روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۳۱

من از زندگی بيهوده و مرگ بيخود وبی هدف می ترسم

 

 

چون هر دو پوچ است و بی معنی...

 

 

من از پوچی بيزارم ...

 

 

چقدر بد است که زندگی ومرگ ادمی پوچ وبی هدف باشد

 

 

فرق نمی کند چه هدفی را ادم در زندگی دنبال بکند!!!

 

 

 

مهم اين است زندگی بی هدف وپوچی نداشته باشد!!!

 

 

چگونه مردن هم مثل چگونه  زندگی کردن مهم هست!!!!

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٧

اگه ادم فقط يه شب با معشوقش باشه

 

 

 

به اندازه تمام عمرش می ارزه!!!

 

 

 

البته اگه اون يه عشق واقعی باشه!!

 

 

 

اگه واقعی نباشه  مثل اينکه ادم خودش رو گول بزنه!!!

 

 

عشق فقط يه بار توی زنذگی ادم اتفاق می افته!!

 

باقيش هوس هستش... مگه نه؟؟؟؟!!!




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٦

هميشه بايد منتظر بود

 

 

منتظر عشق....

 

 

 

تا بياد ... تا وقتی که نوبت ما برسه...

 

 

 

نوبت عاشقی... نوبت مهر... محبت...

 

 

 

منتظر بودن بهتر از نا اميدی هستش!!!

 

 

مطمئن باشيد توی عمر هر ادمی

 

 

عشق حداقل يک بار سراغش مياد

 

 

بستگی داره ما چه جور باهش برخورد کنيم!!

 

 

با چشم باز عشق رو ببينيم وقبولش بکنيم

 

 

يا چشممون رو ببنديم به روش

 

 

ويه عمر حسرت بخوريم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٦

عشق يعنی علاقه شديد قلبی... شايد!!!

 

 

 

هر کسی اگه يه عشق واقعی توی زندگی داشته باشه

 

 

 

واقعا ادم خوشبختيه!!!!!

 

 

 

البته يه عشق واقعی و دو طرفه!!!!

 

 

 

عشق يک طرفه واقعا وحشتناکه!!!

 

 

اگه شما هم يه عشق يک طرفه به کسی داريد

 

 

سعی کنيد که به طرف تون بگيد.

 

 

وگرنه شايد فرصت از دست شما بره

 

 

 

وشما نتونيد که حرف دلتون رو بزنيد

 

 

وتا اخر عمر پشيمون باشيد

 

 

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٥
نا اميد کسی هستش واقعا مرده!!!




با وجود زنده بودن!!!چون هیچ ارزویی نداره!!



هر کسی بايد توی زندگی يه اميد ويه ارزو داشته باشه!!




وتلاش بکنه که به اون برسه.





هر چند که به اون نرسه .




اما بايد که سعيش رو بکنه چون اگه سعی وتلاش تا اخرين حد نکنه





انگار که مرده



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٤

بنويس انچه كه مي خواهي ...

 

 

بنويس از تنهايي از نا اميدي ...

 

 

بنويس از انچه به كسي نمي تواني بگويي...

 

 

 

و اميد وار باش به اينده...

 

 

وسعي در تغيير وضعيت موجود خودت بكن ...

 

 

 

اگر بارها شكست خوردي باز هم دوباره سعي بكن...

 

 

 

چون اگر تلاش نكني از درون خواهي مرد...

 

 

 

هر چند كه بظاهرزنده باشي...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٠

زندگي رسم خوشايندي است

 

 

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

 

 

 

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلی مي پيچد

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢٠

خدايا! به من ارامش عطا فرما.

 

 

خدايا! به من اين توانايی را بده تا چيزهايی را که می توانم تغيیر بدهم تغيیرشان بدهم!

 

 

و  تواضی  که انچه را که نمی توانم تغيير بدهم  خاضعانه بپذيرم.

 

 

 

و نيرويی به من ارزانی دار!!تا فرق بين انچه را که می توانم تغيير دهم وانچه که نمی توانم تغيير دهم بدانم.

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۱٩

به من چگونه زندگی کردن را بياموز.

 

 

 

من چگونه مردن را خودم ياد می گيرم!!!؟؟

 

 

 

اما به نظرمن بايد هر دو را با هم به ما  ياد بدهند.

 

 

 

چون تا هر  دو را ياد نگيريم  نمی تونيم يه زندگی خوب  داشته باشيم!!!

 

 

 

ما بايد توی زندگی معنی واقعی عشق و مرگ رو بدرستی درک کنيم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۱۸

ايران برد.....

 

 

 

کاشی ما هم توی زندگی برنده بوديم ..... کاشی!!!




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۱٤

گويند هر آنكسان كه با پرهيزند

 

 

زانسان كه بميرند چنان بر خيزند

 

 

ما با مي و معشوقه از انيم مدام

 

 

 

باشد كه بحشرمان چنان انگيزند

 

 

 

مرگ يه زندگي دوباره هستش.

 

 

 

آيا باز من بايد مثل اين دنيا توي جنهم زندگي كنم ؟!

 

 

 اميد داشتن واقعا خوبه اما بعضي وقتها نشانه گول زدن خودمون

هستش!!!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۱٢

 

قومی متفکرند در مذهب و دين

 

 

قومی بگمان فتاده در راه يقين

 

 

 

ميترسم از انکه بانگ ايد روزی

 

 

 

کای بيخبران راه نه انست ونه اين




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٩

عشق و مرگ هر دو زيبا

 هستند؟!!!!

 

 

اگه هر دو رو درست

 

 بفهميم؟!!!!!!

 

مگه نه؟




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٧

عشق وعشق وعشق.....

 

 

من منتظر امدن عشق هستمشما

 

چی؟منتظريد؟؟؟

 

اگه نه اميدوارم که خوشبخت باشيد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۳

مي گويند روزي الهه عشق با جنون به بحث وگفتگو پرداخت 

 

 

وبعداز مدتي دشنامهايي به جنون داد واين كارجنون راعصباني كرد 

 

جنون بادستهاي خويش چشمهاي عشق را كور كردشكايت به

 

 پيش

 

 رب النوع  ژوپيتر بردند  او نظر داد كه عشق را بايد جنون

 

 

 راهنمايي كند واز ان به بعد جنون عصا كش عشق شد

 

 

 

 و بدين گونه است كه مي گويند

 

 

 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌} عاشق  مجنون است{




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/۳

ميگويند زندگي2روز است اما به نظرمن زندگي سه روزاست

 

 

اولي بهار زندگي است ان اوان كودكي است

 

 

دومي تابستان است دوران  نشاط و جواني است

 

 

وسومي خزان وزمستان است دوران پيري وكهولت  است

 

 

پس چه خوب است تا قدر همه اين روزها را بدانيم تا افسوس

 

 ان رانخوريم

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

 

 مرگ درذهن اقاقي جاری است

 

مرگ با خوشه انگورمي ايد به دهان




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢

زندگي رسم خوشايندي 

 

  است

 

 زندگي حس غريبي است

 

كه يك مرغ مهاجر دارد

 

زندگي سوت قطاري است

 

كه در خواب پلی مي پيچد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۳/٢

 

 

 

 

 

زندگي مبارزه ايست كه تنها با اميد نمي توان بمقصود رسيد زندگي قمار است ماجراست

انسان يامي برد يا مي بازد زندگي مثل معركه ايست كه پايان ندارد وقتي كه صداي يك نفر

كم كم ضعيف وخاموش شد صدائي جوانتر ونيرومندتر

رشته بقيه داستان را مي گيرد

 و ادامه مي دهد.

 ازكتاب پر