تا صبح

تا صبح نمی خوابی و صبح   در حال اضطراب  و نگرانی از جات پا میشی و می بینی

 که هیچ چیزی  نمونده که تو انتخاب کنی و تمام کلاس ها پر شده  و از اون ور

 یه سر به  وبلاگ استاد  یکی از درسهای چهار واحد ی  خودت سر می زنی

و می بینی  که نمره ات رو  اونجا نوشته و تو  یه  نمره بالا گرفتی.

از خوشحالی می خواهی فریاد بزنی اما یادت می افته که  الان ساعت ۷ صبح

 هستش و توی خونه همه خواب هستند.  مجبور میشی فقط از  صندلی

 بلند بشی و یه دور   ، دور خونه رو یواش بدوی و توی وجودت شادی کنی.

اما بعد باز میری سر رایانه  و می بینی هنوز هیچ اضافه ظرفیتی داده نشده

و بعد پا میشی میری دانشگاه . همش یک ساعت از  وقت انتخاب  واحدت  مونده

 اما  مدیر گروه تون هنوز نیموده و مجبور میشی یک ساعت بعد  دست خالی

 برگرددی  و منتظر حذف و اضافه بمونی.

   + حمیدرضا - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

بیست

دوازده 

وقتی رها شدی  از وابستگی ،به اون آن می رسی با اون اوج  و بلندی...

 

   + حمیدرضا - ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

جای تو...

هیچ چیزی جای تو رو پر نمی کنه...

هیچکسی  جای تو رو توی قلبم نمی گیره...

هیچ  اتفاقی بدون تو ، موجب احساس شادی  واقعی در وجودم  نمیشه ...

دلم تنگ شده...

دلم برای اون وقتهایی که زیر بارون   کنار باجه تلفن می ایستادم و با تو حرف می زدم

تنگ شده...

دلم برای گفتن حرفهای دلم به تو تنگ شده ...

دلم برای اون  خوشحالی شنیدن صدای تو تنگ شده...

دلم انگار   توی غربت و تنهایی  مونده  تک و تنها...

همیشه  منتظر شنیدن صدای  تو هستم  اما این انتظار  برامون مثل یه کابوس

وحشتناک و کشدار  شده...

میدونی زندگی میگذره چه بخواهی یا نخواهی  روزها پشت سر هم میاند و تموم

میشند  اما هیچ روزی فرقی با روز دیگه نداره  انگار زمان ایستاده همین  دیروز

و روز بعدی هم  وجود نداره... مثل یه روز  برفی   که مدائم برف میاید و برف و تو توی

اون برف  کم کم گم میشی و هیچ چیزی به رد و اثری ازت نمی مونه تا اینکه  بهار بیاد

و برفها رو آب بکنه اما بهاری مثل اینکه در کار نیست و  باید همیشه در برف باقی

بمونی...

...........................................................................................

این روزها  فقط می خواهم شاد باشم و تغییر کنیم  اما هیچکاری نمی کنم...

زندگی شستن یک بشقاب است.

سهراب راست  گفته  . زندگی مثل یک بشقاب کثیفی هست که اگه بشوریش دوباره

میشه ازش  استفاده کرد و از غذایی که درش میریزی لذت  ببری و دوباره  تمییز و

پاک از ش استفاده کنی درست مثل زندگی که میشه  همه بدی ها رو پاک کرد و

دوباره ازش استفاده کرد...

   + حمیدرضا - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸

داره برف میاد

الان برف داره میاد و برای اولین بار  روی زمین هم نشسته و داره کم کم زمین رو

سفید پوش می کنه . آخ که چقدر دلم برای برف  و راه رفتن روش و گوله  برفی

 درست کردن ، تنگ شده بود.

برف همه جا رو سفید می کنه و مثل اینکه  همه جا پاک و سفید  از اول بوده..

. اما ما باز  این پاکی و سفیدی رو  از بین می بریم با  رد شدن از روش  و با

 ماشین هامون و  ...  درست مثل زمین که  با کارهامون  همیشه خواسته

یا نا خواسته  اون رو خراب می کنیم و زیبایی ها رو تبدیل به زشتی می کنیم.

  درست مثل  برف...

   + حمیدرضا - ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

اربعین

هر سال  زمین کربلا  ما را فرا می خواند  برای بزرگ داشت  واقعه ای بزرگ  .

هر سال  نوای حق طلبی و عدالت خواهی  امام حسین علیه السلام  ، ما را  بسوی

کربلا  می خواند تا   انتخاب کنیم  که  به یاری امام  خود میرویم یا مثل آدمهای 

دنیا زده   به هر بهانه ای  از  این فراخوانی  شانه  خالی می کنیم.

فردا چهل روز از  فریاد هل من ناصر ینصرنی   می گذرد 

فردا اربعین حسینی  فرا می رسد    و به ما یاد آوری می کند که باید آماده شویم

برای  یاری  امام و  حجت خدا   بر روی زمین تا روز موعود  در زمره  افراد دنیا زده و

خوار  نباشیم  باید منتظر  ندای   انا منتظر  انا مهدی  باشیم  تا لبیک بگویم و یاری

کنیم  در راه حق و عدالت   فرزند امام حسین علیه السلام را . تا ما نیز همچون مردمان

که  به این  فریاد حق طلبی و رستگاری   و جاودانگی  ، جوابی  ندادند نباشیم...

اربعین   حسینی رو به تمام دوستداران حق و عدالت  تسلیت میگم.

   + حمیدرضا - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

حماقت

امروز معنای واقعی احمق بودن و از اون ور سر گردون بودن رو فهمیدم. 

صبح  وقتی  صورتم رو توی  آیینه  دیدیم   مثل یه احمق بودم   و نمیدونم چرا احساس

کردم که  برای اولین بار قیافه ام خوب   هستش.   بعد  به صورتم آب زدم و  از سرویس

بهداشتی دانشکده  مون  بیرون   امدم  و  توی محوطه  دانشگاه تا  سر در ورودیش

با همون حس به آرامی  قدم زدم.  خواستم با یکی حرف بزنم  اما جواب  تلفنم رو

نداد.  و  من  با همون حس  سرشار از آرامش   و بیحالی  سر  این حقیقت که

احمق هستم  از  دانشگاه  بیرون در آمدم ...

دیروز صبح ساعت ٨  رفتم بانک و توی حساب  سیبای شهریه دانشگاه، پول واریز کردم

و منتظر بودم که ٢۴ ساعت بعد  توی صفحه ام   بیاد  و امروز بتونم  انتخاب واحد بکنم.

تا ساعت ٩:٣٠صبح منتظر  شدم  اما صفحه انتخاب واحدم بخاطر   نیمودن  شهریه

باز نشد.  پاشدم  رفتم  دانشگاه و  توی امور مالی بهم  گفتند  که واریز شده و

صفحه ات باز هستش . سایت  رفتم و دیدیم که چون زمانبندیش تموم شده  نمی تونم

انتخاب واحد بکنم.  رفتم توی سرویس بهداشتی  و اون لحظه به حماقت  خودم

پی بردم که  نباید  به  هیچ چیز مدرنی  و سیستم جدیدی اینجا   اعتماد  کرد.   

الان  هم انتخاب واحدم  تموم شده اما چون همه واحد ها پر شده بود  حتا یه دونه

هم واحد بر نداشتم.  از اون ور هر شماره ای که دانشگاه برای پیگیری داره خاموش

هستش   البته توی خبر  این شماره ها توی سایت فوری  و خیلی مهم توی تیترش

نوشته  اما  هیچکسی جواب گو نیست.

الان داشتم  قدم می زدم و به  حرفهای یکی که بهم گفت که چقدر تو آسون از همه

چیز میگذری و  راحتی  زندگی می کنی !فکر  می کردم   من  البته آسون از هیچ چیزی

نمی گذرم و تلاش می کنم  اما داشتم به این فکر می کردم  برای یه  روز

حماقت  و این حرفها چه تاثیر یاس آوری روی من میگذاره. کاش من هم مثل

اسکارت اوهارا می گفتم  فردا بهش فکر می کنم.  اما من الان  به همه چیز فکر

 می کنم...  همه چیز  توجیه کننده    این حماقت هست  و هیچ چیز...

.....

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

  ادامه مطلب  
   + حمیدرضا - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

حسرت

این هم یه  بازی دیگه که من رو دعوت کردند حسرتها ی که داریم رو اعتراف کنم.

البته بیشتر اینها که می خواهم بنویسیم حسرت نیست... در هر حال

١_ حسرت روزهای بچگیم رو می خورم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم.

٢_ حسرت بازی با اون ماشین مسابقه ای بزرگ  قرمز  رنگم رو می خورم.

٣_ حسرت اینکه هیچ وقت  تا به حال اسکی نکردم.

۴_ حسرت  دیدن بعضی از فیلم  که دوست  داشتم ببینم و ندیدم  و یا پیداشون نکردم.

۵_ حسرت اینکه یه  روز  می تونستم جای یکی از قهرمانهای  رمانهای دوما و  ویکتور

هوگو بودم . خیلی دوست داشتم   جای برادر کوچیکه توی رمان برداران کارامازوف  بودم

۶_ حسرت کارهای انجام نداده  و اینکه نتونستم  آدم خوبی باشم...

٧_ حسرت  اینکه نوشته هام خوب بودند

٨_...

 

 ٩_ ...

ممنون از دعوتت زهرا خانوم. همه افرادی که اینجا میاند رو  به این بازی دعوت می کنم

   + حمیدرضا - ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٦

تجربه قدیمی ...

دچار یه جور تضاد در همه چیز شدم. به نوعی دارم یه تجربه قدیمی رو دوباره

به یه نوع جدید تجربه می کنم. این حس درست توی سن ۱۶ سالگی سراغم امد

.و الان باز هم دوباره سراغم امده. البته وحشتناکتر و شدیدتر از قبل. حس  بدی

 دارم  و دارم تحمل می کنم  ( واقعیتش فرقی نداره تحمل  اسمش رو بذارم

 یا اینکه گذران روزها همینجوری از سر ناچاری) . هر تغییری شغلی یا درسی یا

محیطی هم نمیتونه این  وضعیت رو تغییر بده.

...

فکر میکردم  در آخر ، عشق تنها راه شادی هستش   اما عشق برای درد و رنج

 کافی هستش نه شادی... عشق کافی نیست...

اما نه شاید کافی باشه  فقط باید عشق واقعی باشه...شاید هم ...

.......

خواب زمستانی تموم شد  نتیجه اش فکر نکنم زیاد جالب بشه اصلا... کاش جالب

بشه

   + حمیدرضا - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤

خواب زمستانی

من رفتم به خواب زمستانی.   تا یه ماه  دیگه . توی این مدت  البته

نمی خوابم ها.   بلکه می شینم درس می خونم.  تا ماه بعد شما می تونید

هر روز  اینجا  نظر بذارید

   + حمیدرضا - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۸