روزهای زندگی بعضی وقتها درست مثل ته سیگارهای هستش که یه مرده چند روز پشت سر هم بعد از کشیدن پیا پی سیگار روی زمین انداخته بود... مثل یه سیگار که دود شده که جز سیاهی و دود هیچ چیزی نداره ... مثل یه ته سیگار ....
....
مهم نیستش که کی باشی یا چی باشی یا کجا بشینی مهم اینکه زیر برف بتونی تو هم سفید بشی درست مثل برف....
....
بی اعتمادم کن به همه دنیا این که با من باش
کنار من تنهــا،کنار من تنهــا،کنار من تنهــا
از اولیـن جمله ات،فهمیــده بــودم زود
عشقهــای قبل از تو،سوء تفاهــم بــود
اونــقدر میخوامــت،همــه باهات بد شــن
با حســرت هر روز از،کنار ما رد شن
حالـم عوض میشـه،حرف تو که باشـه
اسم تــو بارونــه،عطـر تو همراشــه
اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد؟اصلا مشخص نـیست
شاد مهر
خوب عروسی هم تموم شد حال پست های در خانواده ما تغییر پیدا کرده . پدر و مادر توی پست سابق ابقا شدن و خواهرها یه درجه ارتقا مقام و درجه پیدا کردن و من هم باز شدم بچه یکی مونده به آخر و تک پسر خانواده و تغییری در وضعیتم ایجاد نشد

دیشب شب حنابندان خواهرم بود. بعد از ظهرش جهیریه رو آمدن بردن . امشب هم شب عروشی شون هستش. رفتم بالاخره یه کت و شلوار نوک مدادی و یه پیراهن سفید خریدم. سرم درد میاد دیشب با اینکه ساعت 12 مراسم تموم شد اما نتونتم شب بخوابم و تا صبح بیدار بودم. صبح زود هم رفتم هلیم خریدم تا بر اساس رسمی که داماد جدید مون دارند به داماد و ساقدوش هاش صبحانه بدیم. از ساعت 7 بیدار باش بودیم تا ساعت 9 که داماد امدش . ما از اینجور رسم ها نداریم. برای ما صبح داماد رو از حمام در میارند و تا نزدیک خونه داماد چوب بازی می کنند و با ساز و دهل داماد رو تا خونه همراهی می کنند و با یه عالمه دود اسپند که هوا رو پر کرده و صدای برخورد چوب ها و کری خوانی ها سر چوب بازی و صدای دهل که داره تا عمق وجود آدم نفوذ میکنه و نقل ها و شکولاتهایی که در هوا پخش میشه و روی سر داماد و ساقدوش هاش میریزه و در آخر گوسفندی که جلوی خونه داماد قربانی میشه و بعد هم صدای ارگ و ساز و دهل که با هم قاطی میشه و رقص داماد و شاباش هایی که بهش میدن و صدای خواننده ای که فقط به مدد ارگش صداش قابل شنیدن هستش و هیاهوی و جیغ و داد بچه ها از شادی گرفتن شاباشها... من دو دفعه برای پسرعموهام ساقدوش شدم. کلی دود اسپند خوردم... در آخر این مراسم هم توی خونه داماد همه صبحانه می خورند . نه مثل مهرگان اینا ( داماد جدیدمون )... سرم درد میاد باید برم یه دوش بگیرم و بعد برم چندتا چیز دیگه بخرم... جای همتون خالی!
بعضی وقتها که حسابی حالم میگیره فقط دنبال این هستم که یه جوری از این حالت خارج بشم . اما نمیشه. انگار قلبم داره از درد فشرده میشه و سرم پر از افکار مختلف و یاس آور میشه میخواد از درد منفجر بشه . اون وقتها نمیدونم چیکار کنم. میرم چیزی میخورم یا قدم بزنم تا شاید یه تغییری ایجاد بشه اما نمیشه باز اون حالت غم در تموم وجودم هستش یه درد ناشناخته....
توی اتوبوس پسر بچه داشت برای دوستش تعریف می کرد که زده بینی یکی از همکلاسی هاش رو شکسته و بینی طرف کج شده. یاد خودم افتادم . وقتی کوچیکتر بودم همسن های اونها یه بار سر یکی رو شکستم و یه بار هم زیر چشم یکی رو کبود کردم و یه بار دیگه هم بینی یکی دیگه رو شکسته و هر بار به بدترین وضع موجود تنبیه بدنی شدم. ( درست ترش اینکه یه بار کلا له و لورده شدم و جای از بدنم نموند که کبود نشده بود از دست اون ناظم مدرسه مون)... بچگی ها یادش بخیر چقدر جنب و جوش داشتیم و با همه شوخی می کردیم و کلی می خندیدم. یه بار یادمه رفته بودیم شکار مارمولک و توی نایلون انداخته بودم و با محمد و عباس پسرعموهام دختر عمو هام رو می ترسوندیم! بعضی وقتها سه تایی داخل باغچه یه چاله می کندیم و داخلش گل می ریختیم روش رو با خاک خشک می پوشوندیم و بعد یکی که که نمیدونست رو می اوریم و اونجا وقت بازی و دویدن پاش داخل اون گل ها می رفت. یادش بخیر بیشتر وقتها نقشه مون لو می رفت !... اون دفعه با خواهرم داشتم حرف می زدم . میگفت که من از دوران بچگیم راضی هستم خیلی شاد بودیم . اما بعد از دبیرستان زیاد راضی نیستم ... یادش بخیر چه روزگار خوبی بودش... الان دیگه حتی برای مراسم عروسی هم شادی در کار نیست و همش فکر و ذهن آدم مشغول اینکه چی بخریم و چی کمه و فلانی چرا این حرف رو زد یا چرا اینکار رو کرد یا نکرد و هزارتا چیز دیگه... دیگه هیچ ذوق و شوقی وجود نداره...
نظرات ()