• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
دوستان من
  • جينا
  • وفا
  • نم نم
  • لاريسا
  • عاشقانه
  • فریبا احمدی
  • طراوت تک درخت
  • دختری از تبار باران
  • می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم
  • اينجا هميشه زمستان است
  • شبگرد عاشقی
  • خوب و مهربون
  • قلب یخی
  • نیلوفرانه
  • سر بلند
  • رازینه
  • ملیکا
  • وفا
  • شیطون کوچولو
  • گنجشک های ایوان حرم
  • چنین گذشت بر من
  • ناتالی و سایه روشن ها
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزهای تنهایی حمیدرضا
 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٥

وقتی  روز جمعه میرسه  دلت میگیره  بیشتر از روزهای دیگه هفته . انگار تمام غم ها  توی این  روز  جمع میشند و تمام وجودت رو فرا می گیرند.  باز  جای شکرش  باقی هستش که امسال حداقل بیشتر جمعه  ها سر کار رفتم.  و وقتی آزاد زیادی نداشتم... دلم گرفته  خیلی خیلی هم گرفته...

به قول بابا طاهر  ، فقط غم یار و همدم هستش و حداقل معرفت داره و من رو لحظه در این زندگی تنها نمیذاره.

غمم غم بی و غمخوار دلم غم  /غمم هم مونس و هم یار و همدم. /غمم نهله که مو تنها نشینم/ مریزا، بارک الله، مرحبا غم 

بابا طاهر

....

تا که بودیم نبودیم کسی

 کشت ما را غم بی هم نفسی

 تا که مردیم همه یار شدند.

 خفته ایم و همه بیدار شدند

نظرات ()



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/۳

وقتی چیزی برای از دست دادن نداری راحت هستی اما وقتی چیزی  داری مدام نگران هستی ...

وقتی راحتی ، می تونی زندگی  در آرامش  رو تجربه کنی. وقتی قانع هستی دیگه حرف زور به خاطر  زندگی کردن  نمیشنوی و می تونی بری یه جای دور با کمترین چیز قانع و شاد  زندگی کنی. اون وقت دیگه مادیات  مانعی نیست و  بعد از چند سال احساس نمی کنی عمرت هدر رفته بدون  هیچ  فایده و ثمری...

....

نظرات ()



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٢

انگار  همه چیز کوچیک شدن   . یا من خیلی بزرگ شدم. دیگه  خیلی چیزها کوچیک شده . از نون سنگک بگیر  تا اون  چرخ و فلک  پارک و  اون ساختمانهای بزرگ  و اون میدان بزرگ که همیشه اول  تهران  وقتی از اتوبوس پیدا میشدم برام بزرگ بود . اما توی اتوبوسهای تندرو خط یک ، انگار خیلی کوچیک شده...

...

دلم میخواد داد بزنم . بزنم زیر آواز با این صدای  بدم، درست مثل  فیلم های هندی که یهو  بازیگرها  شروع به خوندن می کنند! . از اصفهان  پل خاجو و  سی و سه پلش رو دوست دارم به خاطر اون خواننده های  که توی یه گوشه زیر پل  نشسته اند و  دارند آواز می خونن و  تو می تونی توی اون آرامش فارغ از هر چیزی بشینی و ساعتی اونجا به  آواز ها گوش بدی  زیر پلی  که قدمت چند صد ساله داشته و  صدها نفر زیر همون پل ، آواز خونندن ...

...

دلم گرفته . درست مثل این هوای ابری . درست مثل همه چیزهای خوب و بد  ، این زندگی تکراری ...

...

کجایی...

نظرات ()



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٢٩

بی خیال... درست مثل این ظهر جمعه که هوا گرمه و یه باد نسبتا خنک میوزه و از اون ور هم آفتاب صورت آدم رو می سوزونه و  آدم یاد بچگی ها و منتظر شنیدن قصه ظهر  جمعه رادیو می افته و به خودش میگه بیخیال  . الان باید برم  سوار سرویس کارم بشم که این ظهر جمعه ای اضافه کار بایستم!... بی خیال...

نظرات ()



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٢۸

نمیشه . واقعا نمیشه .  اصلا و ابدا  نمیشه و من حاضر نیستم باور کنم.  این حقیقت نداره . اصلا اون حرفی که زد قبلا فقط برای از سر باز کردن بود نه  اینکه حقیقت داشته باشه.  داره مغزم  منفجر میشه . مطمئنم که وجود نداره ... کاش مطمئن بودم که وجود نداره... خدا... چرا؟ ... واقعا آدم بدی بودم  و این مجازات من هستش این  ندونستن و   در نا آگاهی سوختن؟ واقعا  باید این فکر  مثل خوره تمام ذهنم رو  یواش یواش بخوره که واقعیت داشته هر چیزی که گفته نه برای از سر  باز کردن....دارم منفجر میشم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »