روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۳٠

 

وقتي ادم براي بار اول يه اتفاق براش روي ميده يه احساس خاصي بهش دست ميده

 

حالا اين اتفاق ميتونه هر چيزي باشه مثل نمره خوب گرفتن اولين بار توي درس يا

براي اولين بار توي جمع حرف زدن 

يا اولين بار با كسي كه دوست داري حرف بزني يا اولين ديدارو...

 

البته ميتونه اين اتفاق اولين بار حس تنها بودن و

 

براي بار اول فهميدن كه كسي تو رو نميخواد و همه وقتي كاري داشته باشن فقط

 سراغت ميان باشه

يا اينكه وقتي اولين بد قولي رو كسي ميشناسي در حقت كرده باشه

 

 

يا بي وفايي دوستات كه فكر مي كردي هميشه ميتوني رو دوستي اونا حساب كني

 باشه

 

ويا خيلي چيزاي ديگه كه اولين بار تجربه ميكني

 

 

وقتي يه اتفاق بد توي زندگيت روي ميده كه انتظار اون رو نداري براي اولين بار

 

 

خيلي ناراحت ميشي و همش درباره اون فكر ميكني

 

ولي وقتي دوباره اين اتفاق بد برات روي بده

برات عادي ميشه و و احساس ميكني كه هم ناراحت هستي و هم ناراحت نيستي

 

احساس ميكني كه واقعا كسي به فكر تو نيست و اين احساس واقعا بديه كه منتظر باشي

 

ديگران مثل هميشه كاري بكن كه تو شاد نباشي و يا چيزي رو كه گفتن رو باور نكني

 

 

 

چيزها ديدم در روي زمين:

كودكي ديدم ماه را بو مي كرد.

قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پر پر مي زد.

نردباني كه از ان عشق ميرفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد.

ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود

كاسه داغ محبت بود.

 

سهراب

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٢۸

وقتي كه از كسي خوشت امد به اون بگوچون همين نگفتن هاست كه

 

باعث ناراحتي و تنهايي ميشه 

 

ما زياد زندگي نميكنيم كه ادم بخواد يه روزي حرف دلش رو بزنه

 

 

واقعا فردا ديره چون ما الان زندگي مي كنيم نه فردا.

 

 

اين رو هم يادت باشه عشق فقط يه بار سراغت مياد و منتظر تو نميمونه كه

 حرف دلت رو بگي

 

زود ميره وتو بايد هميشه ناراحت باشي كه كاري نكردي كه نره

 

 

واژه ها را بايد شست.

 

واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران باشد

 

چترها را بايد بست

 

زير باران بايد رفت.

 

فكر را خاطره را زير باران بايد برد.

 

با همه مردم شهر زير باران بايد رفت.

 

دوست را زير باران بايد ديد.

 

عشق را زير باران بايد جست.

 

زير باران بايد با زن خوابيد.

 

زير باران بايد بازي كرد.

 

زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت

 

زندگي تر شدن پي در پي

 

زندگي آب تني كردن در حوضچه«اكنون» است.

 

رخت ها را بكنيم:

 

آب در يك قدمي است.

 

سهراب

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٢٦

تولد تنها مولد كعبه رو تبريك ميگم

 

يكي از زيباترين روزا دنيا روزي كه حضرت علي (ع) به دنيا امد

 

 

اميد وارم كه همه توي روز تولد حضرت علي(ع) شاد و سر حال باشيد

 

 

اي اذان محض اي تكبير ناب

 

 

اي علي اي مرزبان آفتاب

 

 

اي خداي خطبه اي كوه كلام

 

 

اي طنين واژه اي سيل پيام




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٢٠

عشق به نظر من يه شانس بزرگه كه يه بار سراغ ادم مياد

 

 

با امدنش زندگي ادم تغيير ميكنه

 

همه چيز قشنگ ميشه

شاد واقعي رو ادم احساس مي كنه

 

ادم مزه خوشبختي رو مي فهمه

 

 

 

 

يه ژيگولو هستم كه همه جا ميرم

 

مردم ميدونن كه دارم باري مي كنم

 

به هر رقصي پول ميدن؟

 

و يه روز مياد كه

 

جووني از دست رفته

 

در مورد من چي ميگن

 

 

وقتي آخر زندگيم برسه.

 

ميدونم كه فقط بهم ميگن ژيگولو

 

زندگي بدون من ادامه داره چون

 

من فرد خاصي نبودم

 

هيچكس وجود نداره؟

 

كه برام ارزش قائل بشه

 

كسي نيست كه قدرم را بدونه هيچكش

 

من غمگين وتنها هستم غمگين و تنها

 

غمگين و تنها

 

يه آدم مهربون پيدا نميشه كه يه شانسي به من بده

 

چون من احساس بدي دارم

 

از فيلم سگ ديوانه گلوري فيلم جالبيه حتما ببينيدش




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۱٩

توی عشق فداکاری  برای ديگران وجود نداره

 

کسی که عاشقه نبايد به فکر اينکه

 

 

شايد معشوقش پيش کس ديگه

 

يا توی شرايط ديگه خوشبخته

 

اون رو رها کنه و يا عشقش رو  به اون نگه

 

چون اگه اين کار رو کنه هم خودش و هم اون

 

تا اخر عمر پشيمان هستن و تاسف اين کاری رو که انجام ده ميخورن

 

ادم پيش عاشق واقعيش بهتر از هر جا  ديگه خوشحال و راحته

 

بهترين لحظه های زندگی ادم وقتيه که با معشوقش می گذرونه

 

اين هم شعری که يه دوست برام نوشته

 

باز در چهره خاموش خيال.. خنده زد چشم گناه آموزت.. باز من ماندم و در غربت دل.. حسرت بوسه هستي سوزت.. باز من ماندم و يك مشت اميد.. ياد آن پرتو سوزنده عشق.. كه ز چشمت به دل من تابيد..باز در خلوت من دست خيال.. صورت شاد ترا نقش نمود.. در نگاهت عطش طوفان بود.. ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت.. دل من با دلت افسانه عشق.. چشم من ديد در آن چشم سياه.. نگهي تشنه و ديوانه عشق.. ياد آن بوسه كه هنگام وداع.. بر لبم شعله حسرت افروخت.. ياد آن خنده بيرنگ و خموش.. كه سراپاي وجودم را سوخت.. رفتي و در دل من ماند به جاي.. عشقي آلوده به نوميدي و درد.. نگهي گمشده در پرده اشك..حسرتي يخ زده در خنده سرد.. آه اگر باز بسويم آيي..ديگر از كف ندهم آسانت...ترسم اين شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند بر جانت...

 

ممنون از علی دوست خوبم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۱۳

ميگن که مشکی رنگ عشقه

 

 

عشقه که ميگن دروغه

 

 

عشق همش سرابه

 

 

اما مشکی رنگ تنهاييه. رنگ غم

 

 

درصورتی که رنگ عشق قرمزه

 

 

رنگ هيجان. شور نشاط  شادی

 

 

دوست داشتن. مهر رنگ قلب ادما...

 

 

اره عشق دروغه اما اون عشقی که اونا ازش دم ميزنن

 

 

هوسی که اونا اسمش رو گذاشتن عشق

 

 

عشق واقعی راسته سراب نيست

 

 

وجود داره اما بعضی ها با هوس اون رو اشتباه گرفتن

 

 

صدم غم هست اما همدمی نيست

 

وگر يک همدمم باشد غمی نيست

 

هزاران رازم اندر سينه پژمرد

 

 

دريغا و دريغا محرمی نيست

 

خمار الودم اما ساغری نه

 

سراپا ريشم اما مرهمی نيست

 

گنه ناکرده باد افره کشيدن

 

خدا داند که اين درد کمی نیست

 

سيه چالی نصيبم شد چو بيژن

 

چه گويم با که گويم رستمی نيست

 

اخوان ثالث

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٧

عشق يه جور بند نيست

 

 

باعث زندانی شدن ادم  بشه

 

 

وقتی دو نفر عاشق هم ميشن

 

 

هر دو سعی ميکنن که ديگری راحت باشه وشاد

 

 

به خاطر همين هزگز حاضر نميشن که

 

 

زندگی رو برای هم غير  قابل تحمل کن

 

به نظرت هم احترام ميذارن

 

ميذارن که اون يکی هر کاری که دوستداره بکنه

 

 

تازه کمک هم ميکنن

 

يه عاشق هم کاری نميکنه که معشوقش خوشش نياد

 

 

هر کاری بکنن  هم به فکر خودشون

 

 

و هم به فکر معشوقشون هستن

 

شادی يکی شادی ديگريه




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٦

چند روزه که خيلی تنها هستم.هر کار ميکنم باز تنها هستم. کسی نيست باهش حرف بزنم.هر کار ميکنم اصلا شاد نميشم بيشتر احساس تنهايی و خستگی ميکنم.امروز سردرد دارم از صبح اخساس تنهايی شديدی ميکنم .

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٥

 روز مادر  و زن مبارک

 

 

 


 

اولين ديدار اولين نگاه. اولين حرفي كه

 

 

بين دو عاشق گفته ميشه

 

 

هميشه تو ياد اونها ميمونه

 

 

فرقي نداره اون ديدار حرف چي بوده وكجا بود

 

 

مهم اينكه شروع يه اغازه

 

 

يه عشق

 

 

شايد ادم در اولين بار احساس عشق به طرف مقابل نكنه

 

 

 

اما هيچ وقت اون رو فراموش نمي كنه

 

 

 

لحظه ديدار نزديك ست.

 

 

باز من ديوانه ام مستم.

 

باز ميلرزد دلم دستم.

 

باز گوئي در جهان ديگري هستم.

 

هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ!

 

هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست!

 

و آبرويم را نريزي دل!

 

_ اي نخورده مست_

 

لحظه ديدار نزديكست.

 

اخوان ثالث

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٤

شده توي زندگي يه نفر رو ببينيم براي اولين بار

 

 

 

اما توي همان لحظه فكر كنيم كه اون رو ميشناسيم

 

 

 

اون رو دوست داريم. محو اون بيشيم

 

 

مثل يه رويا. انگاركه اون لحظه رو داريم خواب ميبينيم

 

 

 

بعد مدتي ديگه اون رو نمي بينيم براي هميشه

 

 

انگار يه خواب زيبا بوده كه ديديم نه واقعيت

 

اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار؟

 

 

ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران.

 

 

ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه

 

 

نور باران باد و گلباران!

 

 

گشته در رويش نگاهم محو

 

 

مانده در چشمم نگاهش مات.

 

 

باز هم او را توانم ديد؟

 

آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!

 

اخوان ثالث




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۳

بر او ببخشائيد

بر او كه گاهگاه

 

پيوند دردناك وجودش را

 

با آب هاي راكد

 

و حفره هاي خالي از ياد مي برد

 

و ابلهانه مي پندارد

 

كه حق زيستن دارد

 

بر او ببخشائيد

 

بر خشم بي تفاوت يك تصوير

 

كه آرزوي دور دست تحرك

 

در ديدگان كاغذيش آب مي شود

 

بر او بخشائيد

 

بر او كه در سراسر تابوتش

 

جريان سرخ ماه گذر دارد

 

و عطر هاي منقلب شب

 

خواب هزار ساله اندامش را

 

آشفته مي كنند

 

بر او ببخشائيد

 

بر او كه از درون متلاشيست

 

اما هنوز پوست چشمانش از تصوير ذرات نور مي سوزد

 

و گيسوان بيهده اش

 

نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد

 

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي

 

اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران

 

براو ببخشائيد

 

بر او ببخشائيد

 

زيرا كه محسور است

 

زيرا كه ريشه هاي هستي باور شما

 

در خاكهاي غربت او نقب مي زنند

 

وقلب زودباور او را

 

با ضربه هاي موذي حسرت

 

در كنج سينه اش متورم مي سازند

 

فروغ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۳

آزادي چه خونها كه براي تو ريخته نشده است. ( اما كسي آزاد نشده است)

 

 

 

 

هيچ كس نميتونه كه منكر خوبيه آزادي بشه

 

 

اما آزادي توي هيچ كجا دنيانيست توي امريكا آزادي نيست توي اروپا هم آزادي نيست

 

 

يادتونه كه وقتي توي اتريش يه حزب رستگرا با راي مردم( دموكراسي يعني راي مردم

 

 

حالا هر نتيجه اي كه بدست بياد) اون راي رو قبول نكردن وچه فشاري به اتريش اوردند

 

 

توي آفريقا كه ازادي اصلا وجود نداره مثل آسيا.

 

 

بعضي ها ميگن توي هند دموكراسي وجود داره اما با اون همه ادم بي سواد كه

 

 

فقط به فكر نون شبشون هستن وبا سياستمدارا فاسد بازم دموكراسي وجود داره؟

 

 

توي ايران هم دموكراسي وجود نداره مثل همه جا.

 

 

به نظر من تلاش با براي آزادي محكوم به شكسته تا همه خودشون ازاد نباشن

 

تا وقتي كه يه نفر خودش از درون آزاد نباشه نميتونه ديگران رو ازاد ي بده

 

بايد ما اول خودم آزاد باشيم بايد به ديگران بگيم كه تلاش كنن توي وجود خودشون آزاد باشن

 

شايد بگيد كه اين كار سختر از آزاد كردن جامعه هستش وامكان نداره

 

تمام مردم آزاد از درون بشن درسته اما حتا اگه خودمون هم از درون ازادي رو بفهميم

 

ديگه حاضر نميشيم كه زير بار زور بريم.راستي ديگه من از اين جور حرفا نمينويسم

 

چون كه توي ايران حرف زياد زدن اما عمل كسي تا حالا نكرده.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۳

 ادم توی عمرش فقط يه بار عاشق ميشه

 

 

 

اگه دوباره احساس کرد که عاشق شده

 

 

 

يا  در موردعشق اولش درست  فکر نمی کرده

 

 

و عاشق نبوده

 

 

و يا اين احساس دوم  هوسه

 

 

وتوی زندگيش فکر ميکرده که عشقش رو پيداکرد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٢

كسي كه عاشق واقعي كسي هستش

 

 

هميشه به فكر اونه به چيز ديگه فكر نمكنه

 

 

توي اين فكره كه اون رو شاد كنه حتا اگه خودش ناراحت

بشه 

 

معشوقش هم توي همين فكره

 

 

هر دو هميشه از حال هم خبر دارن

 

 

 

وميدونن كه اون يكي چي مي خواد

 

 

 

و مي خوان اون رو بر اورده كن

 

 

ما چون دو دريچه روبروي هم

 

 

اگاه ز هر بگو مگوي هم.

 

 

هر روز سلام و پرسش و خنده

 

 

هر روز قرار روز اينده.

 

 

عمر آينه بهشت اما ... آه

 

 

بيش از شب وروز تير ودي كوتاه

 

 

اكنون دل من شكسته وخسته ست

 

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

 

 

نه مهر فسون نه ماه جادو كرد

 

 

نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد.

اخوان ثالث

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/٢

تنهايي بي كسي بيكاري بدبختي بي چارگي افسردگي نا اميدي بي هدف بودن داشتن اهداف دست نيافتني

 

 

ناراحتي ساكت بودن شلوغ بودن شاد بودن غمگين بودن وخيلي چيزهاي ديگر

 

 

 

همه اينها در مورد من صدق ميكنه من هميشه به خودم اين اميد رو مي دم كه وضع من بهتر ميشه

 

 

 

من يه ادم ديگه ميشم از فردا اما با هم طوري كه بودم هستم هميشه سعي ميكنم ادم خوبي بشم

 

 

 

با ديگران دوست بشم تا حد توانم به اونا كمك كنم به اونها محبت كنم باهشون صميمي بشم

 

 

 

اما نميشه كمتر كسي پيدا ميشه حتما تقصير خودمه كه نمي تونم درست با ديگران ارتباط برقرار كنم

 

 

 

اما چقدر من مقصرم من كه سعي ميكنم كه خوب باشم پس چرا نميشه؟

 

 

 

هميشه سعي كردم كه توي جمع باشم توي يه گروه. اما وقتي حرف زدم كسي توجه نكرده

 

 

وجالب اينكه دفعه بعد همون حرفم رو بدون تغيير توي اون جمع گفتن همه هم قبول كردن

 

 

 

من سعي ميكنم كه وضعيتم عادت بكنم وقتي تلاشم رو كردم و وضعيتم تغييرنكرده

 

 

 

زياد ناراحت نشم اما بعضي وقتا مثلا همين چند وقت پيش بدون اين كه من بدونم

 

 

 

قرار شد كه يه پول زياد به دستم برسه با اطمينان تمام به من گفتن اما بعد گفتن كه نشد

 

 

 

من خيلي براي اونپول برنامه داشتم چقدر خوشحال بودم اما نشد

 

 

يا 10روز پيش با من تماس گرفتن كه بايد يه اردو 4روزه به بندر انزلي برم

 

 

من از اين حس ناراحتي وافسردگي در امدم تا حدود زيادي

 

 

قراربود كه زمان حركت رو به من بگن اما روز30تير كه قرار بود تماس بگيرند

 

 

تماس با من نگرفتن حتا يه تماس كه اردو بهم خورده يا نميشه من برم

 

 

حساب كنيد شما 10ساعت منتظر يه تماس باشيد تمام برنامه ريزتون به هم بخوره

 

 

 

چقدر ادم ناراحت ميشه؟ اما براي من اين اتفاقات داره ديگه عادي ميشه

 

 

 

مي دونم كه هيچ وقت وضعيت من بهتر نميشه اگه بدتر نشه

 

 

مي دونم اخر يه زندگي معمولي يه ازدواج بدون عشق يه مرگ بي خود

 

انتظار من رو ميكشه وقتي كه بميرم يه هفته بعد حتا كسي يادش نمي اد

 

كه حميدرضا اي هم وجود داشته.

 

 

 

اما با اين وجود هنوز به خودم اميدواري مي دم سعي ميكنم كه

 

 

به اينده اميدوار باشمسعي ميكنم شاد باشم برم بيرون از خونه

 

 

كتاب بخونم وفيلم ببينم با اينكه جديدا خيلي كم ميتونم اين كارا رو بكنم

 

 

من شادم من خوشحالم بايد اينها رو به خودم تلقين كنم

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۱

سفر كردن بهترين كار در دنياست

 

 

وقتي كه ادم سفر مي كند

 

 

از تنهايي در مي اد

 

 

ميفهمد كه همه جاي عالم يك جور نيست

 

 

 

شايد توي سفر اون عشقي كه منتظريد

 

 

به سراغ شما بياد

 

 

 

من اينجا بس دلم تنگ ست.

 

 

 

و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ ست.

 

 

 

 

بيا ره توشه برداريم

 

 

 

قدم در راه بي برگشت بگذاريم.

 

 

 

 

ببينيم آسمان ((هركجا)) آيا همين رنگ ست؟

 

 

 

مهدي اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/٥/۱

نه چون شمعم كه شب گريد ولي آرام گيرد روز

 

 

 

كه چشمم شب به روز و روز بر شبهاي من گريد

اخوان ثالث

 

يكي برام نوشته بود كه ديگه در مورد غم وقصه وتنهايي ننويسم

 

 

يكي ديگه نوشت بود چرا روز هاي تنهايي حميدرضا؟

 

 

 

 

مگه من عاشق هستم

 

 

 

وقتي كه من توي زندگي هيچ شادي ندارم

 

 

 

فقط يه اميد به آينده رو دارم

 

 

 

وقتي كه هر روز توي زندگيم دچار ناراحتي ميشم

 

 

 

وقتي كه توي ايران ادم شاد خيلي كم يافت ميشه

 

 

چطور از شادي بنويسم

 

 

 

وقتي توي اينجا مرگ بهترين چيزه

 

 

 

وقتي عروسي وعزا رو با هم مقايسه مي كنند...

 

 

 

اما چرا روزهاي تنهايي حميدرضا؟

 

 

 

براي اينكه من تنها هستم

 

 

دوست دارم اما باز خودم رو تنها احساس ميكنم

 

 

وقتي توي جمعي وهيچ كسي رو پيدا نميكني كه

 

 

 

با تو هم فكر باشه .وقتي حرفات رو ديگران نمفهمند

 

 

ويا بد متوجه ميشند

 

وقتي كه اون توجه اي كه تو به ديگران ميكني

 

 

اون محبتي كه تو نسبت به اونها ميكني

 

 

نسبت به تو اونها نمي كنند

 

 

ايا تنها نيستي؟

 

 

همه روز هاي من با تنهايي ميگذره

 

 

 

به خاطر همين هم اسم وبلاگم اينه.

 

 

 

من عاشق نيستم

 

اما منتظرم كه يه روزي عشق به سراغ من هم بياد

 

 

يه عشق واقعي و نه مجازي

 

 

 

 

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

 

 

من به پايان دگر نينديشم

 

 

كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

فروغ