روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٢
 

یه روزهایی هستش که آدم دوست داره یکی کنارش باشه اما کسی نیست....

 

زندگی مثل یه نهر هستش که وسطهای سی سالگی ، خشک میشه توی گرمای طاقت فرسای تابستان، وقتی از لحاظ احساسی تنها باشی این وضعیت همیشگی میشه... میشی یه نهر مرده.........


 
 
 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٧
 

روزهای هفته همش مثل هم شده برام.... هر روز مثل روز قبل....


 
 
 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۱
 

خوب شد که بالاخره پرشین بلاگ درست شد.

خیلی ناراحت کننده هستش یه عالمه خاطرات اینجا از بین بره


 
 
 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
 

سلام


 
 
 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠
 

موبایلم رو خاموش کردم . تا دیگه اینترنت نرم. الان هم دارم از کافی نت اینجا رو آپ میکنم. یه گوشی ساده و یه شماره جدید گرفتم.... هنوز توی ذهنم هر لحظه هستی .... از این نحوه زندگی خسته شدم . نمیدونم چی پیش میاد اما دیگه نمیتونم  اینطوری زندگی کنم . به کسی شماره تلفن جدیدم رو ندادم . همین دو سه تا دوست وآشنا هم که برام مونده  رو میخوام بهم دسترسی نداشته باشند. حوصله شون رو ندارم . حوصله  حرفهای تکراری و کارهای تکراری رو ندارم. دیسک کمرم هم باز دردش زیادتر شده . سردرد هم که هر روز دارم . اما هیچ داروی مسکنی نمیخورم... واقعا خسته شدم. این روزها و شبها باید کنارم بود اما نیستی...

تا یه مدت که نمیدونم کی هستش  خداحافظ

شاید هفته دیگه برگشتم و شاید ماهها  و سالهای دیگه ....


 
 
← صفحه بعد