روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/٢٩

 عشق وقتی يه طرفه باشه باعث  مرگ تدريجی روح ادم ميشه

عشق يه طرفه مثل جاده ای که به يه پرتگاه ختم ميشه هر کاری بکنی باز از بين ميری

هيچ وقت نبايد ادم انتظار داشته باشه توی يه عشق يه طرفه به خوشبختی برسه

هيچ وقت هم ادم نبايد  تا وقتی متوجه نشده طرفش دوستش داره يا نه  به اون ابراز

عشق بکنه هيچ وقت


يه شعر جالب

 بامن سخن  از تو مرد و زن می گفتند

از عهد شکستند سخن می گفتند

باور ز کسم نبود اين گفته دريغ

ديدم تو همانی که به من می گفتند




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/٢٤

سلام. می دونيد زندگی سخته واقعا سخته اما ميشه با سختها   بوسيله عشق مبارزه

کرد ميشه با عاشق شدن و عاشق بودن و عاشق ماندن با  مشکلات زندگی جنگيد

 و پيروز شد. هر چند که بايد بدونيد هميشه پيروزی زود بدست نمی اد ( البته اين رو

بايد يکی به خود من بگه که عجله نداشته باشم) اما حتما ادمی که عاشقه پيروز ميشه

می دونيد زندگی همش به نظر من دو روزه يک روزش ديروزه که گذشته يه روزش

امروزه که تمام شده ما الان توی وقت اضافه هستيم  پس تا اين وقت اضافه هم تمام

نشده بايد خوش باشيم با هم ديگه باکسی که دوستش داريم و اون هم ما رو دوست

داره.




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱۸

شنيدم چو قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به گنجي

رود گوشه اي دوز تنها بميرد

در ان گوشه چندان غزل خواند

که خود در ميان غزلها بميرد

چو روزي از اغوش دريا بر امد

شبي هم در اغوش دريا بميرد

تو درياي مني اغوش بگشا

که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

 با گچ رنگارنگ بر تخته سياه بد بختي صورت خوشبختي را بکشيد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱٦

 من ديگه نمی خوام از تنهايی بگم از ناراحتی و از  اين جور چيزا !!! البته می خوام

سعی کنم...  من  يه دوست خوب پيدا کردم که قرار گداشتيم با هم  که ديگه از تنهايی

نگيم با اينکه همديگه رو نمی بينيم اما می خوايم که  به تنهايی ديگه فکر نکنيم  سخته

 اما ما می خوايم اين کار رو انجام  بديم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱٦

ديروز  شبکه ۳ بعد از ساعت ۸ شب يه  فيلم از مردم يه جايی از استان گيلان رو نشان

می داد  واقعا دردناک بود و فاجعه... اونا هيچی نداشتن  هيچی هيچی...  يه خانواده رو

نشون ميداد که توی يه  جای  تاريک و  بی خود و  خراب که نميشد اسمش رو خونه

گذاشت همراه با   يه بز زندگی می کردن وقتی گزارشگره از مرده پرسيد که چه چه

ارزويی داری بگو مرد ه حتا نمی تونست ارزوشو بگه البته اگه ارزويی داشت...  يه عده

مردم رو نشون می داد همه  فقير  که واقعا هيچی نداشتن صف وايستاده بودن برای ۳

هزار تومان همش... مسئول کميته امداد اونجا می گفت فقر توی اونجا همه گيره

 با  کارای خيلی زيادی که مسولين کردن بازم اينجا فقر زياده !!! واقعا کاراشون

مشخص بود!!!! واقعا بايد  کسايی که فکرشون توی اين  ايران فقط توسعه سياسی  و

مهروزی و از اين چيزای  بی خوده چی گفت واقعا اينها که همشون دم از دين می زنن

فردا چه جوابی پيش خدا دارن ؟؟؟؟ چرا هيچ کدومشون به فکر مردم نيستن ؟؟؟؟...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱٤

 فردا  و يا شايد امروز سال روز تولد  يکی از محبوبترين شاعر من هستش

 

 فردا روزيه که سهراب سپهری کسی که حتا  اونقدر مهربون وخوب بود که وقتی برای

از بين بردن ملخ ها که حمله کرده بودن به مزارع مامور بود  دلش نميامد اين کار رو بکنه

 وحتا مواظب بود که ملخ ها رو زير پاش له نکنه .من خيلی شبا شعرا سهراب رو خوندم

 و با  خوندنشون خيلی لذت بردم و از اين فضايی که همه ما هستيم با خوندن شعرای

 اون در امدم و   وارد دنيای جديدی سراسر از احساس و پاکی شدم...

 

اهل كاشانم ،

  روزگارم بد نيست ،

  تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي ،

  مادري دارم ، بهتر از برگ درخت ،

  دوستاني ، بهتر از آب روان ،

  و خدائي كه در اين نزديكي است ،

  لاي اين شب بوها ، ‌پاي آن كاج بلند ،

  روي آگاهي آب ، ‌روي قانون گياه ،

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱٢

بی تو مهتاب شبی باز از کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید / عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام/ بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب/ شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ / همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید: تو به من گفتی:(( از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذاران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!))

با تو گفتم:(( حذر از عشق!_ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم...))

باز گفتم که:(( تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!))

اشکی از شاخه فرو ریخت / مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید/ ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم./نگسستم نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱٠

از چرخ به هر گونه همی دار اميد

وز گردش روزگار می لرز چو بيد

گفتی که پس ازسياه رنگی نبود

 پس موی سياه من چرا گشت سفيد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/٩

اين عکسها رو گذاشتم برای اونا که گفتن چرا وبلاگت عکس نداره  و البته برای يه

دوست خوب و مهربونم که خودش می دونه چرا اين عکسا رو گذاشتم

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/٧

امروز سالگرد    مردن مادر بزرگم هستش من اون رو خيلی دوست داشتم و دارم.

مادر بزرگم خيلی  مهربون بود  و برای من قصه می گفت و من رو خيلی دوست داشت

 ميدونيد وقتی کسی پيش ادمه ادم نمی فهمه که چه قدر براش مهمه وقتی که رفت

تازه بعد از گذشت مدتی ميفهمه که اون براش چی بود. برای من سخته درباره اون

بنويسم چون اون برای من خيلی عزيزه .تنها کسيه که واقعا دوستش دارم...

 

پادش ان صفای خدايی که در تو بود

اين واپسين ترانه ترا ياد گار باد

ماند به سينه ام غم تو يادگار تو

 

۷/۷/۷۲ رو هيچ وقت از ياد نمی برم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/٥

اين شعر رو دوست دارم نمي دونم شايد هنوز كه هنوزه من منتظرم...

لحظه ديدار نزديك ست.

باز من ديوانه ام مستم.

باز ميلرزد دلم دستم.

باز گويي در جهان ديگري هستم.

اخوان ثالث




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۳

روح غمگين هنگامی که با  روحی شبيه  خود متحد ميشود تسکين می يابد...

 

دل هايی که به واسطه غم به هم گره می خورند در شوکت شادمانی از هم جدا

نخواهند شد.

 

از تهی سر شار جويبار لحظه ها جاريست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بيند اب و اندر اب بيند سنگ

دوستان ودشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم.

مرگ را دشمن.

وای اما- با که بايد گفت اين؟- من دوستی دارم

که بدشمن خواهم از او التجا بردن.

جويبار لحظه ها جاری.

اخوان ثالث




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٧/۱

من هيچ وقت شانس نداشتم هيچ وقت نتونستم به اون چيزي كه مي خواستم برسم

سعي كردم اما نشده. من ادم بد شانسي هستم . من ديگه به اين بدشانسي عادت كردم

اما بعضي وقتا اتفاقي مي افته كه فكر مي كنم زياد هم بد شانس نيستم

اتفاقي كه اصلا انتظارش رو نداشتم اما تا امدم اميد وار بشم

كه زندگيم مي تونه تغيير كنه يه دفعه اون شانس هم از دستم ميره

من كاري نمي كنم تا شانسي كه به من رو كرده از بين بره اما

نمي دونم چرا اينقدر بدشانس هستم

طوري شدم كه به خوب اميد و از بد گله ندارم

شايد من خوش خيالم كه فكر مي كنم ميشه براي يه بار هم كه شده توي زندگي

شانس بيارم تا از اين وضعيتي كه هستم در بيام

بر او بخشاييد / بر او كه گاهگاه / پيوند درد ناك وجودش را

با آب هاي راكد / و حفره هاي خالي از ياد مي برد

وابلهانه مي پندارد / كه حق زيستن دارد فروغ