روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/٢۸

عيد داره مياد . يادش بخير  سال پيش يا به قولی امسال  من  حدود يه ساعت مونده به

لحظه تحويل سال ۸۴ اين وبلاگ رو درست کردم .  فردا درست ميشه يک سال که اين

وبلاگ رو درست کردم. تا بحال با چند نفر از کسايی که اينجا سر زدن دوست شدم

البته از نوع اينترنتی و چت کردن. می دونيد  با بعضيا  خيلی دوست شد . هميشه

هم منتظر هستم که اينجا سر بزن . می دونيد من به نوعی احساس تعلق خاصی دارم

به اينجا...

راستی من  امسال عيد به جز ء  روز اول  فرودين اون هم به خاطر اينکه  اربعين

هستش بقيه روزها رو ميرم سر کار.  جای هم برای عيد ديدنی و مسافرت نمی رم

يعنی چند ساله که هر سال  تعداد جا هايی که می رفتم  کمتر و کمتر از سال

قبل شده . امسال هم که اصلا نمی خواهم جايی برم برای ديد و بازديد عيد.

چون جايی که نتونی دو کلمه حرف بزنی با ميزبان بزنی نبايد بری.البته اين  عقيده

سال گذشته من هستش الان ديگه عقيده دارم که جايی نبايد رفت اصلا

البته بيشتر به خاطر اينکه  حال رفتن هم ندارم از اين ديد و بازديد ها هم خسته شدم

شاد باشيد سر سفره هفت سين




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/٢٥

سه چيز است سر مايه زندگانی

 جوانی  جوانی جوانی

اين رو هيچ وقت يادتون نره جوانی مهمه  با شما هستم که اينجا می ايد هميشه

همه شما جوان هستيد  بايد شاد باشيد  بايد از اين سرمايه ای که داريد استفاده کنيد

بايد بيايد که يا هم شاد باشيم و از جوانی با هم استفاده کنيم.

....

 امروز سال روز مرگ  بهترين شاعر زن ايران هستش.

پروين اعتصامی

واقعا  شعر های زيبايی داره

زن در ايران، پيش از اين گويي كه ايراني نبود

زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي گذشت

كس چو زن، اندر سياهي قرنها منزل نكرد

در عدالتخانه انصاف، زن شاهد نداشت

دادخواهي هاي زن مي ماند عمري بي جواب

بس كسان را جامه و چوب شباني بود، ليك

از براي زن، به ميدان فراخ زندگي

نور دانش را ز چشم زن نهان مي داشتند

زن كجا بافنده مي شد، بي نخ و دوك هنر

ميوه هاي دكه دانش فراوان بود، ليك

در قفس مي آرميد و در قفس مي داد جان

بهر زن، تقليد تيه فتنه و چاه بلاست

آب و رنگ از علم مي بايست، شرط برتري

ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد

سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند

از زر و زيور چه سود آن جا كه نادان است زن

عيبها را جامه پرهيز پوشانده است و بس

زن، سبكباري نبيند تا گراسنگ است و پاك

زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، دزد

اهرمن بر سفره تقوا نمي شد ميهمان

پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود

زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود

كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود

در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود

آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود

در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود

سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود

اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود

خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود

بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود

در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود

زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود

با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود

قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود

گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود

زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود

جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود

پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود

واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود

ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود

 

 

پا به راه راست بايد داشت، كاندر راه كج

كوش، پروين، تا به تاريكي نباشي رهسپار

توشه اي و رهنوردي، جز پشيماني نبود

 



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۱٩

خدا يا شکر

کارم  درست شد.

منتظر يه تغييرات توی اين وبلاگ باشيد چه توی قالبش چه توی نوشته ها

اگه پشنهادی داريد بگيد شايد انجام دادم (البته می خواستم بگم که :کيه که

انجامش بده)

راستی تولد يکی از بهترين دوستام توی هفته گذشته بود نتونستم که بهش حتا

اينجا يه تبريک بگم اما با عرض معذرت از اون دوست خيلی مهربونم براش يه گل

 اينجا می ذارم و می گن تولدت مبارک  اميدوارم که به يکی از  ارزوهات حداقل

امسال برسی  و شاد باشی

 

برای تو که مثل گل  هستی  خوب و زيبا و مهربون

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۱۳

خدا خدا  می کردم که قبول بشم همش اما نشد

حالا يه سال از زندگيم رو از دست دادم سال اينده رو می گم. فقط به خاطر يه نمره

که استاد قبول کرد بده اما معاون اموزشی دانشگاه قبول نکرد حالا مجبورم سه تا

درس که همزمان برداشته بودم دوباره بخونم با اينکه اون دوتای ديگه رو قبول شدم

اما بايد دوباره انها رو بخونم.  دارم می ميرم از ناراحتی از فکر اينکه دوباره بايد برم

دانشگاه از اينکه بايد  اين راه رو دوباره برم هر هفته می ترسم .می دونيد بعد از اون

تصادف من از سوار شدن به ماشين توی خارج از شهر می ترسم. من از تنهايی

می ترسم من شب می ترسم. من از بلندی می ترسم. من از مرگ يهويی

می ترسم. من از بيهوده زندگی کردن می ترسم. بيهوده مردن هم همين طور.

من بايد از خيلی چيزا دست بکشم و خيلی از ارزوهای کوچکم رو که می خواستم

سال ديگه اجرا کنم و به دست بيارم بايد بگذرم چون ديگه شدنی نيست.

من بايد کم کم از اين جا هم دست بردارم. چون ديگه نمی تونم که بيام  به خاطر

پولش. به خاطر حرفی که تو خونه می زنن. من بايد ديگه نه کتاب بخونم نه

فيلم بگيرم نه روزنامه بخرم. من ديگه نمی تونم بعد از مدت کوتاهی با دوستانم

توی اينجا حرف بزنم به وبلاگشون سر بزنم.می دونيد من الان نمی دونم و نمی تونم

که پول شهريه اين ترم رو چطوری جور کنم. من الان خيلی به پول احتياج دارم....

می دونيد راستی من دارم از روز جمعه ميرم سر کار. سر همون کار قبلی که قبل

دانشگاه ۱۲-۱۳ ماه رفتم. می دونيد اين کاری که من ميرم احتمال اينکه بتونم

حقوق بگيرم خيلی کمه چيزی در حدود يک درصد اما وضعيت مالی و روحی

من خيلی خرابه. چند روز پيش برای يکی از دوستام اف گذاشتم که من

به هر چيزی  حتا اگه بدونم که امکان پذير نيست  دارم چنگ می زنم با اينکه

می دونم نشدنی هستش اما چون چاره ای ندارم به اون چنگ می زنم اين کاری

هم که من ميرم به خاطر همين هستش.

من فردا و پس فردا بازم ميرم دانشگاه شايد قبول کردن با اينکه می دونم نشدنی

هست اما باز هم من ميرم.




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۱۳

بدبختی بالاخره يه نمره رو به من ندادن که من يه سال از زندگيم رو از دست بدم

الان موندم که چطوری توی خونه اين رو بگم. چطوری اين پول رو برای شهريه  جور کنم

امسال عيدم رو تبديل به عزا کردن . من که دارم ديونه ميشم بايد  چند تا کار بکنم

اگه نشه بايد قيد خيلی چيزا رو بزنم....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۱٠

به خدا اکتفا کن کفايت می کند

امروز و فردا برای من  همواره با نگرانی و انتظار هستش فردا می فهمم که  کارم

درست ميشه يا نه ؟ تکليف خودم رو می فهمم اگه درست نشه يه سال از عمرم

به هدر رفته ....

برام دعا کنيد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/٧

سلام

سلام

سلام

دوستی دارم که اون رو خيلی دوست می دارم

می دونيد  دوستی وقتی معلوم ميشه که واقعی هستش يا نه؟ که ادم توی يه

دردسر بيفتی و دوستت تو رو تنها نذاره حتا اگه اين مشکل طوری باشه که اگه

تو اون رو تنها نذاری تو هم  دچار دردسر بشی اون مشکل هم برای تو پيش  بياد

اگه تو يه همچين وضعيتی گير کردی يا دوستت گير کرد اگه تو رو تنها نذاشت

و تو اون رو تنها نگذاشتی معلوم ميشه که تو يه دوست واقعی داری يا هستی

البته تو بايد اون رو تا اونجايی که می تونی از همه لحاظ کمک کنی

براي تو دوست خوبم

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۳

 در پی هر شادی غمهای فراوانی هست که  هميشه مياد.

شادی ها زودگذر هستن و غم ها ماندگار و ابدی...

 

شايد   توی عمر هر کسی يه بار  پيش بياد که عاشق باشی

و هزاران بار پيش مياد که بد بختی  و  نا اميدی به سراغش بياد به هزاران علت مختلف

يه ادم بايد قدر هم يه فرصت عاشقی تو عمرش رو بدونه و نگران   مشکلات پيش رو

و حرف مردم نباشه چون بايد بدونه که شايد فقط اين بار فرصت داره و اين اخرين

شانس اون توی زندگی هست . پس بايد به هی چيزی فکر نکنه و بسوی عشق

 بره بدون هيچ نگرانی چون نگرانی و غم توی زندگی هميشه هست.

...

فردا يا شايد هفته ديگه  تکليف من مشخص بشه خدا کنه که قبول بشم. برام دعا

کنيد.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٤/۱٢/۱

بايد بریم به سوی بی نهايت

 به يه سفر

 يه مهاجرت

 به يه راه بی  انتها

 من اينجا بس دلم تنگ  ست

و هر سازی که می بينم بد اهنگ ست

بيا ره تو شه برداريم و قدم در راه بی بازگشت بگذاريم

ببينيم آيا اسمان  هر کجا همين رنگ  ست

 می دونم که کسی نيست همراه من بشه اما من کم کم بايد به تنهايی

اماده رفتن بشم به يه سفر . کاش يه همسفر  وفادار   بود که با من قدم در

اين راه بذاريم .کاش....