيلي کم از روزاي تعطيل خوشم مياد

چون مثل روزاي ديگه برام سر تاسر از غم و تنهايي

هستش و من مثل هميشه احساس خوبي ندارم و شاد نيستم

چون چيزي براي شادي نيست. درست مثل اين شعر فروغ درباره جمعه

جمعه هاي من هم ساکته و غم انگيز

جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چون کوچه ها کهنه غم انگيز

جمعه انديشه هاي تنبل بيمار/ جمعه خميازه هاي موذي کشدار

جمعه بي انتظار/ جمعه تسليم

خانه خالي / خانه دلگير

خانه در بسته بر هجوم جواني

خانه تاريکي و تصور خورشيد

خانه تنهايي و تفال و ترديد

خانه پرده کتاب کنجه تصاوير

کاشکي زندگي من اين طوري نبود با اين همه فکر مختلف و

همه بدبختي که دچارش هستم کاشکي من هم يه زندگي عادي داشتم بدون هيچ مشکلي

من هم ناراحت چيزي نبودم . من تنها هيچ وقت نبودم کاشکي...

پرنده گفت: چه بوئي چه افتابي آه/ بهار امده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.

پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود/ پرنده فکر نمي کرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت/ پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر/ در ارتفاع بي خبري مي پريد

ولحظه هاي آبي را/ ديوانه وار تجربه مي کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود(فروغ)




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۳

وقتي به ان لحظه فکر مي کنم که مي خواهم تو را ببينم

و تو در نزد من هستي نمي دانم چرا نمي توانم حتا به

ان فکر کنم و در ذهن خودم ان لحظه را تجسم کنم

مي ترسم شايد يا شايد هم فکر مي کنم اين لحظه حتا در ذهن و رويا

هم محال است که اتفاق بيفتد چون تو بالتر از اين هستي که تو را در نزد خود تصور کنم

حتا براي يه لحظه.

ميدانم که مي داني من تو را دوست دارم و کس ديگري را نمي خوام هرگز به جز تو

اما مي دانم که تو اين را نمي خواهي که من تو را دوست داشته باشم

من هم نمي خواهم تو را دوست داشته باشم چون تو اين را مي خواهي

من هميشه دوست دارم که تو شاد باشي و هر چه که بخواهي از من

ان را انجام بدهم با اينکه اگر خودم اين کاري که مي گويي دوست نداشته باشم

من تو را دوست ندارم برخلاف ان چيزي كه حس مي كنم با تمام ذرات وجودم كه

می گويد  تو را دوست دارم اما من با زبانم به دورغ برای شادی تو می گويم که تو را دوست ندارم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٩/۱

آي امها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يک نفر در آب دارد مي سپارد جان

يک نفر دارد که دست و پاي دائم ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي دانيد.

آن زمان که مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن

آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد

که گرفتستيد دست ناتواني را

تا توانايي بهتر پديد آريد/ آن زمان که تنگ مي بنديد

بر کمرهاتان کمربند/ درچه هنگامي بگويم من؟

يک نفر دارد مي کـند بيهوده جان قربان!

آي آدمها که بر ساحل بساط دلگشا داريد

نان به سفره جامه بر تن

يک نفر در آب مي خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي کوبد

باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه هاتان را زراه دور ديده

آب را بلعيده در گود کبود و هر زمان بي تابي اش افزون

مي کند زين آبها بيرون/ گاه سر گه پا/ آي ادمها

او ز راه دور اين کهنه جهان را باز مي پايد

مي زند فرياد و اميد کمک دارد

آي ادمها که روي ساحل آرام در کارتماشاييد

موج مي کوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش

ميرود نعره زنان واين بانگ باز از دور مي آيد:

((آي آدمها))

و صداي باد هر دم دلگزاتر

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آبهاي دور و نزديک/باز درگوش اين نداها:

((آي آدمها))...